حكايت شمارهٔ ۱۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۱۱

۳۶ بازديد

طفل بودم كه بزرگي را پرسيدم از بلوغ گفت در مسطور آمده است كه سه نشان دارد يكي پانزده سالگي و ديگر احتلام و سيّم بر آمدن موي پيش اما در حقيقت يك نشان دارد:
بس آنكه در بند رضاي حق جلّ وعلا بيش از آن باشي كه در بند حظّ نفس خويش و هر آن كه درو اين صفت موجود نيست به نزد محققان بالغ نشمارندش

به صورت آدمى شد قطره آب
كه چل روزش قرار اندر رحم ماند
و گر چل ساله را عقل و ادب نيست
به تحقيقش نشايد آدمي خواند
هنر بايد كه صورت ميتوان كرد
به ايوان‌ها در از شنگرف و زنگار
به دست آوردن دنيا هنر نيست
يكي را گر تواني دل به دست آر


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد