حكايت

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت

۳۲ بازديد


مرا حاجيي شانهٔ عاج داد
كه رحمت بر اخلاق حجاج باد
شنيدم كه باري سگم خوانده بود
كه از من به نوعي دلش مانده بود
بينداختم شانه كاين استخوان
نمي‌بايدم ديگرم سگ مخوان
مپندار چون سركهٔ خود خورم
كه جور خداوند حلوا برم
قناعت كن اي نفس بر اندكي
كه سلطان و درويش بيني يكي
چرا پيش خسرو به خواهش روي
چو يك سو نهادي طمع، خسروي
وگر خود پرستي شكم طبله كن
در خانهٔ اين و آن قبله كن


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد