حكايت شمارهٔ ۳۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۳۲

۳۵ بازديد

يكي از پادشاهان عابدي را پرسيد كه عيالان داشت اوقات عزيز چگونه مي‌گذرد گفت همه شب در مناجات و سحر در دعاي حاجات و همه روز در بند اخراجات.
ملك را مضمون اشارت عابد معلوم گشت فرمود تا وجه كفاف وي معين دارند و بار عيال از دل او بر خيزد.

اي گرفتار پاي بند عيال
ديگر آسودگي مبند خيال
غم فرزند و نان و جامه و قوت
بازت آرد ز سير در ملكوت
همه روز اتفاق مي‌سازم
كه به شب با خداي پردازم
شب چو عقد نماز مي‌بندم
چه خورد بامداد فرزندم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد