من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت

۳۳ بازديد


مرا در نظاميه ادرار بود
شب و روز تلقين و تكرار بود
مر استاد را گفتم اي پر خرد
فلان يار بر من حسد مي‌برد
شنيد اين سخن پيشواي ادب
به تندي برآشفت و گفت اي عجب!
حسودي پسندت نيامد ز دوست
كه معلوم كردت كه غيبت نكوست؟
گر او راه دوزخ گرفت از خسي
از اين راه ديگر تو در وي رسي


گفتار اندر غيبت و خللهايي كه از وي صادر شود

۳۵ بازديد


بد اندر حق مردم نيك و بد
مگوي اي جوانمرد صاحبت خرد
كه بد مرد را خصم خود مي‌كني
وگر نيكمردست بد مي‌كني
تو را هر كه گويد فلان كس بدست
چنان دان كه در پوستين خودست
كه فعل فلان را ببايد بيان
وز اين فعل بد مي‌برآيد عيان
به بد گفتن خلق چون دم زدي
اگر راست گويي سخن هم بدي
زبان كرد شخصي به غيبت دراز
بدو گفت داننده‌اي سرفراز
كه ياد كسان پيش من بد مكن
مرا بدگمان در حق خود مكن
گرفتم ز تمكين او كم ببود
نخواهد به جاه تو اندر فزود
كسي گفت و پنداشتم طيبت است
كه دزدي بسامان تر از غيبت است
بدو گفتم اي يار آشفته هوش
شگفت آمد اين داستانم به گوش
به ناراستي در چه بيني بهي
كه بر غيبتش مرتبت مي‌نهي؟
بلي گفت دزدان تهور كنند
به بازوي مردي شكم پر كنند
ز غيبت چه مي‌خواهد آن ساده مرد
كه ديوان سيه كرد و چيزي نخورد!


حكايت روزه در حال طفوليت

۳۵ بازديد


به طفلي درم رغبت روزه خاست
ندانستمي چپ كدام است و راست
يكي عابد از پارسايان كوي
همي شستن آموختم دست و روي
كه بسم الله اول به سنت بگوي
دوم نيت آور، سوم كف بشوي
پس آنگه دهن شوي و بيني سه بار
مناخر به انگشت كوچك بخار
به سبابه دندان پيشين بمال
كه نهي است در روزه بعد از زوال
وز آن پس سه مشت آب بر روي زن
ز رستنگه موي سر تا ذقن
دگر دستها تا به مرفق بشوي
ز تسبيح و ذكر آنچه داني بگوي
دگر مسح سر، بعد از آن غسل پاي
همين است و ختمش به نام خداي
كس از من نداند در اين شيوه به
نبيني كه فرتوت شد پير ده؟
بگفتند با دهخداي آنچه گفت
فرستاد پيغامش اندر نهفت
كه اي زشت كردار زيبا سخن
نخست آنچه گويي به مردم بكن
نه مسواك در روزه گفتي خطاست
بني آدم مرده خوردن رواست؟
دهن گو ز ناگفتنيها نخست
بشوي اي كه از خوردنيها بشست
كسي را كه نام آمد اندر ميان
به نيكوترين نام و نعتش بخوان
چو همواره گويي كه مردم خرند
مبر ظن كه نامت چو مردم برند
چنان گوي سيرت به كوي اندرم
كه گفتن تواني به روي اندرم
وگر شرمت از ديدهٔ ناظرست
نه اي بي‌بصر، غيب دان حاضرست؟
نيايد همي شرمت از خويشتن
كز او فارغ و شرم داري ز من؟


حكايت

۳۷ بازديد


شنيدم كه از پارسايان يكي
به طيبت بخنديد با كودكي
دگر پارسايان خلوت نشين
به عيبش فتادند در پوستين
به آخر نماند اين حكايت نهفت
به صاحب نظر بازگفتند و گفت
مدر پرده بر يار شوريده حال
نه طيبت حرام است و غيبت حلال!


حكايت

۳۳ بازديد


كسي گفت حجاج خون‌خواره‌اي است
دلش همچو سنگ سيه پاره‌اي است
نترسد همي ز آه و فرياد خلق
خدايا تو بستان از او داد خلق
جهانديده‌اي پير ديرينه زاد
جوان را يكي پند پيرانه داد
كز او داد مظلوم مسكين او
بخواهند وز ديگران كين او
تو دست از وي و روزگارش بدار
كه خود زير دستش كند روزگار
نه بيداد از او بهره‌مند آيدم
نه نيز از تو غيبت پسند آيدم
به دوزخ برد مدبري را گناه
كه پيمانه پر كرد و ديوان سياه
دگر كس به غيبت پيش مي‌دود
مبادا كه تنها به دوزخ رود


حكايت دزد و سيستاني

۳۷ بازديد
 

شنيدم كه دزدي درآمد ز دشت
به دروازهٔ سيستان برگذشت
بدزديد بقال از او نيم دانگ
برآورد دزد سيهكار بانگ:
خدايا تو شب رو به آتش مسوز
كه ره مي‌زند سيستاني به روز


گفتار اندر كساني كه غيبت ايشان روا باشد

۳۴ بازديد


سه كس را شنيدم كه غيبت رواست
وز اين درگذشتي چهارم خطاست
يكي پادشاهي ملامت پسند
كز او بر دل خلق بيني گزند
حلال است از او نقل كردن خبر
مگر خلق باشند از او بر حذر
دوم پرده بر بي حيائي متن
كه خود مي‌درد پرده بر خويشتن
ز حوضش مدار اي برادر نگاه
كه او مي‌درافتد به گردن به چاه
سوم كژ ترازوي ناراست خوي
ز فعل بدش هرچه داني بگوي


حكايت

۳۵ بازديد


طريقت شناسان ثابت قدم
به خلوت نشستند چندي به هم
يكي زان ميان غيبت آغاز كرد
در ذكر بيچاره‌اي باز كرد
كسي گفتش اي يار شوريده رنگ
تو هرگز غزا كرده‌اي در فرنگ؟
بگفت از پس چار ديوار خويش
همه عمر ننهاده‌ام پاي پيش
چنين گفت درويش صادق نفس
نديدم چنين بخت برگشته كس
كه كافر ز پيكارش ايمن نشست
مسلمان ز جور زبانش نرست
چه خوش گفت ديوانهٔ مرغزي
حديثي كز او لب به دندان گزي
من ار نام مردم بزشتي برم
نگويم بجز غيبت مادرم
كه دانند پروردگان خرد
كه طاعت همان به كه مادر برد
رفيقي كه غايب شد اي نيك نام
دو چيزست از او بر رفيقان حرام
يكي آن كه مالش به باطل خورند
دوم آن كه نامش به غيبت برند
هر آن كو برد نام مردم به عار
تو خير خود از وي توقع مدار
كه اندر قفاي تو گويد همان
كه پيش تو گفت از پس مردمان
كسي پيش من در جهان عاقل است
كه مشغول خود وز جهان غافل است


حكايت فريدون و وزير و غماز

۳۹ بازديد


فريدون وزيري پسنديده داشت
كه روشن دل و دوربين ديده داشت
رضاي حق اول نگه داشتي
دگر پاس فرمان شه داشتي
نهد عامل سفله بر خلق رنج
كه تدبير ملك است و توفير گنج
اگر جانب حق نداري نگاه
گزندت رساند هم از پادشاه
يكي رفت پيش ملك بامداد
كه هر روزت آسايش و كام باد
غرض مشنو از من نصيحت پذير
تو را در نهان دشمن است اين وزير
كس از خاص لشكر نمانده‌ست و عام
كه سيم و زر از وي ندارد به وام
به شرطي كه چون شاه گردن فراز
بميرد، دهند آن زر و سيم باز
نخواهد تو را زنده اين خودپرست
مبادا كه نقدش نيايد به دست
يكي سوي دستور دولت پناه
به چشم سياست نگه كرد شاه
كه در صورت دوستان پيش من
به خاطر چرايي بد انديش من؟
زمين پيش تختش ببوسيد و گفت
نشايد چو پرسيدي اكنون نهفت
چنين خواهم اي نامور پادشاه
كه باشند خلقت همه نيك خواه
چو موتت بود وعدهٔ سيم من
بقا بيش خواهندت از بيم من
نخواهي كه مردم به صدق و نياز
سرت سير خواهند و عمرت دراز؟
غنيمت شمارند مردان دعا
كه جوشن بود پيش تير بلا
پسنديد از او شهريار آنچه گفت
گل رويش از تازگي برشكفت
ز قدر و مكاني كه دستور داشت
مكانش بيفزود و قدرش فراشت
بد انديش را زجر و تأديب كرد
پشيماني از گفتهٔ خويش خورد
نديدم ز غماز سرگشته‌تر
نگون طالع و بخت برگشته‌تر
ز ناداني و تيره رايي كه اوست
خلاف افگند در ميان دو دوست
كنند اين و آن خوش دگر باره دل
وي اندر ميان كور بخت و خجل
ميان دو كس آتش افروختن
نه عقل است و خود در ميان سوختن
چو سعدي كسي ذوق خلوت چشيد
كه از هر كه عالم زبان دركشيد
بگوي آنچه داني سخن سودمند
وگر هيچ كس را نيايد پسند
كه فردا پيشمان برآرد خروش
كه آوخ چرا حق نكردم به گوش؟


حكايت اندر نكوهش غمازي و مذلت غمازان

۳۴ بازديد


يكي گفت با صوفيي در صفا
نداني فلانت چه گفت از قفا؟
بگفتا خموش، اي برادر، بخفت
ندانسته بهتر كه دشمن چه گفت
كساني كه پيغام دشمن برند
ز دشمن همانا كه دشمن ترند
كسي قول دشمن نيارد به دوست
جز آن كس كه در دشمني يار اوست
نيارست دشمن جفا گفتنم
چنان كز شنيدن بلرزد تنم
تو دشمن‌تري كاوري بر دهان
كه دشمن چنين گفت اندر نهان
سخن چين كند تازه جنگ قديم
به خشم آورد نيكمرد سليم
ازان همنشين تا تواني گريز
كه مر فتنهٔ خفته را گفت خيز
سيه چال و مرد اندر او بسته پاي
به از فتنه از جاي بردن به جاي
ميان دو تن جنگ چون آتش است
سخن‌چين بدبخت هيزم كش است