حكايت شمارهٔ ۱۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۱۷

۳۲ بازديد

پياده اي سر و پا برهنه با كاروان حجاز از كوفه بدر آمد و همراه ما شد و معلومي نداشت و خرامان همي‌رفت و مي‌گفت

نه به استر بر سوارم نه چه اشتر زير بارم
نه خداوند رعيت نه غلام شهريارم
غم موجود و پريشاني معدوم ندارم
نفسي مي‌زنم آسوده و عمري مي‌گذارم

اشتر سواري گفتش اي درويش كجا مي‌روي برگرد كه به سختي بميري نشنيد و قدم در بيابان نهاد و برفت چون به نخله محمود در رسيديم توانگر را اجل فرا رسيد درويش به بالينش فراز آمد و گفت ما به سختي بنمرديم و تو بر بختي بمردي

شخصي همه شب بر سر بيمار گريست
چون روز آمد بمرد و بيمار بزيست
اي بسا اسب تيز رو كه بماند
كه خر لنگ جان بمنزل برد
بس كه در خاك تندرستان را
دفن كرديم و زخم خورده نمرد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد