حكايت شمارهٔ ۱۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۱۴

۴۳ بازديد


درويشي را ضرورتي پيش آمد گليمي از خانه ياري بدزديد حاكم فرمود كه دستش بدر كنند صاحب گليم شفاعت كرد كه من او را بحل كردم گفتا به شفاعت تو حدّ شرع فرو نگذارم
گفت آنچه فرمودي راست گفتي وليكن هر كه از مال وقف چيزي بدزدد قطعش لازم نيايد
و الفقيرُ لا يَمْلِكُ
هر چه درويشان راست وقف محتاجان است حاكم دست از و بداشت و ملامت كردن گرفت كه جهان بر تو تنگ آمده بود كه دزدي نكردي الاّ از خانه چنين ياري گفت اي خداوند نشنيده اي كه گويند
خانه دوستان بروب و در دشمنان مكوب

چون به سختي در بماني تن به عجز اندر مده
دشمنان را پوست بر كن دوستان را پوستين


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد