حكايت شمارهٔ ۱۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۱۰

۳۶ بازديد

فقيره درويشي حامله بود مدّت حمل بسر آورده و مرين درويش را همه عمر فرزند نيامده بود گفت اگر خداي عزّوجل مرا پسري دهد جزين خرقه كه پوشيده دارم هر چه ملك منست ايثار درويشان كنم. اتفاقاً پسر آورد و سفره درويشان به موجب شرط بنهاد. پس از چند سالي كه از سفر شام باز آمدم به محلت آن دوست برگذشتم و از چگونگي حالش خبر پرسيدم گفتند به زندان شحنه دَرست. سبب پرسيدم كسي گفت پسرش خمر خورده است و عربده كرده است و خون كسي ريخته و خود از ميان گريخته پدر را به علت او سلسله در ناي است و بند گران بر پاي. گفتم اين بلا را به حاجت از خداي عزّوجل خواسته است.

زنان باردار، اى مرد هشيار
اگر وقت ولادت مار زايند
از آن بهتر به نزديك خردمند
كه فرزندان ناهموار زايند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد