حكايت شمارهٔ ۴۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۴۲

۳۵ بازديد


 لبش نه انبانست
... 
دل در كسي مبند كه دل بسته تو نيست
پيرمردي لطيف در بغداد
دخترك را به كفشدوزي داد
بامدادان پدر چنان ديدش
پيش داماد رفت و پرسيدش
نگفتم اين گفتار
هزل بگذار و جدّ ازو بردار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد