حكايت شمارهٔ ۳۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۳۷

۳۴ بازديد

فقيهي پدر را گفت هيچ ازين سخنان رنگين دلاويز متكلمان در من اثر نمي‌كند به حكم آن كه نمي‌بينم مر ايشان را فعلي موافق گفتار

ترك دنيا به مردم آموزند
خويشتن سيم و غلّه اندوزند
عالمي را كه گفت باشد و بس
هر چه گويد نگيرد اندر كس
عالم آن كس بود كه بد نكند
نه بگويد به خلق و خود نكند

اَتَأمُرونَ الناسَ بِالبِرِّ وَ تَنْسَونَ اَنفُسَكُم

عالم كه كامراني و تن پروري كند
او خويشتن گمست كه را رهبري كند

پدر گفت اي پسر به مجرد خيال باطل نشايد روي از تربيت ناصحانبگردانيدن و علما را به ضلالت منسوب كردن و در طلب عالم معصوم از فوايد علم محروم ماندن همچو نابينايي كه شبي در وحل افتاده بود و مي‌گفت آخر يكي از مسلمانان چراغي فرا راه من داريد زني فارجه بشنيد و گفت تو كه چراغ نبيني به چراغ چه بيني. همچنين مجلس وعظ چو كلبه بزّازست آنجا تا نقدي ندهي بضاعتي نستاني و اينجا تا ارادتي نياري سعادتي نبري

گفت عالم به گوش جان بشنو
ور نماند بگفتنش كردار
باطلست آن چه مدّعي گويد
خفته را خفته كي كند بيدار
مرد بايد كه گيرد اندر گوش
ور نوشته است پند بر ديوار
صاحبدلي به مدرسه آمد ز خانقاه
بشكست عهد صحبت اهل طريق را
گفتم ميان عالم و عابد چه فرق بود
تا اختيار كردي از آن اين فريق را
گفت آن گليم خويش بدر مي‌برد ز موج
وين جهد مي‌كند كه بگيرد غريق را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد