من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۱۹

۳۴ بازديد
 


دانلود فايل صوتي حكايت ( 120 كيلوبايت )

آورده‌اند كه نوشين روان عادل را در شكار گاهي صيد كباب كردند و نمك نبود غلامي به روستا رفت تا نمك آرد نوشيروان گفت نمك به قيمت بستان تا رسمي نشود و ده خراب نگردد گفتند از اين قدر چه خلل آيد گفت بنياد ظلم در جهان اوّل اندكي بوده است هر كه آمد برو مزيدي كرده تا بدين غايت رسيده

اگر ز باغ رعيت ملك خورد سيبي
بر آورند غلامان او درخت از بيخ
به پنج بيضه كه سلطان ستم روا دارد
زنند لشكريانش هزار مرغ بر سيخ


حكايت شمارهٔ ۲۳

۳۵ بازديد

يكي از بندگان عمروليث گريخته بود كسان در عقبش برفتند و باز آوردند، وزير را با وي غرضي بود و اشارت به كشتن فرمود تا دگر بندگان چنين فعل روا ندارند. بنده پيش عمرو سر بر زمين نهاد و گفت

هر چه رود بر سرم چون تو پسندي رواست
بنده چه دعوي كند حكم خداوند راست

اما به موجب آن كه پرورده نعمت اين خاندانم نخواهم كه در قيامت به خون من گرفتار آيي اجازت فرماي تا وزير را بكشم آن گه به قصاص او بفرماي خون مرا ريختن تا به حق كشته باشي ملك را خنده گرفت، وزير را گفت چه مصلحت مي‌بيني؟ گفت اي خداوند جهان از بهر خداي اين شوخ ديده را به صدقات گور پدر آزاد كن تا مرا در بلايي نيفكند .گناه از من است و قول حكما معتبر كه گفته‌اند

چو كردي با كلوخ انداز پيكار
سر خود را به ناداني شكستي
چو تير انداختي بر روي دشمن
چنين دان كاندر آماجش نشستي


حكايت شمارهٔ ۲۲

۳۵ بازديد

يكي را از ملوك مرضي هايل بود كه اعادت ذكر آن ناكردن اولي طايفه حكماي يونان متفق شدند كه مرين درد را دوايي نيست مگر زهره آدمي به چندين صفت موصوف بفرمود طلب كردن
دهقان پسري يافتند بر آن صورت كه حكيمان گفته بودند، پدرش را و مادرش را بخواند و به نعمت بيكران خشنود گردانيدند و قاضي فتوي داد كه خون يكي از رعيت ريختن سلامت پادشه را روا باشد. جلاد قصد كرد پسر سر سوي آسمان بر آورد و تبسم كرد ملك پرسيدش كه در اين حالت چه جاي خنديدن است؟ گفت ناز فرزندان بر پدران و مادران باشد و دعوي پيش قاضي برند وداد از پادشه خواهند اكنون پدر و مادر به علّت حطام دنيا مرا به خون در سپردند و قاضي به كشتن فتوي داد و سلطان مصالح خويش اندر هلاك من همي‌بيند، به جز خداي عزّوجل پناهي نمي‌بينم

پيش كه بر آورم ز دستت فرياد
هم پيش تو از دست تو گر خواهم داد

سلطان را دل از اين سخن به هم بر آمد و آب در ديده بگردانيد و گفت هلاك من اولي ترست از خون بي گناهي ريختن سر و چشمش ببوسيد و در كنار گرفت و نعمت بي اندازه بخشيد و آزاد كرد و گويند هم در آن هفته شفا يافت.

همچنان در فكر آن بيتم كه گفت
پيل باني بر لب درياي نيل
زير پايت گر بداني حال مور
همچو حال تست زير پاي پيل


حكايت شمارهٔ ۲۶

۳۳ بازديد
 


دانلود فايل صوتي حكايت ( 69 كيلوبايت )

ظالمي را حكايت كنند كه هيزم درويشان خريدي به حيف و توانگران را دادي به طرح، صاحب دلي برو گذر كرد و گفت

زورت ار پيش مي‌رود با ما
با خداوند غيب دان نرود

حاكم از گفتن او برنجيد و روي از نصيحت در هم كشيد و برو التفات نكرد تا شبي كه آتش مطبخ در انبار هيزمش افتاد و ساير املاكش بسوخت وز بستر نرمش به خاكستر گرم نشاند. اتفاقاً همان شخص برو بگذشت و ديدش كه با ياران همي‌گفت ندانم اين آتش از كجا در سراي من افتاد گفت از دل درويشان.

به هم بر مكن تا تواني دلي
كه آهي جهاني به هم بر كند
چه سال‌هاي فراوان و عمر‌هاي دراز
كه خلق بر سر ما بر زمين بخواهد رفت


حكايت شمارهٔ ۲۵

۳۳ بازديد

يكي از ملوك عرب شنيدم كه متعلقان را همي‌گفت مرسوم فلان را چندان كه هست مضاعف كنيد كه ملازم درگاهست و مترصد فرمان و ديگر خدمتكاران به لهو و لعب مشغول اند و در اداي خدمت متهاون. صاحب دلي بشنيد و فرياد و خروش از نهادش بر آمد، پرسيدندش چه ديدي ؟گفت مراتب بندگان به درگاه خداوند تعالي همين مثال دارد

مهتري در قبول فرمان است
ترك فرمان دليل حرمان است


حكايت شمارهٔ ۲۴

۳۷ بازديد
 


دانلود فايل صوتي حكايت ( 57 كيلوبايت )

ملك زوزن را خواجه اي بود كريم النفس نيك محضر كه همگان را در مواجهه خدمت كردي و در غيبت نكويي گفتي اتفاقاً از او حركتي در نظر سلطان ناپسند آمد مصادره فرمود و عقوبت كرد و سرهنگان ملك به سوابق نعمت او معترف بودند و به شكر آن مرتهن در مدت توكيل او رفق و ملاطفت كردندي و زجر و معاقبت روا نداشتندي

صلح با دشمن اگر خواهي هر گه كه ترا
در قفا عيب كند در نظرش تحسين كن
سخن آخر به دهان مي‌گذرد موذي را
سخنش تلخ نخواهي دهنش شيرين كن

آن چه مضمون خطاب ملك بود از عهده بعضي بدر آمد و ببقيتي در زندان بماند آورده‌اند كه يكي از ملوك نواحي در خفيه پيامش فرستاد كه ملوك آن طرف قدر چنان بزرگوار ندانستند و بي عزّتي كردند اگر راي عزيز فلان احسن الله خلاصه به جانب ما التفاتي كند در رعايت خاطرش هر چه تمام تر سعي كرده شود و اعيان اين مملكت به ديدار او مفتقرند و جواب اين حرف را منتظر.
خواجه برين وقوف يافت و از خطر انديشيد و در حال جوابي مختصر چنان كه مصلحت ديد بر قفاي ورق نبشت و روان كرد يكي از متعلقان واقف شد و ملك را اعلام كرد كه فلان را كه حبس فرمودي با ملوك نواحي مراسله دارد ملك به هم بر آمد و كشف اين خبر فرمود قاصد را بگرفتند و رسالت بخواندند نبشته بود كه
حسن ظنّ بزرگان بيش از فضيلت ماست و تشريف قبولي كه فرمودند بنده را امكان اجابت نيست به حكم آن كه پرورده نعمت اين خاندان است و به اندك مايه تغير با ولي نعمت بي وفايي نتوان كرد چنان كه گفته‌اند

آن را كه به جاي تست هر دم كرمي
عذرش بنه ار كند به عمري ستمي

ملك را سيرت حق شناسي از او پسند آمد و خلعت و نعمت بخشيد و عذر خواست كه خطا كردم ترا بي جرم و خطا آزردن گفت يا خداوند بنده درين حالت مر خداوند را خطا نمي‌بيند تقدير خداوند تعالي بود كه مرين بنده را مكروهي برسد پس به دست تو اولي تر كه سوابق نعمت برين بنده داري و ايادي منت و حكما گفته‌اند

گر گزندت رسد ز خلق مرنج
كه نه راحت رسد ز خلق نه رنج
از خدا دان خلاف دشمن و دوست
كين دل هر دو در تصرف اوست
گر چه تير از كمان همي‌گذرد
از كمان دار بيند اهل خرد


حكايت شمارهٔ ۲۷

۳۴ بازديد

يكي در صنعت كشتي گرفتن سر آمده بود، سيصد و شصت بند فاخر بدانستي و هر روز به نوعي از آن كشتي گرفتي. مگر گوشه خاطرش با جمال يكي از شاگردان ميلي داشت سيصد و پنجاه و نه بندش در آموخت مگر يك بند كه در تعليم آن دفع انداختي و تأخير كردي. في الجمله پسر در قوت و صنعت سر آمد و كسي را در زمان او با او امكان مقاومت نبود تا به حدي كه پيش ملك آن روزگار گفته بود استاد را فضيلتي كه بر من است از روي بزرگي است و حق تربيت و گرنه به قوت ازو كمتر نيستم و به صنعت با او برابرم ملك را اين سخن دشخوار آمد فرمود تا مصارعت كنند.
مقامي متسع ترتيب كردند و اركان دولت و اعيان حضرت زور آوران روي زمين حاضر شدند پسر چون پيل مست اندر آمد به صدمتي كه اگر كوه رويين بودي از جاي بر كندي استاد دانست كه جوان به قوت ازو برتر است، بدان بند غريب كه از وي نهان داشته بود با او در آويخت پسر دفع آن ندانست به هم بر آمد، استاد به دو دست از زمينش بالاي سر برد و فروكوفت. غريو از خلق برخاست ملك فرمود استاد را خلعت و نعمت دادن و پسر را زجر و ملامت كرد كه با پرورده خويش دعوي مقاومت كردي و به سر نبردي گفت اي پادشاه روي زمين بزور آوري بر من دست نيافت بلكه مرا از علم كشتي دقيقه اي مانده بود و همه عمر از من دريغ همي‌داشت امروز بدان دقيقه بر من غالب آمد.
گفت از بهر چنين روزي كه زيركان گفته‌اند دوست را جندان قوت مده كه اگر دشمني كند تواند، نشنيده‌اي كه چه گفت آن كه از پرورده خويش جفا ديد؟

كس نياموخت علم تير از من
كه مرا عاقبت نشانه نكرد


حكايت شمارهٔ ۳۰

۳۷ بازديد
 


دانلود فايل صوتي حكايت ( 91 كيلوبايت )

پادشاهي به كشتن بيگناهي فرمان داد گفت اي ملك به موجب خشمي كه ترا بر من است آزار خود مجوي كه اين عقوبت بر من به يك نفس به سر آيد و بزه آن بر تو جاويد بماند.

پنداشت ستمگر كه جفا بر ما كرد
در گردن او بماند و بر ما بگذشت


حكايت شمارهٔ ۲۹

۳۵ بازديد
 


دانلود فايل صوتي حكايت ( 88 كيلوبايت )

يكي از وزرا پيش ذوالنون مصري رفت و همت خواست كه روز و شب به خدمت سلطان مشغولم و به خيرش اميدوار و از عقوبتش ترسان ذوالنّون بگريست و گفت اگر من خداي را عزّوجلّ چنين پرستيدمي كه تو سلطان را از جمله صدّيقان بودمي

ور وزير ازخدا بترسيدي
همچنان كز ملك، ملك بودي


حكايت شمارهٔ ۲۸

۳۵ بازديد
 


دانلود فايل صوتي حكايت ( 260 كيلوبايت )

درويشي مجرد به گوشه اي نشسته بود پادشاهي برو بگذشت درويش از آن جا كه فراغ ملك قناعت است سر نياورد و التفات نكرد. سلطان از آن جا كه سطوت سلطنت است برنجيد و گفت اين طايفه خرقه پوشان امثال حيوان اند و اهليت و آدميت ندارند وزير نزديكش آمد و گفت اي جوان مرد سلطان روي زمين بر تو گذر كرد چرا خدمتي نكردي و شرط ادب به جاي نياوردي؟ گفت سلطان را بگوي توقع خدمت از كسي دار كه توقع نعمت از تو دارد و ديگر بدان كه ملوك از بهر پاس رعيت اند نه رعيت از بهر طاعت ملوك گرچه رامش به فرّ دولت اوست.

يكي امروز كامران بيني
ديگري را دل از مجاهده ريش
فرق شاهي و بندگي برخاست
چون قضاي نبشته آمد پيش

ملك را گفت درويش استوار آمد گفت از من تمنا بكن. گفت آن همي‌خواهم كه دگر باره زحمت من ندهي گفت مرا پندي بده گفت

درياب كنون كه نعمتت هست به دست
كين دولت و ملك مى رود دست به دست