دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۵۷ ۳۳ بازديد
معلم كُتّابي ديدم در ديار مغرب ترشروي تلخ گفتار بدخوي مردم آزار گدا طبع ناپرهيزگار كه عيش مسلمانان به ديدن او تبه گشتي و خواندن قرآنش دل مردم سيه كردي. جمعي پسران پاكيزه و دختران دوشيزه به دست جفاي او گرفتار نه زهره خنده و نه ياراي گفتار گه عارض سيمين يكي را طپنچه زدي و گه ساق بلورين ديگري شكنجه كردي. القصه شنيدم كه طرفي از خباثت نفس او معلوم كردند و بزدند و براندند و مكتب او را به مصلحي دادند پارساي سليم نيك مرد حليم كه سخن جز به حكم ضرورت نگفتي و موجب آزار كس بر زبانش نرفتي.
كودكان را هيبت استاد نخستين از سر برفت و معلم دومين را اخلاق ملكي ديدند و يك يك ديو شدند به اعتماد حلم او ترك علم دادند اغلب اوقات به بازيچه فراهم نشستندي و لوح درست ناكرده در سر هم شكستندي
استاد معلم چو بود بى آزار
خرسك بازند كودكان در بازار
بعد از دو هفته بر آن مسجد گذر كردم، معلم اولين را ديدم كه دل خوش كرده بودند و به جاي خويش آورده. انصاف برنجيدم و لاحول گفتم كه ابليس را معلم ملائكه ديگر چرا كردند. پيرمردي ظريف جهانديده گفت:
پادشاهي پسر به مكتب داد
لوح سيمينش بر كنار نهاد
بر سر لوح او نبشته به زر
جور استاد به ز مهر پدر
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد