من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۹

۳۴ بازديد
 


دانلود فايل صوتي حكايت ( 179 كيلوبايت )

يكي از ملوك عرب رنجور بود در حالت پيري و اميد زندگاني قطع كرده كه سواري از در درآمد و بشارت داد كه فلان قلعه را به دولت خداوند گشاديم و دشمنان اسير آمدند و سپاه و رعيت آن طرف بجملگي مطيع فرمان گشتند ملك نفسي سرد بر آورد و گفت اين مژده مرا نيست دشمنانم راست يعني وارثان مملكت.

به دين اميد به سر شد دريغ عمر عزيز
كه آنچه در دلم است از درم فراز آيد
اميد بسته بر آمد ولي چه فايده زانك
اميد نيست كه عمر گذشته باز آيد
كوس رحلت به كوفت دست اجل
اي دو چشمم وداع سر بكنيد
اي كف دست و ساعد و بازو
همه توديع يكدگر بكنيد
بر منِ اوفتاده دشمن كام
آخر اي دوستان گذر بكنيد
روزگارم بشد بناداني
من نكردم شما حذر بكنيد


حكايت شمارهٔ ۱۳

۳۳ بازديد

يكي از ملوك را شنيدم كه شبي در عشرت روز كرده بود و در پايان مستي همي‌گفت

ما را به جهان خوش تر از اين يك دم نيست
كز نيك و بد انديشه و از كس غم نيست

درويشي به سرما برون خفته بود و گفت

اي آنكه به اقبال تو در عالم نيست
گيرم كه غمت نيست، غم ما هم نيست

ملك را خوش آمد صرّه اي هزار دينار از روزن برونداشت كه دامن بدار اي درويش گفت دامن از كجا آرم كه جامه ندارم ملك را بر حال ضعيف او رقّت زيادت شد و خلعتي بر آن مزيد كرد و پيشش فرستاد.
درويش مر آن نقد و جنس را به اندك زمان بخورد و پريشان كرد و باز آمد

قرار بر كف آزادگان نگيرد مال
نه صبر در دل عاشق نه آب در غربال

در حالتي كه ملك را پرواي او نبود حال بگفتند به هم بر آمد و روي از و در هم كشيد و زينجا گفته‌اند اصحاب فطنت و خُبرت كه از حِدّت و سَورت پادشاهان بر حذر بايد بودن كه غالب همت ايشان به معظمات امور مملكت متعلق باشد و تحمل ازدحام عوام نكند.

حرامش بود نعمت پادشاه
كه هنگام فرصت ندارد نگاه
مجال سخن تا نبيني ز پيش
به بيهوده گفتن مبر قدر خويش

گفت اين گداي شوخ مبذّر را كه چندان نعمت به چندين مدّت برانداخت برانيد كه خزانه بيت المال لقمه مساكين است نه طعمه اخوان الشياطين

ابلهي كو روز روشن شمع كافوري نهد
زود بيني كش به شب روغن نباشد در چراغ

يكي از وزراي ناصح گفت اي خداوند مصلحت آن بينم كه چنين كسان را وجه كفاف به تفاريق مجري دارند تا در نفقه اسراف نكنند امّا آنچه فرمودي از زجر و منع مناسب حال ارباب همت نيست يكي را به لطف اوميدوار گردانيدن و باز بنوميدي خسته كردن

بروي خود در طماع باز نتوان كرد
چو باز شد به درشتي فراز نتوان كرد
كس نبيند كه تشنگان حجاز
به سر آب شور گرد آيند
هر كجا چشمه اي بود شيرين
مردم و مرغ و مور گرد آيند


حكايت شمارهٔ ۱۲

۳۵ بازديد
 


دانلود فايل صوتي حكايت ( 78 كيلوبايت )

يكي از ملوك بي انصاف پارسايي را پرسيد از عبادت‌ها كدام فاضل تر است گفت تو را خواب نيم روز تا در آن يك نفس خلق را نيازاري.

ظالمي را خفته ديدم نيم روز
گفتم اين فتنه است خوابش برده به
وآنكه خوابش بهتر از بيداري است
آن چنان بد زندگاني مرده به


حكايت شمارهٔ ۱۶

۳۵ بازديد
 


دانلود فايل صوتي حكايت ( 944 كيلوبايت )

يكي از رفيقان شكايت روزگار نامساعد به نزد من آورد كه كفاف اندك دارم و عيال بسيار و طاقت بار فاقه نمي‌آرم و بارها در دلم آمد كه به اقليمي ديگر نقل كنم تا در هر آن صورت كه زندگاني كرده شود كسي را بر نيك و بد من اطلاع نباشد

بس گرسنه خفت و كس ندانست كه كيست
بس جان به لب آمد كه برو كس نگريست

باز از شماتت اعدا بر انديشم كه به طعنه در قفاي من بخندند و سعي مرا در حق عيال بر عدم مروّت حمل كنند و گويند

مبين آن بي حميّت را كه هرگز
نخواهد ديد روي نيكبختي
كه آساني گزيند خويشتن را
زن و فرزند بگذارد به سختي

و در علم محاسبت چنان كه معلومست چيزي دانم و گر به جاه شما جهتي معين شود كه موجب جمعيت خاطر باشد بقيت عمر از عهده شكر آن نعمت برون آمدن نتوانم گفتم عمل پادشاه اي برادر دو طرف دارد اميد و بيم يعني اميد نان و بيم جان و خلاف راي خردمندان باشد بدان اميد متعرض اين بيم شدن

كس نيايد به خانه درويش
كه خراج زمين و باغ بده
يا به تشويش و غصه راضي باش
يا جگر بند پيش زاغ بنه

گفت اين مناسب حال من نگفتي و جواب سؤال من نياوردي نشنيده‌اي كه هر كه خيانت ورزد پشتش از حساب بلرزد

راستي موجب رضاي خداست
كس نديدم كه گم شد از ره راست

و حكما گويند چار كس از چار كس به جان برنجند حرامي از سلطان و دزد از پاسبان و فاسق از غماز و روسپي از محتسب و آن را كه حساب پاك است از محاسب چه باك است.

مكن فراخ روي در عمل اگر خواهي
كه وقت رفع تو باشد مجال دشمن تنگ
تو پاك باش و مدار از كس اي برادر باك
زنند جامه ناپاك گازران بر سنگ

گفتم حكايت آن روباه مناسب حال تست كه ديدندش گريزان و بي خويشتن افتان و خيزان كسي گفتش چه آفت است كه موجب مخافت است گفتا شنيده‌ام كه شتر را به سخره مي‌گيرند
گفت اي سفيه شتر را با تو چه مناسبت است و ترا به دو چه مشابهت گفت خاموش كه اگر حسودان به غرض گويند شترست و گرفتار آيم كرا غم تخليص من دارد تا تفتيش حال من كند و تا ترياق از عراق آورده شود مارگزيده مرده بود ترا همچنين فضل است و ديانت و تقوي و امانت امّا متعنتان در كمين اند و مدّعيان گوشه نشين اگر آن چه حسن سيرت تُست بخلاف آن تقرير كنند و در معرض خطاب پادشاه افتي در آن حالت مجال مقالت باشد پس مصلحت آن بينم كه ملك قناعت را حراست كني و ترك رياست گويي

به دريا در منافع بي شمار است
و گر خواهي سلامت بر كنار است

رفيق اين سخن بشنيد و به هم بر آمد و روي از حكايت من درهم كشيد و سخن‌هاي رنجش آميز گفتن گرفت يكي چه عقل و كفايت است و فهم و درايت قول حكما درست آمد كه گفته‌اند دوستان به زندان به كار آيند كه بر سفره همه دشمنان دوست نمايند.

دوست مشمار آن كه در نعمت زند
لاف ياري و برادر خواندگي
دوست آن دانم كه گيرد دست دوست
در پريشان حالي و درماندگي

ديدم كه متغيّر مي‌شود و نصيحت به غرض مي‌شنود به نزديك صاحب ديوان رفتم به سابقه معرفتي كه در ميان ما بود و صورت حالش بيان كردم و اهليت و استحقاقش بگفتم تا به كاري مختصرش نصب كردند چندي برين بر آمد لطف طبعش را بديدند و حسن تدبيرش را بپسنديدند و كارش از آن در گذشت و به مرتبتي والاتر از آن متمكن شد همچنين نجم سعادتش در ترقي بود تا به اوج ارادت برسيد و مقرّب حضرت و مشارٌ اليه و معتمدٌ عليه گشت بر سلامت حالش شادماني كردم و گفتم

ز كار بسته مينديش و دل شكسته مدار
كه آب چشمه حيوان درون تاريكي است
الا لا يجأرَنَّ اخو البليّة
فللرّحمنِ الطافٌ خَفيّه
منشين ترش از گردش ايام كه صبر
تلخ است و ليكن بر شيرين دارد

در آن قربت مرا با طايفه اي ياران اتفاق سفر افتاد چون از زيارت مكه باز آمدم دو منزلم استقبال كرد ظاهر حالش را ديدم پريشان و در هيأت درويشان گفتم چه حالت است گفت آن چنان كه تو گفتي طايفه اي حسد بردند و به خيانتم منسوب كردند و ملك دام مُلكُه در كشف حقيقت آن استقصا نفرمود و ياران قديم و دوستان حميم از كلمه حق خاموش شدند و صحبت ديرين فراموش كردند.

نبيني كه پيش خداوند جاه
نيايش كنان دست بر برنهند
اگر روزگارش در آرد ز پاي
همه عالمش پاي بر سر نهند

في الجمله به انواع عقوبت گرفتار بودم تا درين هفته كه مژده سلامت حجاج برسيد از بند گرانم خلاص كرد و ملك موروثم خاص گفتم آن نوبت اشارت من قبولت نيامد كه گفتم عمل پادشاهان چون سفر درياست خطرناك و سودمند يا گنج برگيري يا در طلسم بميري.

يا زر بهر دو دست كند خواجه در كنار
يا موج روزي افكندش مرده بر كنار

مصلحت نديدم از اين بيش ريش درونش به ملامت خراشيدن و نمك پاشيدن به دين كلمه اختصار كرديم.

ندانستي كه بيني بند بر پاي
چو در گوشت نيامد پند مردم
دگر ره چون نداري طاقت نيش
مكن انگشت در سوراخ گژدم


حكايت شمارهٔ ۱۵

۳۴ بازديد
 


دانلود فايل صوتي حكايت ( 299 كيلوبايت )

يكي از وزرا معزول شد و به حلقه درويشان درآمد اثر بركت صحبت ايشان در او سرايت كرد و جمعيت خاطرش دست داد ملك بار ديگر برو دل خوش كرد و عمل فرمود قبولش نيامد و گفت معزولي به نزد خردمندان بهتر كه مشغولي

آنان كه به كنج عافيت بنشستند
دندان سگ و دهان مردم بستند
كاغذ بدريدند و قلم بشكستند
وز دست زبان حرف گيران رستند

ملك گفتا هر آينه ما را خردمندي كافي بايد كه تدبير مملكت را بشايد گفت اي ملك نشان خردمند كافي جز آن نيست كه به چنين كارها تن ندهد.

هماي بر همه مرغان از آن شرف دارد
كه استخوان خورد و جانور نيازارد

سيه گوش را گفتند ترا ملازمت صحبت شير به چه وجه اختيار افتاد گفت تا فضله صيدش مي‌خورم وز شر دشمنان در پناه صولت او زندگاني مي‌كنم گفتندش اكنون كه به ظلّ حمايتش در آمدي و به شكر نعمتش اعتراف كردي چرا نزديك تر نيايي تا به حلقه خاصانت در آرد و از بندگان مخلصت شمارد گفت همچنان از بطش او ايمن نيستم.

اگر صد سال گبر آتش فروزد
اگر يك دم درو افتد بسوزد

افتد كه نديم حضرت سلطان را زر بيايد و باشد كه سر برود و حكما گفته‌اند از تلوّن طبع پادشاهان بر حذر بايد بودن كه وقتي به سلامي برنجند و ديگر وقت به دشنامي خلعت دهند و آورده‌اند كه ظرافت بسيار كردن هنر نديمان است و عيب حكيمان.

تو بر سر قدر خويشتن باش و وقار
بازي و ظرافت به نديمان بگذار


حكايت شمارهٔ ۱۴

۳۳ بازديد

يكي از پادشاهان پيشين در رعايت مملكت سستي كردي و لشكر به سختي داشتي لاجرم دشمني صعب روي نهاد همه پشت بدادند

چو دارند گنج از سپاهي دريغ
دريغ آيدش دست بردن به تيغ

يكي را از آنان كه غدر كردند با من دَمِ دوستي بود ملامت كردم و گفتم دونست و بي سپاس و سفله و ناحق شناس كه به اندك تغير حال از مخدوم قديم بر گردد و حقوق نعمت سال‌ها در نوردد گفت ار به كرم معذور داري شايد كه اسبم درين واقعه بي جو بود و نمد زين به گرو و سلطان كه به زر بر سپاهي بخيلي كند با او به جان جوان مردي نتوان كرد.

زر بده مرد سپاهي را تا سر بنهد
و گرش زر ندهي سر بنهد در عالم
اذا شبعَ الكميُّ يَصولُ بَطشاً
وَ خاوي البطنِ يَبْطِشُ بِالفَرارِ


حكايت شمارهٔ ۱۸

۳۵ بازديد
 


دانلود فايل صوتي حكايت ( 198 كيلوبايت )

ملك زاده اي گنج فراوان از پدر ميراث يافت دست كرم بر گشاد و داد سخاوت بداد و نعمت بي دريغ بر

سپاه و رعيت بريخت
نياسايد مشام از طبله عود
بر آتش نه كه چون عنبر ببويد
بزرگي بايدت بخشندگي كن
كه دانه تا نيفشاني نرويد

يكي از جلساي بي تدبير نصيحتش آغاز كرد كه ملوك پيشين مرين نعمت را به سعي اندوخته‌اند و براي مصلحتي نهاده دست ازين حركت كوتاه كن كه واقعه‌ها در پيش است و دشمنان از پس، نبايد كه وقت حاجت فروماني.

اگر گنجي كني بر عاميان بخش
رسد هر كدخدايي را به رنجي
چرا نستاني از هر يك جوي سيم
كه گرد آيد ترا هر وقت گنجي

ملك روي از اين سخن به هم آورد و مرو را زجر فرمود و گفت مرا خداوند تعالي مالك اين مملكت گردانيده است تا به خورم و ببخشم نه پاسبان كه نگاه دارم

قارون هلاك شد كه چهل خانه گنج داشت
نوشين روان نمرد كه نام نكو گذاشت


حكايت شمارهٔ ۱۷

۳۴ بازديد
 


دانلود فايل صوتي حكايت ( 329 كيلوبايت )

تني چند از روندگان در صحبت من بودند ظاهر ايشان به صلاح آراسته و يكي را از بزرگان در حق اين طايفه حسن ظنّي بليغ و ادراريمعين كرده تا يكي از اينان حركتي كرد نه مناسب حال درويشان ظنّ آن شخص فاسد شد و بازار اينان كاسد خواستم تا به طريقي كفاف ياران مستخلص كنم آهنگ خدمتش كردم دربانم رها نكرد و جفا كرد و معذورش داشتم كه لطيفان گفته‌اند

در مير و وزير و سلطان را
بي وسيلت مگرد پيرامن
سگ و دربان چو يافتند غريب
اين گريبانش گيرد آن دامن

چندان كه مقرّبان حضرت آن بزرگ بر حال من وقوف يافتند و به اكرام در آوردند و برتر مقامي معين كردند اما به تواضع فروتر نشستم گفتم
گفت الله الله چه جاي اين سخن است

بگذار كه بنده كمينم
تا در صف بندگان نشينم
گر بر سر و چشم ما نشيني
بارت بكشم كه نازنيني

في الجمله بنشستم و از هر دري سخن پيوستم تا حديث زلّت ياران در ميان آمد و گفتم

چه جرم ديد خداوند سابق الانعام
كه بنده در نظر خويش خوار مي‌دارد
خداي راست مسلم بزرگواري و حكم
كه جرم بيند و نان برقرار مي‌دارد

حاكم اين سخن را عظيم بپسنديد و اسباب معاش ياران فرمود تا بر قاعده ماضي مهيا دارند و مؤنت ايام تعطيل وفا كنند شكر نعمت بگفتم و زمين خدمت ببوسيدم و عذر جسارت بخواستم و در وقت برون آمدن گفتم

چو كعبه قبله حاجت شد از ديار بعيد
روند خلق به ديدارش از بسي فرسنگ
ترا تحمل امثال ما ببايد كرد
كه هيچ كس نزند بر درخت بي بر، سنگ


حكايت شمارهٔ ۲۱

۳۳ بازديد

مردم آزاري را حكايت كنند كه سنگي بر سر صالحي زد درويش را مجال انتقام نبود سنگ را نگاه همي‌داشت تا زماني كه ملك را بر آن لشكري خشم آمد و در چاه كرد درويش اندر آمد و سنگ در سرش كوفت. گفتا تو كيستي و مرا اين سنگ چرا زدي گفت من فلانم و اين همان سنگست كه در فلان تاريخ بر سر من زدي. گفت چندين روزگار كجا بودي گفت از جاهت انديشه همي‌كردم، اكنون كه در چاهت ديدم فرصت غنيمت دانستم

ناسزايي را كه بيني بخت يار
عاقلان تسليم كردند اختيار
چون نداري ناخن درنده تيز
با ددان آن به كه كم گيري ستيز
هر كه با پولاد بازو پنجه كرد
ساعد مسكين خود را رنجه كرد
باش تا دستش ببندد روزگار
پس به كام دوستان مغزش بر آر


حكايت شمارهٔ ۲۰

۳۵ بازديد
 


دانلود فايل صوتي حكايت ( 71 كيلوبايت )

غافلي را شنيدم كه خانه رعيت خراب كردي تا خزانه سلطان آباد كند بي خبر از قول حكيمان كه گفته‌اند هر كه خداي را عزّوجلّ بيازارد تا دل خلقي به دست آرد خداوند تعالي همان خلق را برو گمارد تا دمار از روزگارش بر آرد

آتش سوزان نكند با سپند
آنچه كند دود دل دردمند

سر جمله حيوانات گويند كه شير است و اذلّ جانوران خر و به اتفاق خر بار بر به كه شير مردم در

مسكين خر اگر جه بي تميزست
جون بار همي‌برد عزيزست
گاوان و خران بار بردار
به ز آدميان مردم آزار

باز آمديم به حكايت وزير غافل، ملك را ذمائم اخلاق او به قرائن معلوم شد در شكنجه كشيد و به انواع عقوبت بكشت

حاصل نشود رضاي سلطان
تا خاطر بندگان نجويي
خواهي كه خداي بر تو بخشد
با خلق خداي كن نكويي

آورده‌اند كه يكي از ستم ديدگان بر سر او بگذشت و در حال تباه او تأمل كرد و گفت

نه هر كه قوّت بازوي منصبي دارد
به سلطنت بخورد مال مردمان به گزاف
توان به حلق فرو بردن استخوان درشت
ولي شكم بدرد چون بگيرد اندر ناف
نماند ستمكار بد روزگار
بماند برو لعنت پايدار