حكايت شمارهٔ ۳۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۳۶

۳۵ بازديد
 

مريدي گفت پير را چه كنم كز خلايق برنج اندرم از بس كه به زيارت من همي‌آيند و اوقات مرا از تردّد ايشان تشويش مي‌باشد گفت هر چه درويشانند مر ايشان را وامي بده و آنچه توانگرانند از ايشان چيزي بخواه كه ديگر يكي گرد تو نگردند

گر گدا پيشرو لشكر اسلام بود
كافر از بيم توقع برود تا در چين


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد