اگر پاي در دامن آري چو كوه
سرت ز آسمان بگذرد در شكوه
زبان دركش اي مرد بسيار دان
كه فردا قلم نيست بر بي زبان
صدف وار گوهرشناسان راز
دهان جز به لؤلؤ نكردند باز
فروان سخن باشد آگنده گوش
نصيحت نگيرد مگر در خموش
چو خواهي كه گويي نفس بر نفس
نخواهي شنيدن مگر گفت كس؟
نبايد سخن گفت ناساخته
نشايد بريدن نينداخته
تأمل كنان در خطا و صواب
به از ژاژخايان حاضر جواب
كمال است در نفس انسان سخن
تو خود را به گفتار ناقص مكن
كم آواز هرگز نبيني خجل
جوي مشك بهتر كه يك توده گل
حذر كن ز نادان ده مرده گوي
چو دانا يكي گوي و پرورده گوي
صد انداختي تير و هر صد خطاست
اگر هوشمندي يك انداز و راست
چرا گويد آن چيز در خفيه مرد
كه گر فاش گردد شود روي زرد؟
مكن پيش ديوار غيبت بسي
بود كز پسش گوش دارد كسي
درون دلت شهر بندست راز
نگر تا نبيند در شهر باز
ازان مرد دانا دهان دوختهست
كه بيند كه شمع از زبان سوختهست
سخن در صلاح است و تدبير وخوي
نه در اسب و ميدان و چوگان و گوي
تو با دشمن نفس همخانهاي
چه در بند پيكار بيگانهاي؟
عنان باز پيچان نفس از حرام
به مردي ز رستم گذشتند و سام
تو خود را چو كودك ادب كن به چوب
به گرز گران مغز مردان مكوب
وجود تو شهري است پر نيك و بد
تو سلطان و دستور دانا خرد
رضا و ورع: نيكنامان حر
هوي و هوس: رهزن و كيسه بر
چو سلطان عنايت كند با بدان
كجا ماند آسايش بخردان؟
تو را شهوت و حرص و كين و حسد
چو خون در رگانند و جان در جسد
هوي و هوس را نماند ستيز
چو بينند سر پنجهٔ عقل تيز
رئيسي كه دشمن سياست نكرد
هم از دست دشمن رياست نكرد
نخواهم در اين نوع گفتن بسي
كه حرفي بس ار كار بندد كسي
يكي ناسزا گفت در وقت جنگ
گريبان دريدند وي را به چنگ
قفا خورده گريان وعريان نشست
جهانديدهاي گفتش اي خودپرست
چو غنچه گرت بسته بودي دهن
دريده نديدي چو گل پيرهن
سراسيمه گويد سخن بر گزاف
چو طنبور بي مغز بسيار لاف
نبيني كه آتش زبان است و بس
به آبي توان كشتنش در نفس؟
اگر هست مرد از هنر بهرهور
هنر خود بگويد نه صاحب هنر
اگر مشك خالص نداري مگوي
ورت هست خود فاش گردد به بوي
به سوگند گفتن كه زر مغربي است
چه حاجت؟ محك خود بگويد كه چيست
يكي خوب خلق خلق پوش بود
كه در مصر يك چند خاموش بود
خردمند مردم ز نزديك و دور
به گردش چو پروانه جويان نور
تفكر شبي با دل خويش كرد
كه پوشيده زير زبان است مرد
اگر همچنين سر به خود در برم
چه دانند مردم كه دانشورم؟
سخن گفت و دشمن بدانست و دوست
كه در مصر نادان تر از وي هموست
حضورش پريشان شد و كار زشت
سفر كرد و بر طاق مسجد نبشت
در آيينه گر خويشتن ديدمي
به بي دانشي پرده ندريدمي
چنين زشت ازان پرده برداشتم
كه خود را نكو روي پنداشتم
كم آواز را باشد آوازه تيز
چو گفتي و رونق نماندت گريز
تو را خامشي اي خداوند هوش
وقارست و، نا اهل را پرده پوش
اگر عالمي هيبت خود مبر
وگر جاهلي پردهٔ خود مدر
ضمير دل خويش منماي زود
كه هرگه كه خواهي تواني نمود
وليكن چو پيدا شود راز مرد
به كوشش نشايد نهان باز كرد
قلم سر سلطان چه نيكو نهفت
كه تا كارد بر سر نبودش نگفت
بهايم خموشند و گويا بشر
زبان بسته بهتر كه گويا به شر
چو مردم سخن گفت بايد بهوش
وگرنه شدن چون بهايم خموش
به نطق است و عقل آدميزاده فاش
چو طوطي سخنگوي نادان مباش
تكش با غلامان يكي راز گفت
كه اين را نبايد به كس باز گفت
به يك سالش آمد ز دل بر دهان
به يك روز شد منتشر در جهان
بفرمود جلاد را بي دريغ
كه بردار سرهاي اينان به تيغ
يكي زان ميان گفت و زنهار خواست
مكش بندگان كاين گناه از تو خاست
تو اول نبستي كه سرچشمه بود
چو سيلاب شد پيش بستن چه سود؟
تو پيدا مكن راز دل بر كسي
كه او خود نگويد بر هر كسي
جواهر به گنجينه داران سپار
ولي راز را خويشتن پاس دار
سخن تا نگويي بر او دست هست
چو گفته شود يابد او بر تو دست
سخن ديوبندي است در چاه دل
به بالاي كام و زبانش مهل
توان باز دادن ره نره ديو
ولي باز نتوان گرفتن به ريو
تو داني كه چون ديو رفت از قفس
نيايد به لا حول كس باز پس
يكي طفل برگيرد از رخش بند
نيايد به صد رستم اندر كمند
مگوي آن كه گر بر ملا اوفتد
وجودي ازان در بلا اوفتد
به دهقان نادان چه خوش گفت زن:
به دانش سخن گوي يا دم مزن
مگوي آنچه طاقت نداري شنود
كه جو كشته گندم نخواهي درود
چه نيكو زدهست اين مثل برهمن
بود حرمت هر كس از خويشتن
چو دشنام گويي دعا نشنوي
بجز كشتهٔ خويشتن ندروي
مگوي و منه تا تواني قدم
از اندازه بيرون وز اندازه كم
نبايد كه بسيار بازي كني
كه مر قيمت خويش را بشكني
وگر تند باشي به يك بار و تيز
جهان از تو گيرند راه گريز
نه كوتاه دستي و بيچارگي
نه زجر و تطاول به يكبارگي
شنيدم كه در بزم تركان مست
مريدي دف و چنگ مطرب شكست
چو چنگش كشيدند حالي به موي
غلامان و چون دف زدندش به روي
شب از درد چوگان و سيلي نخفت
دگر روز پيرش به تعليم گفت
نخواهي كه باشي چو دف روي ريش
چو چنگ، اي برادر، سر انداز پيش
عضد را پسر سخت رنجور بود
شكيب از نهاد پدر دور بود
يكي پارسا گفتش از روي پند
كه بگذار مرغان وحشي ز بند
قفسهاي مرغ سحر خوان شكست
كه در بند ماند چو زندان شكست؟
نگه داشت بر طاق بستان سراي
يكي نامور بلبل خوشسراي
پسر صبحدم سوي بستان شتافت
جز آن مرغ بر طاق ايوان نيافت
بخنديد كاي بلبل خوش نفس
تو از گفت خود ماندهاي در قفس
ندارد كسي با تو ناگفته كار
وليكن چو گفتي دليلش بيار
چو سعدي كه چندي زبان بسته بود
ز طعن زبان آوران رسته بود
كسي گيرد آرام دل در كنار
كه از صحبت خلق گيرد كنار
مكن عيب خلق، اي خردمند، فاش
به عيب خود از خلق مشغول باش
چو باطل سرايند مگمار گوش
چو بيستر بيني بصيرت بپوش
يكي پيش داود طائي نشست
كه ديدم فلان صوفي افتاده مست
قي آلوده دستار و پيراهنش
گروهي سگان حلقه پيرامنش
چو پير از جوان اين حكايت شنيد
به آزار از او روي در هم كشيد
زماني برآشفت و گفت اي رفيق
بكار آيد امروز يار شفيق
برو زان مقام شنيعش بيار
كه در شرع نهي است و در خرقه عار
به پشتش درآور چو مردان كه مست
عنان سلامت ندارد به دست
نيوشنده شد زين سخن تنگدل
به فكرت فرو رفت چون خر به گل
نه زهره كه فرمان نگيرد به گوش
نه يارا كه مست اندر آرد به دوش
زماني بپيچيد و درمان نديد
ره سركشيدن ز فرمان نديد
ميان بست و بي اختيارش به دوش
درآورد و شهري بر او عام جوش
يكي طعنه ميزد كه درويش بين
زهي پارسايان پاكيزه دين!
