حكايت شمارهٔ ۱۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۱۱

۳۵ بازديد

در جامع بعلبك وقتي كلمه اي همي‌گفتم به طريق وعظ با جماعتي افسرده دل مرده ره از عالم صورت به عالم معني نبرده ديدم كه نفسم در نمي‌گيرد و آتشم در هيزم تر اثر نمي‌كند دريغ آمدم تربيت ستوران و آينه داري در محلت كوران و ليكن در معني باز بود و سلسله سخن دراز در معاني اين آيت كه
و نَحن اَقرَبُ اليه مِنْ حَبل الوريد
سخن به جايي رسانيده كه گفتم

چه كنم با كه توان گفت كه او
در كنار من و من مهجورم

من از شرابه اين سخن مست و فضاله قدح در دست كه رونده اي بر كنار مجلس كذر كرد و دور آخر درو اثر كرد و نعره اي زد كه ديگران به موافقت او در خروش امدند و خامان مجلس به جوش گفتم اي سبحان الله دوران با خبر در حضور و نزديكان بي بصر دور

فسحت ميدان ارادت بيار
تا بزند مرد سخنگوي گوي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد