حكايت شمارهٔ ۳۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۳۸

۳۶ بازديد

يكي بر سر راهي مست خفته بود و زمام اختيار از دست رفته عابدي بر وي گذر كرد و در آن حالت مستقبح او نظر كرد جوان از خواب مستي سر بر آورد و گفت
اذا مَرّوا بِاللغو مَرّوا كراماً . .

اگر من ناجوانمردم به كردار
تو بر من چون جوانمردان گذر كن
درياي فراوان نشود تيره به سنگ
عارف كه برنجد تنك آب است هنوز
اي برادر چو خاك خواهي شد
خاك شو پيش از آن كه خاك شوي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد