حكايت شمارهٔ ۱۹

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۱۹

۳۸ بازديد

كارواني در زمين يونان بزدند و نعمت بي قياس ببردند. بازرگانان گريه و زاري كردند و خدا و پيمبر شفيع آوردند و فايده نبود

چو پيروز شد دزد تيره روان
چه غم دارد از گريه كاروان

لقمان حكيم اندر آن كاروان بود يكي گفتش از كاروانيان مگر اينان را نصيحتي كني و موعظه اي گويي تا طرفي از مال ما دست بدارند كه دريغ باشد چندين نعمت كه ضايع شود. گفت دريغ كلمه حكمت با ايشان گفتن

آهني را كه موريانه بخورد
نتوان برد از و به صيقل زنگ
با سيه دل چه سود گفتن وعظ
نرود ميخ آهنين در سنگ

همانا كه جرم از طرف ماست

به روزگار سلامت شكستگان درياب
كه جبر خاطر مسكين بلا بگرداند
چو سائل از تو به زاري طلب كند چيزي
بده وگرنه ستمگر به زور بستاند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد