دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۵۵ ۳۵ بازديد
گروهي برآنند از اهل سخن
كه حاتم اصم بود، باور مكن
برآمد طنين مگس بامداد
كه در چنبر عنكبوتي فتاد
همه ضعف و خاموشيش كيد بود
مگس قند پنداشتش قيد بود
نگه كرد شيخ از سر اعتبار
كه اي پاي بند طمع پاي دار
نه هر جا شكر باشد و شهد و قند
كه در گوشهها داميارست و بند
يكي گفت از آن حلقهٔ اهل راي
عجب دارم اي مرد راه خداي
مگس را تو چون فهم كردي خروش
كه مار را به دشواري آمد به گوش؟
تو آگاه گشتي به بانگ مگس
نشايد اصم خواندنت زين سپس
تبسم كنان گفت اي تيز هوش
اصم به كه گفتار باطل نيوش
كساني كه با ما به خلوت درند
مرا عيب پوش و ثنا گسترند
چو پوشيده دارند اخلاق دون
كند هستيم زير، طبع زبون
فرا مينمايم كه مينشنوم
مگر كز تكلف مبرا شوم
چو كاليو دانندم اهل نشست
بگويند نيك و بدم هر چه هست
اگر بد شنيدن نيايد خوشم
ز كردار بد دامن اندر كشم
به حبل ستايش فراچه مشو
چو حاتم اصم باش و عيبت شنو
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد