حكايت شمارهٔ ۱۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۱۳

۳۵ بازديد

پارسايي را ديدم بر كنار دريا كه زخم پلنگ داشت و به هيچ دارو به نمي‌شد مدت‌ها در آن رنجور بود و شكر خداي عزّوجل علي الدوام گفتي پرسيدندش كه شكر چه مي‌گويي گفت شكر آن كه به مصيبتي گرفتارم نه به معصيتي

گر مرا زار بكشتن دهد آن يار عزيز
تا نگويي كه در آن دم غم جانم باشد
گويم از بنده مسكين چه گنه صادر شد
كو دل آزرده شد از من غم آنم باشد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد