حكايت كركس با زغن

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت كركس با زغن

۳۵ بازديد


چنين گفت پيش زغن كركسي
كه نبود ز من دوربين‌تر كسي
زغن گفت از اين در نشايد گذشت
بيا تا چه بيني بر اطراف دشت
شنيدم كه مقدار يك روزه راه
بكرد از بلندي به پستي نگاه
چنين گفت ديدم گرت باورست
كه يك دانه گندم به هامون برست
زغن را نماند از تعجب شكيب
ز بالا نهادند سر در نشيب
چو كركس بر دانه آمد فراز
گره شد بر او پاي بندي دراز
ندانست ازان دانه بر خوردنش
كه دهر افگند دام در گردنش
نه آبستن در بود هر صدف
نه هر بار شاطر زند بر هدف
زغن گفت ازان دانه ديدن چه سود
چو بينايي دام خصمت نبود؟
شنيدم كه مي‌گفت و گردن به بند
نباشد حذر با قدر سودمند
اجل چون به خونش برآورد دست
قضا چشم باريك بينش ببست
در آبي كه پيدا نگردد كنار
غرور شناور نيايد به كار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد