حكايت شمارهٔ ۳۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۳۵

۳۳ بازديد

يكي را از علماي راسخ پرسيدند چه گويي در نان وقف گفت اگر نان از بهر جمعيت خاطر ميستاند حلالست و اگر جمع از بهر نان مي‌نشيند حرام

نان از براي كنج عبادت گرفته اند
صاحبدلان نه كنج عبادت براي نان

درويشي به مقامي در آمد كه صاحب آن بقعه كريم النفس بود طايفه اهل فضل و بلاغت در صحبت او هر يكي بذله و لطيفه همي‌گفتند درويش راه بيابان كرده بود و مانده و چيزي نخورده يكي از آن ميان به طريق ظرافت گفت ترا هم چيزي ببايد گفت گفت مرا چون ديگران فضل و ادبي نيست و چيزي نخوانده ام به يك بيت از من قناعت كنيد همگان به رغبت گفتند بگوي گفت

من گرسنه در برابرم سفره نان
همچون عزبم بر در حمام زنان

ياران نهايت عجز او بدانستند و سفره پيش آوردند صاحب دعوت گفت اي يار زماني توقف كن كه پرستارانم كوفته بريان مي‌سازند درويش سر بر آورد و گفت

كوفته بر سفره من گو مباش
گرسنه را نان تهي كوفته است


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد