من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

زندگينامه سعدي

۳۴ بازديد

"براي جستجو در اشعار گلستان سعدي كليك كنيد"

سعدي

مشرف الدين مصلح بن عبدالله شيرازي شاعر و نويسنده بزرگ قرن هفتم هجري قمري است. تخلص او “سعدي” است كه از نام اتابك مظفرالدين سعد پسر ابوبكر پسر سعد پسر زنگي گرفته شده است. وي احتمالاً بين سالهاي ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجري قمري زاده شده است. در جواني به مدرسه نظاميه بغداد رفت و به تحصيل ادب و تفسير و فقه و كلام و حكمت پرداخت. سپس به شام و مراكش و حبشه و حجاز سفر كرد و پس از بازگشت به شيراز، به تأليف شاهكارهاي خود دست يازيد. وي در سال ۶۵۵ سعدي‌نامه يا بوستان را به نظم درآورد و در سال ۶۵۶ گلستان را تأليف كرد. علاوه بر اينها قصايد ، غزليات ، قطعات ، ترجيع بند ، رباعيات و مقالات و قصايد عربي نيز دارد كه همه را در كليات وي جمع كرده‌اند. وي بين سالهاي ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجري در شيراز درگذشت و در همانجا به خاك سپرده شد.

"گلستان سعدي"

  باب اول در سيرت پادشاهان ( 41 حكايت )

  باب دوم در اخلاق درويشان ( 46 حكايت )

  باب سوم در فضيلت قناعت ( 28 حكايت )

  باب چهارم در فوايد خاموشي ( 14 حكايت )

  باب پنجم در عشق و جواني ( 20 حكايت )

  باب ششم در ضعف و پيري ( 9 حكايت )

  باب هفتم در تأثير تربيت ( 19 حكايت )

  باب هشتم در آداب صحبت ( 100 حكايت )

  ديباچه

  براي مشاهده اشعار بوستان سعدي كليك كنيد


حكايت شمارهٔ ۴

۳۶ بازديد
 


دانلود فايل صوتي حكايت ( 798 كيلوبايت )

طايفه دزدان عرب بر سر كوهي نشسته بودند و منفذ كاروان بسته و رعيت بلدان از مكايد ايشان مرعوب و لشكر سلطان مغلوب به حكم آنكه ملاذي منيع از قلّه كوهي گرفته بودند و ملجأو مأوايخود ساخته مدبران ممالك آن طرف در دفع مضرّت ايشان مشاورت همي‌كردند كه اگر اين طايفه هم برين نسق روزگاري مداومت نمايند مقاومت ممتنع گردد.

درختي كه اكنون گرفتست پاي
به نيروي شخصي برآيد ز جاي
و گر همچنان روزگاري هلي
به گردونش از بيخ بر نگسلي
سر چشمه شايد گرفتن به بيل
چو پر شد نشايد گذشتن به پيل

سخن بر اين مقرر شد كه يكي به تجسس ايشان بر گماشتند و فرصت نگاه مي‌داشتند تا وقتي كه بر سر قومي رانده بودند و مقام خالي مانده تني چند مردان واقع ديده جنگ آزموده را بفرستادند تا در شعب جبل پنهان شدند شبانگاهي كه دزدان باز آمدند سفر كرده و غارت آورده سلاح از تن بگشادند و رخت و غنيمت بنهادند نخستين دشمني كه بر سر ايشان تاختن آورد خواب بود چندان كه پاسي از شب در گذشت

قرص خورشيد در سياهي شد
يونس اندر دهان ماهي شد

مردان دلاور از كمين به در جستند و دست يكان يكان بر كتف بستند و بامدادان به درگاه ملك حاضر آوردند همه را به كشتن اشارت فرمود اتفاقاً در آن ميان جواني بد ميوه عنفوان شبابش نو رسيده و سبزه گلستان عذارش نو دميده يكي از وزرا پاي تخت ملك را بوسه داد و روي شفاعت بر زمين نهاد و گفت اين پسر هنوز از باغ زندگاني بر نخورده و از زيعانجواني تمتع نيافته توقّع به كرم و اخلاق خداونديست كه ببخشيدن خون او بر بنده منت نهد ملك روي از اين سخن در هم كشيد و موافق راي بلندش نيامد و گفت

پر تو نيكان نگيرد هر كه بنيادش بدست
تربيت نااهل را چون گردكان بر گنبدست

نسل فساد اينان منقطع كردن اولي تر است و بيخ تبار ايشان بر آوردن كه آتش نشاندن و اخگر گذاشتن و افعي كشتن و بچه نگه داشتن كار خردمندان نيست

ابر اگر آب زندگي بارد
هرگز از شاخ بيد بر نخوري
با فرومايه روزگار مبر
كز ني بوريا شكر نخوري

وزير اين سخن بشنيد طوعاً و كرهاً بپسنديد و بر حسن راي ملك آفرين خواند و گفت آنچه خداوند دام ملكه فرمود عين حقيقت است كه اگر در صحبت آن بدان تربيت يافتي طبيعت ايشان گرفتي و يكي از ايشان شدي امّا بنده اميدوارست كه در صحبت صالحان تربيت پذيرد و خوي خردمندان گيرد كه هنوز طفل است و سيرت بغي و عناد در نهاد او متمكن نشده و در خبرست كلُّ مولود يولدُ علي الفطرةِ فَاَبواهُ يهوّدانَه وَ يُنصرانه و يُمجّسانِه

با بدان يار گشت همسر لوط
خاندان نبوّتش گم شد
سگ اصحاب كهف روزي چند
پي نيكان گرفت و مردم شد

اين بگفت و طايفه اي از ندماي ملك با وي به شفاعت يار شدند تا ملك از سر خون او در گذشت و گفت بخشيدم اگر چه مصلحت نديدم

داني كه چه گفت زال با رستم گرد
دشمن نتوان حقير و بيچاره شمرد
ديديم بسي كه آب سرچشمه خرد
چون بيشتر آمد شتر و بار ببرد

في الجمله پسر را به ناز و نعمت بر آوردند و استادان به تربيت او نصب كردند تا حسن خطاب و ردّ جواب و آداب خدمت ملوكش در آموختند و در نظر همگان پسنديده آمد باري وزير از شمايل او در حضرت ملك شمّه اي مي‌گفت كه تربيت عاقلان در او اثر كرده است و جهل قديم از جبلت او به در برده ملك را تبسم آمد و گفت.

عاقبت گرگ زاده گرگ شود
گرچه با آدمي بزرگ شود

سالي دو برين بر آمد طايقه اوباش محلت بدو پيوستند و عقد موافقت بستند تا به وقت فرصت وزير و هر دو پسرش را بكشت و نعمت بي قياس برداشت و در مغاره دزدان به جاي پدر بنشست و عاصي شد. ملك دست تحسّر به دندان گزيدن گرفت و گفت

شمشير نيك از آهن بد چون كند كسي
ناكس به تربيت نشود اي حكيم كس
باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست
در باغ لاله رويد و در شوره بوم خس
زمين شوره سنبل بر نيارد
درو تخم و عمل ضايع مگردان
نكويي با بدان كردن چنان است
كه بد كردن به جاي نيك مردان


حكايت شمارهٔ ۳

۳۳ بازديد
 


دانلود فايل صوتي حكايت ( 469 كيلوبايت )

ملك زاده اي را شنيدم كه كوتاه بود و حقير و ديگر برادران بلند و خوب روي باري پدر به كراهت و استحقار درو نظر مي‌كرد پسر به فراست استبصار به جاي آورد و گفت اي پدر كوتاه خردمند به كه نادان بلند نه هر چه به قامت مهتر به قيمت بهتر
الشاةُ نظيفةٌ و الفيلُ جيفةٌ.

اقلُّ جبالِ الارضِ طورٌ و اِنّهُ
لاَعظَمُ عندَ اللهِ قدراً وَ منزلا
آن شنيدي كه لاغري دانا
گفت باري به ابلهي فربه
اسب تازي و گر ضعيف بود
همچنان از طويله خر به

پدر بخنديد و اركان دولت پسنديدند وبرادران به جان برنجيدند.

تا مرد سخن نگفته باشد
عيب و هنرش نهفته باشد
هر پيسه گمان مبر نهالي
باشد كه پلنگ خفته باشد

شنيدم كه ملك را در آن قرب دشمني صعب روي نمود چون لشكر از هر دو طرف روي در هم آوردند اول كسي كه به ميدان در آمد اين پسر بود گفت

آن نه من باشم كه روز جنگ بيني پشت من
آن منم گرد در ميان خاك و خون بيني سري
كانكه جنگ آرد به خون خويش بازي مي‌كند
روز ميدان و آن كه بگريزد به خون لشكري

اين بگفت و بر سپاه دشمن زد و تني چند مردان كاري بينداخت چون پيش پدر آمد زمين خدمت ببوسيد و گفت

اي كه شخص منت حقير نمود
تا درشتي هنر نپنداري
اسب لاغر ميان به كار آيد
روز ميدان نه گاو پرواري

آورده‌اند كه سپاه دشمن بسيار بود و اينان اندك جماعتي آهنگ گريز كردند پسر نعره زد و گفت اي مردان بكوشيد يا جامه زنان بپوشيد سواران را بگفتن او تهور زيادت گشت و به يك بار حمله آوردند شنيدم كه هم در آن روز بر دشمن ظفر يافتند ملك سر و چشمش ببوسيد و در كنار گرفت و هر روز نظر بيش كرد تا وليعهد خويش كرد.
برادران حسد بردند و زهر در طعامش كردند خواهر از غرفه بديد دريچه بر هم زد پسر دريافت و دست از طعام كشيد و گفت محالست كه هنرمندان بميرند و بي هنران جاي ايشان بگيرند

كس نيايد به زير سايه بوم
ور هماي از جهان شود معدوم

پدر را از اين حال آگهي دادند برادرانش را بخواند و گوشمالي به واجب بداد پس هر يكي را از اطراف بلاد حصه معين كرد تا فتنه بنشست و نزاع برخاست كه ده درويش در گليمي بخسبند و دو پادشاه در اقليمي نگنجند.

نيم ناني گر خورد مرد خدا
بذل درويشان كند نيمي دگر
ملك اقليمي بگيرد پادشاه
همچنان در بند اقليمي دگر


حكايت شمارهٔ ۲

۳۴ بازديد
 

 

دانلود فايل صوتي حكايت ( 134 كيلوبايت )

يكي از ملوك خراسان محمود سبكتكين را به خواب چنان ديد كه جمله وجود او ريخته بود و خاك شده مگر چشمان او كه همچنان در چشم خانه همي‌گرديد نظر مي‌كرد ساير حكما از تأويل اين فرو ماندند مگر درويشي كه به جاي آورد و گفت هنوز نگران است كه ملكش با دگرانست.

بس نامور به زير زمين دفن كرده‌اند
كز هستيش به روي زمين بر نشان نماند
وان پير لاشه را كه سپردند زير گل
خاكش چنان بخورد كزو استخوان نماند
زنده است نام فرّخ نوشين روان به خير
گر چه بسي گذشت كه نوشين روان نماند
خيري كن اي فلان و غنيمت شمار عمر
زان پيشتر كه بانگ بر آيد فلان نماند


حكايت شمارهٔ ۶

۳۲ بازديد

يكي را از ملوك عجم حكايت كنند كه دست تطاول به مال رعيت دراز كرده بود و جور و اذيت آغاز كرده تا به جايي كه خلق از مكايد فعلش به جهان برفتند و از كربت جورش راه غربت گرفتند چون رعيت كم شد ارتفاع ولايت نقصان پذيرفت و خزانه تهي ماند و دشمنان زور آوردند.

هر كه فرياد رس روز مصيبت خواهد
گو در ايام سلامت به جوانمردي كوش
بنده حلقه به گوش ار ننوازي برود
لطف كن لطف كه بيگانه شود حلقه به گوش

باري به مجلس او در كتاب شاهنامه همي‌خواندند در زوال مملكت ضحّاك و عهد فريدون وزير ملك را پرسيد هيچ توان دانستن كه فريدون كه گنج و ملك و حشم نداشت چگونه برو مملكت مقرر شد گفت آن چنان كه شنيدي خلقي برو به تعصب گرد آمدند و تقويت كردند و پادشاهي يافت گفت اي ملك چو گرد آمدن خلقي موجب پادشاهيست تو مر خلق را پريشان براي چه مي‌كني مگر سر پادشاهي كردن نداري

همان به كه لشكر به جان پروري
كه سلطان به لشكر كند سروري

ملك گفت موجب گرد آمدن سپاه و رعيت چه باشد گفت پادشه را كرم بايد تا برو گرد آيند و رحمت تا در پناه دولتش ايمن نشينند و ترا اين هر دو نيست

نكند جور پيشه سلطاني
كه نيايد ز گرگ چوپاني
پادشاهي كه طرح ظلم افكند
پاي ديوار ملك خويش بكند

ملك را پند وزير ناصح موافق طبع مخالف نيامد روي از اين سخن در هم كشيد و به زندانش فرستاد. بسي بر نيامد كه بني عمّ سلطان به منازعت خاستند و ملك پدر خواستند، قومي كه از دست تطاول او به جان آمده بودند و پريشان شده بر ايشان گرد آمدند و تقويت كردند تا ملك از تصرف اين به در رفت و بر آنان مقرر شد.

پادشاهي كو روا دارد ستم بر زير دست
دوستدارش روز سختي دشمن زور آورست
با رعيت صلح كن وز جنگ خصم ايمن نشين
زان كه شاهنشاه عادل را رعيت لشكرست


حكايت شمارهٔ ۵

۳۴ بازديد
 


دانلود فايل صوتي حكايت ( 234 كيلوبايت )

سرهنگ زاده اي را بر در سراي اغلمش ديدم كه عقل و كياستي و فهم و فراستي زايد الوصف داشت هم از عهد خردي آثار بزرگي در ناصيه او پيدا

بالاي سرش ز هوشمندي
مي‌تافت ستاره بلندي

في الجمله مقبول نظر سلطان آمد كه جمال صورت و معني داشت و خردمندان گفته‌اند توانگري به هنرست نه به مال و بزرگي به عقل نه به سال ابناي جنس او بر منصب او حسد بردند و به خيانتي متهم كردند و در كشتن او سعي بي فايده نمودند
دشمن چه زند چو مهربان باشد دوست
ملك پرسيد كه موجب خصمي اينان در حق تو چيست؟ گفت در سايه دولت خداوندي دام مُلكُه همگنان را راضي كردم مگر حسود را كه راضي نمي‌شود الاّ به زوال نعمت من و اقبال و دولت خداوند باد

توانم آنكه نيازارم اندرون كسي
حسود را چه كنم كو ز خود به رنج درست
بمير تا برهي اي حسود كين رنجيست
كه از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست
شور بختان به آرزو خواهند
مقبلان را زوال نعمت و جاه
گر نبيند به روز شپّره چشم
چشمه آفتاب را چه گناه
راست خواهي هزار چشم چنان
كور بهتر كه آفتاب سياه


حكايت شمارهٔ ۸

۳۲ بازديد

هرمز را گفتند وزيران پدر را چه خطا ديدي كه بند فرمودي گفت خطايي معلوم نكردم و ليكن ديدم كه مهابت من در دل ايشان بي كرانست و بر عهد من اعتماد كلي ندارند ترسيدم از بيم گزند خويش آهنگ هلاك من كنند پس قول حكما را كار بستم كه گفته‌اند

از آن كز تو ترسد بترس اي حكيم
وگر با چنو صد بر آيي به جنگ
از آن مار بر پاي راعي زند
كه ترسد سرش را بكويد به سنگ
نبيني كه چون گربه عاجزشود
بر آرد به چنگال چشم پلنگ


حكايت شمارهٔ ۷

۳۴ بازديد
 


دانلود فايل صوتي حكايت ( 210 كيلوبايت )

پادشاهي با غلامي عجمي در كشتي نشست و غلام ديگر دريا را نديده بود و محنت كشتي نيازموده گريه و زاري در نهاد و لرزه بر اندامش اوفتاد چندان كه ملاطفت كردند آرام نمي‌گرفت و عيش ملك ازو منغص بود چاره ندانستند. حكيمي در آن كشتي بود، ملك را گفت اگر فرمان دهي من او را به طريقي خامُش گردانم گفت غايت لطف و كرم باشد
بفرمود تا غلام به دريا انداختند باري چند غوطه خورد مويش گرفتند و پيش كشتي آوردند بدو دست در سكان كشتي آويخت چون بر آمد گفتا ز اول محنت غرقه شدن ناچشيده بود و قدر سلامت كشتي نمي‌دانست همچنين قدر عافيت كسي داند كه به مصيبتي گرفتار آيد

اي سير تو را نان جوين خوش ننمايد
معشوق من است آن كه به نزديك تو زشت است
حوران بهشتي را دوزخ بود اعراف
از دوزخيان پرس كه اعراف بهشتست
فرقست ميان آن كه يارش در بر
تا آن كه دو چشم انتظارش بر در


حكايت شمارهٔ ۱۱

۳۴ بازديد
 


دانلود فايل صوتي حكايت ( 93 كيلوبايت )

درويشي مستجاب الدعوة در بغداد پديد آمد حجاج يوسف را خبر كردند بخواندش و گفت دعاي خيري بر من كن. گفت خدايا جانش بستان گفت از بهر خداي اين چه دعاست گفت اين دعاي خيرست ترا و جمله مسلمانان را

اي زبردست زير دست آزار
گرم تا كي بماند اين بازار
به چه كار آيدت جهانداري
مردنت به كه مردم آزاري


حكايت شمارهٔ ۱۰

۳۶ بازديد
 


دانلود فايل صوتي حكايت ( 227 كيلوبايت )

بر بالين تربت يحيي پيغامبر(ع) معتكف بودم در جامع دمشق كه يكي از ملوك عرب كه به بي انصافي منسوب بود اتفاقاً به زيارت آمد و نماز و دعا كرد و حاجت خواست

درويش و غني بنده اين خاك درند
و آنان كه غني ترند محتاج ترند

آن گه مرا گفت از آن جا كه همت درويشانست و صدق معاملت ايشان خاطري همراه من كنند كه از دشمني صعب انديشناكم گفتمش بر رعيت ضعيف رحمت كن تا از دشمن قوي زحمت نبيني.

به بازوان توانا و قوت سر دست
خطاست پنجه مسكين ناتوان بشكست
نترسد آن كه بر افتادگان نبخشايد
كه گر ز پاي در آيد كسش نگيرد دست
هر آن كه تخم بدي كشت و چشم نيكي داشت
دماغ بيهده پخت و خيال باطل بست
ز گوش پنبه برون آر و داد خلق بده
وگر تو مي‌ندهي داد روز دادي هست
بني آدم اعضاي يكديگرند
كه در آفرينش ز يك گوهرند
چو عضوي به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو كز محنت ديگران بي غمي
نشايد كه نامت نهند آدمي