يكي صوفيان بين كه ميخوردهاند
مرقع به سيكي گرو كردهاند
اشارت كنان اين و آن را به دست
كه آن سرگران است و اين نيم مست
به گردن بر از جور دشمن حسام
به از شنعت شهر و جوش عوام
بلا ديد و روزي به محنت گذاشت
به ناكام بردش به جايي كه داشت
شب از فكرت و نامرادي نخفت
دگر روز پيرش به تعليم گفت
مريز آبروي برادر به كوي
كه دهرت نريزد به شهر آبروي
چنين گفت پيري پسنديده دوش
خوش آيد سخنهاي پيران به گوش
كه در هند رفتم به كنجي فراز
چه ديدم؟ پليدي سياهي دراز
تو گفتي كه عفريت بلقيس بود
به زشتي نمودار ابليس بود
در آغوش وي دختري چون قمر
فرو برده دندان به لبهاش در
چنان تنگش آورده اندر كنار
كه پنداري الليل يغشي النهار
مرا امر معروف دامن گرفت
فضول آتشي گشت و در من گرفت
طلب كردم از پيش و پس چوب و سنگ
كه اي ناخدا ترس بي نام و ننگ
به تشنيع و دشمنام و آشوب و زجر
سپيد از سيه فرق كردم چوفجر
شد آن ابر ناخوش ز بالاي باغ
پديد آمد آن بيضه از زير زاغ
ز لا حولم آن ديو هيكل بجست
پري پيكر اندر من آويخت دست
كه اي زرق سجادهٔ زرق پوش
سيهكار دنياخر دينفروش
مرا عمرها دل ز كف رفته بود
بر اين شخص و جان بر وي آشفته بود
كنون پخته شد لقمه خام من
كه گرمش بدر كردي از كام من
تظلم برآورد و فرياد خواند
كه شفقت برافتاد و رحمت نماند
نماند از جوانان كسي دستگير
كه بستاندم داد از اين مرد پير؟
كه شرمش نيايد ز پيري همي
زدن دست در ستر نامحرمي
همي كرد فرياد و دامن به چنگ
مرا مانده سر در گريبان ز ننگ
فرو گفت عقلم به گوش ضمير
كه از جامه بيرون روم همچو سير
نه خصمي كه با او برآيي به داو
بگرداندت گرد گيتي به گاو
برهنه دوان رفتم از پيش زن
كه در دست او جامه بهتر كه من
پس از مدتي كرد بر من گذار
كه ميدانيم؟ گفتمش زينهار!
كه من توبه كردم به دست تو بر
كه گرد فضولي نگردم دگر
كسي را نيايد چنين كار پيش
كه عاقل نشيند پس كار خويش
از آن شنعت اين پند برداشتم
دگر ديده ناديده انگاشتم
زبان در كش ار عقل داري و هوش
چو سعدي سخن گوي ورنه خموش
دوكس گرد ديدند و آشوب و جنگ
پراگنده نعلين و پرنده سنگ
يكي فتنه ديد از طرف بر شكست
يكي در ميان آمد و سر شكست
كسي خوشتر از خويشتن دار نيست
كه با خوب و زشت كسش كار نيست
تو را ديده در سر نهادند و گوش
دهن جاي گفتار و دل جاي هوش
مگر بازداني نشيب از فراز
نگويي كه اين كوته است، آن دراز
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد