دانلود فايل صوتي حكايت ( 128 كيلوبايت )
تني چند از روندگان متفق سياحت بودند و شريك رنج و راحت خواستم تا مرافقت كنم موافقت نكردند گفتم اين از كرم اخلاق بزرگان بديع است روي از مصاحبت مسكينان تافتن و فايده و بركت دريغ داشتن كه من در نفس خويش اين قدرت و سرعت ميشناسم كه در خدمت مردان يار شاطر باشم نه بار خاطر .
چه دانند مردم كه در خانه كيست
نويسنده داند كه در نامه چيست
صورت حال عارفان دلق است
اين قدر بس چو روي در خلق است
در قژا كند مرد بايد بود
بر مخنث سلاح جنگ چه سود
ابريق رفيق برداشت كه به طهارت ميرود و به غارت ميرفت. چندانكه از نظر درويشان غايب شد به برجي برفت و درجي بدزديد تا روز روشن شد آن تاريك مبلغي راه رفته بود و رفيقان بي گناه خفته بامدادان همه را به قلعه در آوردند و بزدند و بزندان كردند از آن تاريخ ترك صحبت گفتيم و طريق عزلت گرفتيم
والسَّلامَةُ في الوَحْده
شنيدستي كه گاوي در علف خوار
بيالايد همه گاوان ده را
به يك ناتراشيده در مجلسي
برنجد دل هوشمندان بسي
اگر بركه اي پر كنند از گلاب
سگي در وي افتد كند منجلاب
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد