حكايت شمارهٔ ۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۷

۴۰ بازديد

ياد دارم كه در ايام طفوليت متعبد بودمي و شب خيز و مولع زهد و پرهيز شبي در خدمت پدر رحمة الله عليه نشسته بودم و همه شب ديده بر هم نبسته و مصحف عزيز بر كنار گرفته و طايفه اي گرد ما خفته پدر را گفتم از اينان يكي سر بر نمي‌دارد كه دوگانه اي بگزارد چنان خواب غفلت برده اند كه گويي نخفته اند كه مرده اند گفت جان پدر تو نيز اگر بخفتي به از آن كه در پوستين خلق افتي

نبيند مدعى جز خويشتن را
كه دارد پرده پندار در پيش
گرت چشم خدا بينى ببخشند
نبينى هيچ كس عاجزتر از خويش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد