من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۳۲

۳۴ بازديد

شيّادي گيسوان بافت يعني علويست و با قافله حجاز به شهري در آمد كه از حج همي‌آيم و قصيده اي پيش ملك برد كه من گفته‌ام. نعمت بسيارش فرمود و اكرام كرد تا يكي از ندماي حضرت پادشاه كه در آن سال از سفر دريا آمده بود گفت من او را عيد اضحي در بصره ديدم. معلوم شد كه حاجي نيست ديگري گفتا پدرش نصراني بود در ملطيه پس او شريف چگونه صورت بندد و شعرش را به ديوان انوري دريافتند ملك فرمود تا بزنندش و نفي كنند تا چندين دروغ درهم چرا گفت.
گفت اي خداوند روي زمين يك سخن ديگر در خدمت بگويم اگر راست نباشد به هر عقوبت كه فرمايي سزاوارم گفت بگو تا آن چيست گفت
دوغ
ملك را خنده گرفت و گفت ازين راست تر سخن تا عمر او بوده باشد نگفته است. فرمود تا آنچه مأمول اوست مهيا دارند و به خوشي برود.

حكايت شمارهٔ ۳۱

۳۴ بازديد

وزراي نوشيروان در مهمي از مصالح مملكت انديشه همي‌كردند و هر يكي از ايشان دگرگونه راي همي‌زدند و ملك همچنين تدبيري انديشه كرد بزرجمهر را راي ملك اختيار آمد وزيران در نهانش گفتند راي ملك را جه مزيّت ديدي بر فكر چندين حكيم گفت به موجب آن كه انجام كارها معلوم نيست و راي همگان در مشيت است كه صواب آيد يا خطا پس موافقت راي ملك اولي تر است تا اگر خلاف صواب آيد، به علت متابعت از معاتبت ايمن باشم.

اگر خود روز را گويد شبست اين
ببايد گفتن آنك ماه و پروين


حكايت شمارهٔ ۳۵

۳۳ بازديد
 


دانلود فايل صوتي حكايت ( 172 كيلوبايت )

با طايفه بزرگان به كشتي در نشسته بودم زورقي در پي ما غرقه شد دو برادر بگردابي در افتادند. يكي از بزرگان گفت ملاح را كه بگير اين هر دو را كه بهر يكي پنجاه دينارت دهم ملاح در آب افتاد و تا يكي را برهانيد آن ديگر هلاك شد گفتم بقيت عمرش نمانده بود ازين سبب در گرفتن او تأخير كرد و در آن دگر تعجيل ملاح بخنديد و گفت آن چه تو گفتي يقين است و دگر ميل خاطر برهانيدن اين بيشتر بود كه وقتي در بياباني مانده بودم، مرا بر شتري نشانده و ز دست آن دگر تازيانه اي خورده‌ام در طفلي.
گفتم صدق الله من عَمِل صالحاً فَلَنِفسهِ و مَن اَساءَ فَعَليها.

كار درويش مستمند بر آر
كه ترا نيز كارها باشد


حكايت شمارهٔ ۳۴

۳۴ بازديد
 

 

دانلود فايل صوتي حكايت ( 129 كيلوبايت )

يكي از پسران هارون الرشيد پيش پدر آمد خشم آلود كه فلان سرهگ زاده مرا دشنام مادر داد. هارون اركان دولت را گفت جزاي چنين كس چه باشد يكي اشاره به كشتن كرد و ديگري به زبان بريدن و ديگري به مصادره و نفي، هارون گفت اي پسر كرم آن است كه عفو كني و گر نتواني تو نيزش دشنام مادر ده نه چندان كه انتقام از حد درگذرد آن گاه ظلم از طرف ما باشد و دعوي از قِبل خصم دمان پيكار جويد.


حكايت شمارهٔ ۳۳

۳۴ بازديد

يكي از وزرا به زير دستان رحم كردي و صلاح ايشان را به خير توسط نمودي اتفاقاً به خطاب ملك گرفتار آمد همگان در مواجب استخلاص او سعي كردند و موكلان در معاقبتش ملاطفت نمودند وبزرگان شكر سيرت خوبش بافواه بگفتند تا ملك از سر عتاب او در گذشت صاحب دلي برين اطلاع يافت و گفت

پختن ديك نيك خواهان را
هر چه رخت سراست سوخته به


حكايت شمارهٔ ۳۸

۳۵ بازديد
 


دانلود فايل صوتي حكايت ( 110 كيلوبايت )

گروهي حكما به حضرت كسري در به مصلحتي سخن همي‌گفتند و بزرگمهر كه مهتر ايشان بود خاموش. گفتندش چرا با ما در اين بحث سخن نگويي گفت وزيران بر مثال اطبا اند و طبيب دارو ندهد جز سقيم را پس چو بينم كه راي شما بر صوابست مرا بر سر آن سخن گفتن حكمت نباشد.

چو كارى بى فضول من بر آيد
مرا در وى سخن گفتن نشايد
و گر بينم كه نابينا و چاه است
اگر خاموش بنشينم گناه است


حكايت شمارهٔ ۳۷

۳۴ بازديد
 


دانلود فايل صوتي حكايت ( 61 كيلوبايت )

كسي مژده پيش انوشيروان عادل آورد گفت شنيدم كه فلان دشمن ترا خداي عزّوجل برداشت گفت هيچ شنيدي كه مرا بگذاشت.


حكايت شمارهٔ ۳۶

۳۳ بازديد
 


دانلود فايل صوتي حكايت ( 116 كيلوبايت )

دو برادر يكي خدمت سلطان كردي و ديگر به زور بازو نان خوردي باري اين توانگر گفت درويش را كه چرا خدمت نكني تا از مشقت كار كردن برهي گفت تو چرا كار نكني تا از مذلّت خدمت رهايي يابي كه خردمندان گفته‌اند نان خود خوردن و نشستن به كه كمر شمشير زرّين به خدمت بستن.

به دست آهن تفته كردن خمير
به از دست بر سينه پيش امير
عمر گرانمايه در اين صرف شد
تا چه خورم صيف و چه پوشم شتا
اي شكم خيره به ناني بساز
تا نكني پشت به خدمت دو تا


حكايت شمارهٔ ۴۰

۳۴ بازديد

يكي را از ملوك كنيزكي چيني آوردند خواست تا در حالت مستي با وي جمع آيد كنيزك ممانعت كرد ملك در خشم رفت و مرو را به سياهي بخشيد كه لب زبرينش از پره بيني در گذشته بود و زيرينش به گريبان فرو هشته. هيكلي كه صخرالجن از طلعتش برميدي و عين القطر از بغلش بگنديدي. چنان كه ظريفان گفته‌اند

آنگه بغلي نعوذ بالله
مردار به آفتاب مرداد
...
 

گفت اگر در مفاوضه او شبي تأخير كردي چه شدي كه من او را افزون از قيمت كنيزك دلداري كردمي گفت اي خداوند روي زمين نشنيده‌اي

ملحد گرسنه در خانه خالي بر خوان
عقل باور نكند كز رمضان انديشد
هرگز آن را به دوستي مپسند
كه رود جاي ناپسنديده


حكايت شمارهٔ ۳۹

۳۵ بازديد

هارون الرشيد را چون ملك ديار مصر مسلم شد گفت به خلاف آن طاغي كه به غرور ملك مصر دعوي خدايي كرد نبخشم اين مملكت را مگر به خسيس ترين بندگان. سياهي داشت نام او خصيب در غايت جهل. مُلك مصر بوي ارزاني داشت و گويند عقل و درايت او تا به جايي بود كه طايفه اي حرّاث مصر شكايت آوردندش كه پنبه كاشته بوديم باران بي وقت آمد- و تلف شد گفت پشم بايستي كاشتن.

به نادانان چنان روزي رساند
كه دانا اندر آن عاجز بماند
اوفتاده است در جهان بسيار
بي تميز ارجمند و عاقل خوار
كيمياگر به غصه مرده و رنج
ابله اندر خرابه يافته گنج