حكايت

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت

۳۴ بازديد


يكي گربه در خانهٔ زال بود
كه برگشته ايام و بدحال بود
دوان شد به مهمان سراي امير
غلامان سلطان زدندش به تير
چكان خونش از استخوان، مي‌دويد
همي گفت و از هول جان مي‌دويد
اگر جستم از دست اين تير زن
من و موش و ويرانهٔ پيرزن
نيرزد عسل، جان من، زخم نيش
قناعت نكوتر به دوشاب خويش
خداوند از آن بنده خرسند نيست
كه راضي به قسم خداوند نيست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد