حكايت در مذلت بسيار خوردن

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت در مذلت بسيار خوردن

۳۴ بازديد


چه آوردم از بصره داني عجب
حديثي كه شيرين ترست از رطب
تني چند در خرقه راستان
گذشتيم بر طرف خرماستان
يكي در ميان معده انبار بود
از اين تنگ چشمي شكم خوار بود
ميان بست مسكين و شد بر درخت
وزان جا به گردن در افتاد سخت
رئيس ده آمد كه اين را كه كشت؟
بگفتم مزن بانگ بر ما درشت
شكم دامن اندر كشيدش ز شاخ
بود تنگدل رودگاني فراخ
نه هر بار خرما توان خورد و برد
لت انبار بد عاقبت خورد و مرد
شكم بند دست است و زنجير پاي
شكم بنده نادر پرستد خداي
سراسر شكم شد ملخ لاجرم
به پايش كشد مور كوچك شكم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد