دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۵۵ ۳۴ بازديد
يكي سلطنت ران صاحب شكوه
فرو خواست رفت آفتابش به كوه
به شيخي در آن بقعه كشور گذاشت
كه در دوده قايم مقامي نداشت
چو خلوت نشين كوس دولت شنيد
دگر ذوق در كنج خلوت نديد
چپ و راست لشكر كشيدن گرفت
دل پردلان زو رميدن گرفت
چنان سخت بازو شد و تيز چنگ
كه با جنگجويان طلب كرد جنگ
ز قوم پراگنده خلقي بكشت
دگر جمع گشتند و هم راي و پشت
چنان در حصارش كشيدند تنگ
كه عاجز شد از تيرباران و سنگ
بر نيكمردي فرستاد كس
كه صعبم فرومانده، فرياد رس
به همت مدد كن كه شمشير و تير
نه در هر وغايي بود دستگير
چو بشنيد عابد بخنديد و گفت
چرا نيم ناني نخورد و نخفت؟
ندانست قارون نعمت پرست
كه گنج سلامت به كنج اندرست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد