حكايت صبر مردان بر جفا

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت صبر مردان بر جفا

۳۴ بازديد


شنيدم كه در خاك وخش از مهان
يكي بود در كنج خلوت نهان
مجرد به معني نه عارف به دلق
كه بيرون كند دست حاجت به خلق
سعادت گشاده دري سوي او
در از ديگران بسته بر روي او
زبان آوري بي‌خرد سعي كرد
ز شوخي به بد گفتن نيكمرد
كه زنهار از اين مكر و دستان و ريو
بجاي سليمان نشستن چو ديو
دمادم بشويند چون گربه روي
طمع كرده در صيد موشان كوي
رياضت كش از بهر نام و غرور
كه طبل تهي را رود بانگ دور
همي گفت و خلقي بر او انجمن
برايشان تفرج كنان مرد و زن
شنيدم كه بگريست داناي وخش
كه يارب مراين شخص را توبه بخش
وگر راست گفت اي خداوند پاك
مرا توبه ده تا نگردم هلاك
پسند آمد از عيب جوي خودم
كه معلوم من كرد خوي بدم
گر آني كه دشمنت گويد، مرنج
وگر نيستي، گو برو باد سنج
اگر ابلهي مشك را گنده گفت
تو مجموع باش او پراگنده گفت
وگر مي‌رود در پياز اين سخن
چنين است گو گنده مغزي مكن
نگيرد خردمند روشن ضمير
زبان بند دشمن ز هنگامه گير
نه آيين عقل است و راي خرد
كه دانا فريب مشعبد خورد
پس كار خويش آنكه عاقل نشست
زبان بدانديش بر خود ببست
تو نيكو روش باش تا بد سگال
نيابد به نقص تو گفتن مجال
چو دشوار آمد ز دشمن سخن
نگر تا چه عيبت گرفت آن مكن
جز آن كس ندانم نكو گوي من
كه روشن كند بر من آهوي من


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد