حكايت شمارهٔ ۳۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۳۴

۳۵ بازديد

مطابق اين سخن پادشاهي را مهمي پيش آمد گفت اگر اين حالت به مراد من بر آيد چندين درم دهم زاهدان را چون حاجتش بر آمد و تشويش خاطرش برفت وفاي نذرش به وجود شرط لازم آمد يكي را از بندگان خاص كيسه درم داد تا صرف كند بر زاهدان. گويند غلامي عاقل هشيار بود همه روز بگرديد و شبانگه باز آمد و درم‌ها بوسه داد و پيش ملك بنهاد و گفت زاهدان را چندان كه گرديدم نيافتم.
گفت اين چه حكايتست آنچه من دانم درين ملك چهار صد زاهدست گفت اي خداوند جهان آنكه زاهدست نميستاند و آنكه ميستاند زاهد نيست. ملك بخنديد و نديمان را گفت چندان كه مرا در حق خداپرستان ارادتست و اقرار مرين شوخ ديده را عداوتست و انكار و حق به جانب اوست

زاهد كه درم گرفت و دينار
زاهدتر از او يكي به دست آر


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد