حكايت (پايان باب پنجم)

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت (پايان باب پنجم)

۳۳ بازديد


سيهكاري از نردباني فتاد
شنيدم كه هم در نفس جان بداد
پسر چند روزي گرستن گرفت
دگر با حريفان نشستن گرفت
به خواب اندرش ديد و پرسيد حال
كه چون رستي از حشر و نشر و سال؟
بگفت اي پسر قصه بر من مخوان
به دوزخ در افتادم از نردبان
نكو سيرتي بي تكلف برون
به از نيك نامي خراب اندرون
به نزديك من شب رو راهزن
به از فاسق پارسا پيرهن
يكي بر در خلق رنج آزماي
چه مزدش دهد در قيامت خداي؟
ز عمرو اي پسر چشم اجرت مدار
چو در خانهٔ زيد باشي به كار
نگويم تواند رسيدن به دوست
در اين ره جز آن كس كه رويش در اوست
ره راست رو تا به منزل رسي
تو در ره نه‌اي، زين قبل واپسي
چو گاوي كه عصار چشمش ببست
دوان تا به شب، شب همان جا كه هست
كسي گر بتابد ز محراب روي
به كفرش گواهي دهند اهل كوي
تو هم پشت بر قبله‌اي در نماز
گرت در خدا نيست روي نياز
درختي كه بيخش بود برقرار
بپرور، كه روزي دهد ميوه‌بار
گرت بيخ اخلاص در بوم نيست
از اين بر كسي چون تو محروم نيست
هر آن كافگند تخم بر روي سنگ
جوي وقت دخلش نيايد به چنگ
منه آبروي ريا را محل
كه اين آب در زير دارد وحل
چو در خفيه بد باشم و خاكسار
چه سود آب ناموس بر روي كار؟
به روي و ريا خرقه سهل است دوخت
گرش با خدا در تواني فروخت
چه دانند مردم كه در جامه كيست؟
نويسنده داند كه در نامه چيست
چه وزن آورد جايي انبان باد
كه ميزان عدل است و ديوان داد؟
مرائي كه چندين ورع مي‌نمود
بديدند و هيچش در انبان نبود
كنند ابره پاكيزه‌تر ز آستر
كه اين در حجاب است و آن در نظر
بزرگان فراغ از نظر داشتند
ازان پرنيان آستر داشتند
ور آوازه خواهي در اقليم فاش
برون حله كن گو درون حشو باش
ببازي نگفت اين سخن با يزيد
كه از منكر ايمن‌ترم كز مريد
كساني كه سلطان و شاهنشهند
سراسر گدايان اين درگهند
طمع در گدا، مرد معني نبست
نشايد گرفتن در افتاده دست
همان به گر آبستن گوهري
كه همچون صدف سر به خود در بري
چو روي پرستيدنت در خداست
اگر جبرئيلت نبيند رواست
تو را پند سعدي بس است اي پسر
اگر گوش گيري چو پند پدر
گر امروز گفتار ما نشنوي
مبادا كه فردا پشيمان شوي
از اين به نصيحتگري بايدت
ندانم پس از من چه پيش آيدت!


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد