سكندر كه گنجينهٔ راز بود
در گنج حكمت بدو باز بود
ز حكمت بسا گوهر شبفروز
كز او مانده پيداست بر روي روز
بيا گوش را قائد هوش كن
وز آن گوهر آويزهٔ گوش كن
چو داري دل و هوش حكمت گرو
بكش پنبه از گوش حكمتشنو!
ارسطو كش استاد تعليم بود
بدو نقد خود كرده تسليم بود
بدو گفت روزي كه: «اين خردهجوي!
به دانش ز اقران خود برده گوي!
... شد اكنون يقينم درست
كه اين جامه بر قامت توست و چست
به تاج كياني شوي سربلند
ز تخت جم و ملك او بهرهمند»
همي بود دايم به فرهنگ و راي
به تعظيم استاد كوشش نماي
كسي گفت:«چوني چنين رنجبر
به تعظيم استاد بيش از پدر؟»
بگفتا: «زد اين نقش آب و گلم
وز آن تربيت يافت جان و دلم
از اين شد تن من پذيراي جان
وز آن آمدم زندهٔ جاودان
از اين بهر گفتن زبانور شدم
وز آن در سخن كان گوهر شدم
از اين پا گشادم ز قيد عدم
وز آن رو نهادم به ملك قدم»
چه خوش گفت روزي كه: «قول حكيم
بود آينه، پيش مردم كريم
كه بيند در او سيرت و خوي را
بدانسان كه در آينه، روي را
خرد را اثر در دل عاقلان
فزون باشد از تيغ بر جاهلان
بماند مدام آن اثر در ضمير
شود اين به يك چند درمانپذير
چو مجرم شود از گنه عذرخواه
گنهدان تغافل ز عذر گناه!
توان زندگان را فكندن ز پاي
ولي كشته هرگز نخيزد ز جاي
فراوان همي بخش و كم ميشمار!
ز منت نهادن همي كن كنار!»
گهرسنج اين گنج گوهرفشان
چنين ميدهد از سكندر نشان
كه چون اين «خردنامه» ها را نوشت
بدان تخم اقبال جاويد كشت
به ملك عدالت علم بركشيد
به حرف ضلالت قلم دركشيد
نخستين چو خور سوي مغرب شتافت
فروغ جمالش بر آن ملك تافت
به كف تيغ آتشفشان، صبحوار
سپه تاخت بر لشكر زنگبار
زدود از پي رستن از ننگشان
ز آيينهٔ مصريان زنگشان
وز آنجا سپه سوي دارا كشيد
وز او كين خود بيمدارا كشيد
لباس بقا بر تنش چاك كرد
ز ظلمات ظلمش جهان پاك كرد
وز آن پس به تاييد عز و جلال
سراپرده زد بر بلاد شمال
شمالش چو در سلك ملك يمين
درآمد، علم زد به مشرق زمين
ولي چون خور، آنجا نه دير آرميد
جنيبت به حد جنوبي كشيد
وز آنجا به مغربزمين بازگشت
سرانجام كارش، چو آغاز گشت
در آخر نهاد اندرين تنگناي
چو پرگار، بر اولين نقطه پاي
شد اين چارديوار با چار حد
به ملكيت دولتش نامزد
ز سر حد چين تا در روم و روس
جهان را رهاند از دريغ و فسوس
گهي آخت بر هند شمشير عزم
گهي ساخت بر دشت خوارزم، رزم
صنمخانهها را ز بنياد كند
به زردشت و زردشتي آتش فكند
ز هر دين بجز دين يزدان پاك
فرو شست يكبارگي لوح خاك
بنا كرد بس شهرها در جهات
بسان سمرقند و مرو و هرات
پي بستن سد به مشرق نشست
در فتنه بر روي ياجوج بست
چو طي كرد يكسر بساط بسيط
ز خشكي درآمد به اخضر محيط
تهي گشته از خويش، بر روي آب
همي رفت گنبدزنان چون حباب
چو ملك جهان يافت بر وي قرار
چه نادر اثرها كه گشت آشكار
زر و سيم نقش روايي گرفت
كه با سكهاش آشنايي گرفت
به آهن چو ره يافت زو روشني
به آيينگي آمد از آهني
از او زرگران زرگري يافتند
وز او سيم و زر زيوري يافتند
به هر ره كه زد كوس بهر رحيل
از او گشت پيموده فرسنگ و ميل
ازو نوبتي، نوبت آغاز كرد
ز نام وي اين زمزمه، ساز كرد
به لفظ دري هر چه بر عقل يافت
به يوناني الفاظ ازو نقل يافت
بسي از حكيمان و دانشوران
نه تنها حكيمان كه پيغمبران
درآن خوش سفر همدمش بودهاند
به تدبير در، محرمش بودهاند
يكي ز آن حكيمان بليناس بود
ز پيغمبران خضر و الياس بود
به خود هم دل حكمتانديش داشت
كه حكمتوري از همه بيش داشت
چو از ديگران كار نگشادياش
گشادي ز تدبير خود دادياش
سكندر چو بر هند لشكر كشيد
خردمندي بر همانان شنيد
نيامد از ايشان كسي سوي او
ز تقصيرشان گرم شد خوي او
برانگيخت لشكر پي قهرشان
شتابان رخ آورد در شهرشان
چو ز آن، برهمانان خبر يافتند
به تدبير آن كار بشتافتند
رسيدند پيشش در اثناي راه
به عرضش رساندند كاي پادشاه!
گروهي فقيريم حكمت پژوه
چه تابي رخ مرحمت زين گروه؟
نه ما را سر صلح، ني تاب جنگ
درين كار به گر نمايي درنگ
نداريم جز گنج حكمت متاع
نشايد ز كس بر سر آن نزاع
اگر گنج حكمت همي بايدت
بجز كنجكاوي نميشايدت
سكندر چو بشنيد اين عرض حال
ز لشكر كشيدن كشيد انفعال
زور و زينت خويش يك سو نهاد
به آن قوم بيپا و سر رو نهاد
پس از قطع هامون به كوهي رسيد
در او كنده هر سو بسي غار ديد
گروهي نشسته در آن غارها
فروشسته دست از همه كارها
ردا و ازار از گيا بافته
عمامه به فرق از گيا تافته
زن و بچهٔ فقر پروردشان
گياچين به هامون پي خوردشان
گشادند با هم زبان خطاب
بسي شد ز هر سو سؤال و جواب
چو آمد به سر، منزل گفت و گوي
سكندر در آن حاضران كرد روي
كه:«هرچ از جهان احتياج شماست
بخواهيد از من! كه يكسر رواست»
بگفتند: «ما را درين خاكدان
نبايد، بجز هستي جاودان»
بگفتا كه: «اين نيست مقدور من
وز اين حرف خاليست منشور من»
بگفتند: «چون داني اين راز را،
چرا بندهاي شهوت و آز را؟
پي ملك تا چند خونريختن؟
به هر كشوري لشكرانگيختن؟»
بگفتا: «من اين ني به خود ميكنم
نه تنها به حكم خرد ميكنم،
مرا ايزد اين منزلت داده است
به خلق جهانم فرستاده است
كه تا دين او را كنم آشكار
بر آرم ز جان مخالف دمار
دهم قدر بتخانهها را شكست
كنم هر كه را هست، يزدانپرست
اسيرم درين جنبش نوبه نو
روم تا مرا گويد ايزد: برو!
ز دست اجل چون شوم پايبست
كشم پاي ازين جنبش دور دست»
سكندر كه صيتش جهان را گرفت
بسيط زمين و زمان را گرفت
چو گرد جهان گشتن آغاز كرد
به كشورگشايي سفر ساز كرد
ز ديدار او مادرش ماند باز
بر او گشت ايام دوري دراز
تراشيد مشكين رقم خامهاي
خراشيد مشحون به غم نامهاي
سر نامه نام خداوند پاك
فرحبخش دلهاي اندوهناك
فرازندهٔ افسر سركشان
فروزندهٔ طلعت مهوشان
به صبح آور شام هر شب نشين
حرارت بر هر دل آتشين
وز آن پس ز مادر هزاران سپاس
بر اسكندر آن بندهٔ حق شناس
بر او باد كز حد خود نگذرد
بجز راه اهل خرد نسپرد
خيال بزرگي به خود گو مبند!
كه بر خاك خواري فتد خودپسند
چرا دل نهد كس بر آن ملك و مال
كه خواهد گرفتن به زودي زوال؟
كف بسته مشت است و آيد درشت
ز دارنده بر روي خواهنده مشت
مكن عجب را گو به دل آشيان!
كه دين را گزندست و جان را زيان
بسا مرد كو دم ز تدبير زد
ولي بر خود از عجب خود تير زد
جهان كهنه زالي ست زيركفريب
به زرق و دغا خويش را داده زيب
نداند كس از صلح او جنگ او
به نيرنگسازيست آهنگ او
نشد خانهاي در حريمش به پاي
كه سيل حوادث نكندش ز جاي
بنايي برآورده در چلچله
نگونسار سازد به يك زلزله
به هر كس كه در بند احسان شود
چو طفلان ز داده پشيمان شد
كند رخنه در سد اسكندري
كند از گل آنگه مرمتگري
در او يك سر موي، تمييز نيست
تفاوت كن چيز و ناچيز نيست
سكندر چو زد از وصيت نفس
ز عالم نصيبش همان بود و بس!
شد انفاس او با وصيت تمام
به ملك دگر تافت عزماش زمام
برفت او و ما هم بخواهيم رفت
چه بيغم چه با غم بخواهيم رفت
درين كاخ دلكش نماند كسي
رود عاقبت، گر چه ماند بسي
چو اسپهبدان بيسكندر شدند
جدا زو، چو تنهاي بيسر شدند
بكردند آنچ اهل ماتم كنند
كه بدرود شاهان عالم كنند
ز جامه كبودان زمين مينمود
به چشم كواكب چو چرخ كبود
چو ديدند آخر كه از اشك و آه
نيارند بر درد و غم بست راه
ز آيين ماتم عنان تافتند
به تدبير تجهيز بشتافتند
به مشك و گلابش بشستند تن
ز خز و كتان ساختندش كفن
ز تابوت زر محملش ساختند
ز ديباي چين مفرش انداختند
به روز سفيد و به شام سياه
اميران لشكر، امينان راه
ز جور زمن آه برداشتند
به سوي وطن راه برداشتند
دو منزل يكي كرده ميتاختند
به تنهايي آزرده، ميتاختند
پس از چندگاهي از آن راه سخت
به اقليم خويش اوفگندند رخت
رسيد اين خبر روميان را به گوش
رساندند بر اوج گردون خروش
به اسكندريه درون مادرش
كه بودي فروغ خرد رهبرش
چو بشنيد اين قصهٔ سينهسوز،
شد از شعلهٔ آه، گيتيفروز
ز رشح دل و ديده در خون نشست
ز سرمنزل صبر بيرون نشست
همي خواست تا جيب جان بردرد
گريبان تاب و توان بردرد
كند موي مشكين ز سر تارتار
كند مويه بر خويشتن زارزار،
ولي كرد مكتوب اسكندري
در آن شيوه و شيونش ياوري
به مضمون مكتوب او كار كرد
به صبر و خرد، طبع را يار كرد
بفرمود تا اهل آن مرز و بوم
چه از شام و مصر و چه از روس و روم
برفتند مستقبل لشكرش
به گردن نهادند مهد زرش
نهفتند دل ها پر اندوه و رنج
در اسكندريه به خاكش، چو گنج
چو از شغل دفنش بپرداختند
حكيمان خردنامهها ساختند
ز گنج خرد گوهر افشاندند
پس پرده بر مادرش خواندند
كه اي مطلع نور اسكندري!
بلندش ز تو پايهٔ سروري
اگر ريخت گل، باغ پاينده باد!
وگر رفت مه، مهر تابنده باد!
رسد بانگ ازين طارم زرنگار
كه سخت است داغ جدايي ز يار
بدين دايره هر كه پا در نهد
چو دورش به آخر رسد، سر نهد
سپاس فراوان خداوند را
كه كرد اين كرامت خردمند را
كه بيند در آغاز، انجام خويش
برون ننهد از حكم حق گام خويش
روان سكندر ز تو شاد باد!
ز روح جنان، روحش آباد باد!
چو آن در پس ستر عصمت مقيم
شنيد آنچه بشنيد از هر حكيم،
بر ايشان در معذرت باز كرد
به پرده درون اين نوا ساز كرد
كه: «اي رازدانان دانش پژوه
گشايندهٔ مشكل هر گروه
بناي خرد را اساس از شماست
دل بخردان حق شناس از شماست
زديد از كرم خيمه بر باغ من
شديد از خرد مرهم داغ من
بگفتيد صد نكتهٔ دلكشام
نشانديد ز آب سخن، آتشام
ز انفاستان گشت حل، مشكلم
به سر حد جمعيت آمد دلم
جهان از شما مطرح نور باد!
وز آن نور، چشم بدان دور باد!
سكندر چو نامه به مادر نوشت
بجز (خبر) نامهٔ موعظت در نوشت،
به ياران زبان نصيحت گشاد
به هر سينه گنجي وديعت نهاد
وصيت چنين كرد با حاضران
كه: «اي از جهالت تهي خاطران
چو بر داغ هجران من دل نهيد
تن ناتوانم به محمل نهيد،
گذاريد دستم برون از كفن!
كنيد آشكارش بر مرد و زن!
ز حالم دم نامرادي زنيد!
به هر مرز و بوم اين منادي زنيد!
كه: اين دست، دستيست كز عز و جاه
ربود از سر تاجداران كلاه
كليد كرم بود در مشت او
نگين خلافت در انگشت او
ز شير فلك، قوت پنجه يافت
قويبازوان را بسي پنجه تافت
ز حشمت زبردست هر دست بود
همه دستها پيش او پست بود
ز نقد گدايي و شاهنشهي
ز عالم كند رحلت اينك تهي
چو بحرش به كف نيست جز باد هيچ،
چه امكان ز وي اين سفر را بسيچ؟
چو ز اول تو را مادر دهر زاد
بجز دست خاليت چيزي نداد
ازين ورطه چون پاي بيرون نهي،
بود زاد راه تو دست تهي
مكن در ميان دست خود را گرو!
به چيزي كه گويند: بگذار و رو!
بده هر چه داري! كه اين دادن است
كه از خويشتن بند بگشادن است
چنين داد داننده، داد سخن
ز مشكلگشاي سپهر كهن
كه از وضع افلاك و سير نجوم
ز حال سكندر چنين زد رقوم
كه چون صبح اقبالش آيد به شام
بگيرد تر و خشك گيتي تمام
به جايي كه مرگش مقدر بود،
زمين آهن و آسمان زر بود
سكندر چو آمد ز دريا برون
سپه را سوي روم شد رهنمون
همي رفت آورده پا در ركاب
چو عمر گرانمايه با صد شتاب
يكي روز در گرمگاه تموز
گرفته جهان خسرو نيمروز
به دشتي رسيد آتشين ريگ و خاك
چو طشتي پر از اخگر تابناك
هوايش چو آه ستمديده گرم
ز بس گرمياش سنگ چون موم نرم
به هر راهش از نعلهاي مذاب
نشان سم بادپايان بر آب
چو تابه زمين، آتش افشان در او
چو ماهي شده مار بريان در او
سكندر در آن دشت پرتاب و تف
همي راند از پردلان بسته صف
ز آسيب ره در خراش و خروش
به تن خونش از گرمي خور به جوش
ز جوشش چو زد بر تنش موج، خون
ز راه دماغش شد از سر برون
فرو ريختاش بر سر زين زر
ز ماشورهٔ عاج، مرجان تر
بسي كرد در دفع خون حيله، ساز
ولي خون نيستاد از آن حيله، باز
ز سيل اجل بر وي آمد شكست
بر آن سيل رخنه نيارست بست
بر او تنگ شد خانهٔ پشت زين
شد از خانه مايل به سوي زمين
ز خاصان يكي سوي او رفت زود
به تدريجاش آورد از آن زين فرود
ز جوشن به پا مفرش انداختش
ز زرين سپر سايبان ساختش
به بالاي جوشن، به زير سپر
زماني فتاد از جهان بيخبر
چو بگشاد از آن بيخودي چشم هوش
به گوشش فرو گفت پنهان سروش
كه: «اينست جايي كه دانا حكيم
در آنجا ز مرگ خودت داد بيم»
چو از مردن خويش آگاه شد
بر او راه اميد كوتاه شد
دبيري طلب كرد روشن ضمير
كه بر لوح كافور ريزد عبير
نويسد كتابي سوي مادرش
تسليده جان غمپرورش
چو بهر نوشتن ورق كرد باز
سر نامه را ساخت مشكين طراز:
«به نام خداوند پست و بلند!
حكيم خردبخش بخردپسند!
هراسندگان را بدو صد اميد!
شناسندگان را از او صد نويد!
بسا شهرياران و شاهنشهان
كه كردند تسخير ملك جهان
ز زين پاي ننهاده بالاي تخت
به تاراج آفاتشان داد رخت
يكي ز آن قبل، بنده اسكندرست
كه اكنون به گرداب مرگ اندرست
سفر كرد گرد جهان سالها
ز فتح و ظفر يافت اقبالها
چو آورد رو در ره تختگاه
اجل زد بر او ره، در اثناي راه
دو صد تحفهٔ شوق از آن ناتوان
نثار ره بانوي بانوان!
چراغ دل و ديدهٔ فيلقوس
فروزندهٔ كشور روم و روس
نميگويم او مهربان مادر است،
كه از مادري پايهاش برتر است
از او ديدهام كار خود را رواج
وز او گشتهام صاحب تخت و تاج
دريغا: كه رفتم به تاراج دهر
ز ديدار او هيچ نگرفته بهر
بسي بهر آسانيام رنج برد
پي راحتم راه محنت سپرد
ازين چشمه ليك آبرويي نديد
ز خارم گل آرزويي نچيد
چو از من برد قاصد نامهبر
به آن مادر مهربان اين خبر،
وز اين غم بسوزد دل و جان او
شود خونفشان چشم گريان او،
قدم در طريق صبوري نهد
جزع را به رخ داغ دوري نهد
نه كوشد چو خور در گريباندري!
نه پوشد چو مه جامه نيلوفري!
نه نالد ز رنج و نه مويد ز درد!
نه مالد به خاك سيه روي زرد!
چرا غم خورد زيرك هوشيار،
چو ز آغاز ميداند انجام كار؟
سرانجام گيتي به خون خفتن است
به خواري به خاك اندرون رفتن است
تفاوت ندارد درين كس ز كس
جز اين كاوفتد اندكي پيش و پس
گرانمايه عمرم كه مستعجل است
ز ميقات سي، كرده رو در چل است
گرفتم كه از سي به سيصد رسد
به هر روز ملكي مجدد رسد
چه حاصل از آن هم چو جاويد نيست
ز چنگ اجل رستن اميد نيست
بود كن ز من مانده در من رسد
وز اين تيره گلخن به گلشن رسد
به يك جاي گيريم با هم مقام
بر اين ختم شد نامهام، والسلام!»
عجب اژدهايي ست كلك دو سر
كه ريزد برون گنجهاي گهر
كند اژدها بر در گنج، جاي
ولي كم بود اژدها گنجزاي
شد آن اژدها، گنج در مشت تو
بر او حلقه زد مار انگشت تو
چه گوهر فشاناند اين گنج و مار
كه شد پرگهر دامن روزگار
زهي طبع تو اوستاد سخن!
ز مفتاح كلكت گشاد سخن
سخن را كه از رونق افتاده بود
به كنج هوان رخت بنهاده بود،
تو دادي دگر باره اين آبروي
كشيدي به جولانگه گفت و گوي
كه اين مال و جاه ارچه جانپرورست،
كمال سخن از همه بهترست
ز من اين هنر بس كه جان كاستم
به نقش حقايق، دل آراستم
بر اين نخل نظمي كه پروردهام
به خون دلاش در بر آوردهام
مصيقل شد آيينهسان سينهام
دو عالم مصور در آيينهام
زبان سوده شد زين سخن، خامه را
ورق شد سيه زين رقم، نامه را
چه خوش گفت دانا كه: «در خانه كس
چو باشد، ز گوينده يك حرف بس!»
همان به كه در كوي دل ره كنيم
زبان را بدين حرف، كوته كنيم
حيات ابد رشح كلك تو باد!
نظام ادب نظم سلك تو باد!
بيا ساقي و، طرح نو درفكن!
گلين خشت از طارم خم شكن!
برآور به خلوتگه جست و جوي
به آن خشت، بر من در گفت و گوي!
بيا مطرب و، عود را ساز ده!
ز تار ويام بر زبان بند نه!
چو او پرده سازد شوم جمله گوش
نشينم ز بيهوده گويي خموش
بيا ساقي و، زآن مي دلپسند
كه گردد از او سفله، همت بلند،
فروريز يك جرعه در جام من!
كه دولت زند قرعه بر نام من
بيا مطرب و ز آن نو آيين سرود
كه بر روي كار آرد آبام ز رود،
درين كاخ زنگاري افكن خروش!
فروبند از كوس شاهيم گوش!
بيا ساقيا، ساغر مي بيار!
فلكوار دور پياپي بيار!
از آن مي كه آسايش دل دهد
خلاصي ز آلايش گل دهد
بيا مطربا! عود بنهاده گوش
به يك گوشمال آورش در خروش!
خروشي كه دل را به هوش آورد
به دانا پيام سروش آورد
بيا ساقي! آن بادهٔ عيبشوي
كه از خم فتاده به دست سبوي،
بده! تا دمي عيبشويي كنيم
درون فارغ از عيبجويي كنيم
بيا مطرب و، پردهاي خوش بساز!
وز آن پرده كن چشم عيبم فراز!
كه تا گردم از عيبجويي خموش
شوم بر سر عيبها پردهپوش
بيا ساقي! آن جام غفلتزداي
به دل روزن هوشمندي گشاي،
بده! تا ز حال خود آگه شويم
به آخرسفر، روي در ره شويم
بيا مطرب و، ناله آغاز كن!
شترهاي ما را حدي ساز كن
كه تا اين شترهاي كاهلخرام
شوند اندرين مرحله تيزگام
بيا ساقي! آب چو آذر بيار!
نه مي، بلكه كبريت احمر بيار!
كه بر مس ما كيميايي كند
به نقد خرد رهنمايي كند
بيا مطرب! آغاز كن زير و بم!
كه كرد از دلم مرغ آرام، رم
پي حلق اين مرغ ناگشته رام
ز ابريشم چنگ كن حلقه دام!
بيا ساقيا! در ده آن جام صاف!
كه شويد ز دل رنگ و بوي گزاف
به هر جا كه افتد ز عكسش فروغ
به فرسنگها رخت بندد دروغ
بيا مطربا! زآنكه وقت نواست
بزن اين نوا را در آهنگ راست!
كه كج جز گرفتار خواري مباد!
بجز راست را رستگاري مباد!
بيا ساقي! آن جام گيتيفروز
كه شب را نهد راز بر روي روز،
بده! تا ز مكر آوران جهان
نماند ز ما هيچ مكري نهان
بيا مطربا! همچو دانا حكيم
كه ميداند از نبض حال سقيم،
بنه بر رگ چنگ انگشت خويش!
بدان، درد پنهان هر سينهريش
بيا ساقيا! درده آن جام خاص!
كه سازد مرا يك دم از من خلاص
ببرد ز من نسبت آب و گل
به ارواح قدسام كند متصل
بيا مطربا! در ني افكن خروش!
كه باشد خروشش پيام سروش
كشد شايدم جذبهٔ آن پيام
ازين دوننشيمن به عاليمقام
بيا ساقي! آن مي كه سيري دهد
درين بيشهام زور شيري دهد
بده! تا درآيم چو شير ژيان
به هم برزنم كار سود و زيان
بيا مطربا! وز كمان رباب
كه از رشتهٔ جان زهش برده تاب
ز هر نغمهٔ زير، تيري فكن!
به من چوي شكاري نفيري فكن!
بيا ساقيا! بين به دلتنگيام!
ببخش از مي لعل يكرنگيام!
چو جام بلور از مي لالهگون
برونم برآور به رنگ درون!
بيا مطربا! بركش آهنگ را!
ره صلح كن نوبت جنگ را!
ز تركيبهاي موافقنغم
شود صد مخالف موافق به هم
بيا ساقي! اي يار بيچارگان!
ده آن مي! كه در چشم ميخوارگان
درين زركش آيينهٔ نقره كوب
از او بد نمايد بد و خوب، خوب
بيا مطرب! از زخمه، زخم درشت
بزن بر رگ پير خم گشته پشت!
كه هر حرف دشوار و آسان كه هست
رساند به گوش من آنسان كه هست
بيا ساقي! آن آتشين مي بيار!
كه سوزد ز ما آنچه نيد به كار
زر ناب ما گردد افروخته
شود هر چه نيزر بود، سوخته
بيا مطرب و، باد در دم به ني!
كه از خرمن هستيام باد وي،
به دور افگند كاه بيگانه را
گذارد پي مرغ جان، دانه را
بيا ساقي! آن طلق محلول را
كه زيرك كند غافل گول را،
بده! تا نشينم ز هر جفت، طاق
دهم جفت و طاق جهان را طلاق
بيا مطرب و، تاب ده گوش عود!
به گوش حريفان رسان اين سرود!
كه رندان آزاده را در نكاح
نباشد بجز دختر رز، مباح
بيا ساقيا! در ده آن جام عدل!
كه فيروزي آمد سرانجام عدل
بكش بازوي مكنت از جور دور!
كه چندان بقا نيست در دور جور
بيا مطربا! پردهاي معتدل
كه آرام جان بخشد و انس دل،
بزن! تا ز آشفتهحالي رهيم
ز تشويق بياعتدالي رهيم
بيا ساقيا! آن بلورينهجام
كه از روشني دارد آيينه نام،
بده! تا عليرغم هر خودنما
نمايد خرد عيب ما را به ما
بيا مطربا! در نوا موشكاف!
وز آن مو كه بشكافتي، پرده باف!
كه تا پرده بر چشم خود گستريم
چو خودبين حريفان به خود بنگريم
بيا ساقيا! تا كي اين بخردي؟
بنه بر كفم مايهٔ بيخودي!
چنان فارغم كن ز ملك و ملك!
كه سر در نيارم به چرخ فلك
بيا مطربا! كز غم افسردهام
ز پژمردگي گوييا مردهام
چنان گرم كن در سماعم دماغ!
كه بخشد ز دور سپهرم فراغ
بيا ساقيا! مي روانتر بده!
سبك باش و جان گرانتر بده!
به كف باده در ساغر زر، درآي!
چو به دادي، از به به بهتر درآي!
بيا مطربا! بر يكي پرده، ايست
مكن! كين عجب جانفزا پردهايست
به هر پرده رازي بود دلنواز
كه آن را ندانند جز اهل راز
بيا ساقيا! لعل بگداخته
به جام بلور تر انداخته،
بده! تا به اقبال پايندگان
بشوييم دست از نو آيندگان
بيا مطربا! زخمهاي برتراش!
رگ چنگ را زين نوا ده خراش!
كه سرمايهٔ زندگاني، بسوخت
هر آنكس كه باقي به فاني فروخت
بيا ساقيا! ز آن مي راو كي
كه صيد طرب را كند ناو كي
بده! تا درين دام دلناشكيب
ببنديم گوش از صفير فريب
بيا مطربا! وآن ني فارسي
كه بر رخش عشرت كند فارسي
بزن! تا به همراهي آن سوار
كنيم از بيابان محنت، گذار
بيا ساقيا! مي به كشتي فكن!
كزين موجزن بحر كشتيشكن،
سلامت كشم رخت خود بر كنار
وز اين بيقراريم زايد قرار
بيا مطربا! زخمه بر چنگ زن!
وز آن پرده اين دلكش آهنگ زن!
كه: خوش وقت آن بيسروپا گداي
كه زد افسر شاه را پشت پاي!
بيا ساقيا! رطل سنگين بيار!
كه سازد سبكبار را بردبار
به رخسار اميد رنگ آورد
به عمر شتابان، درنگ آورد
بيا مطربا، بر ني انگشت نه!
ز كارش به انگشت بگشا گره!
ز تو هر گشادش كه خواهد فتاد،
نباشد جز آن كارها را گشاد
بيا ساقيا! تا به مي برده پي
كنيم از ميان قاصد و نامه طي،
ببنديم بار از مضيق خيال
گشاييم در بارگاه وصال
بيا مطربا! كز نواي نفير
ببنديم بر خامه صوت صرير،
زنيم آتش از آه، هنگامه را
بسوزيم هم خامه، هم نامه را
بيا ساقيا! باده در جام كن!
به رندان لب تشنه انعام كن!
به هر كس كه يك جرعه خواهي فشاند
نخواهد جز آن از جهان با تو ماند
بيا مطربا! پردهاي ساز! ليك
به هنجار نيكو و گفتار نيك
به گيتي مزن جز به نيكي نفس
كه اين است آيين نيكان و بس
بيا ساقيا! تا جگر، خون كنيم
وز اين مي قدح را جگرگون كنيم
كه غمديده را آه و زاري به است
جگرخواري از مي گساري به است
بيا مطربا! كز طرب بگذريم
ز چنگ طرب تارها بردريم
ز چنگ اجل چون نشايد گريخت
ز چنگ طرب تار بايد گسيخت
بيا ساقيا! جام دلكش بيار!
مي گرم و روشن چو آتش بيار!
كه تا لب بر آن جام دلكش نهيم
همه كلك و دفتر بر آتش نهيم
بيا مطربا! تيز كن چنگ را!
بلندي ده از زخمه آهنگ را!
كه تا پنبه از گوش دل بركشيم
همه گوش گرديم و دم در كشيم
دانلود فايل صوتي حكايت ( 262 كيلوبايت )
پادشاهي را شنيدم به كشتن اسيري اشارت كرد بيچاره درآن حالت نوميدي ملك را دشنام دادن گرفت و سقط گفتن كه گفتهاند هر كه دست از جان بشويد هر چه در دل دارد بگويد.
وقت ضرورت چو نماند گريز
دست بگيرد سر شمشير تيز
اذا يئسَ الانسانُ طالَ لِسانُهُ
كَسنّورِ مغلوب يَصولُ عَلي الكلبِ
ملك پرسيد چه ميگويد يكي از وزراي نيك محضر گفت اي خداوند هميگويد وَ الْكاظِمينَ الغَيْظَ وَ الْعافِينَ عَنِ النّاسِ ملك را رحمت آمد و از سر خون او در گذشت وزير ديگر كه ضدّ او بود گفت ابناي جنس ما را نشايد در حضرت پادشاهان جز به راستي سخن گفتن اين ملك را دشنام داد و ناسزا گفت ملك روي ازين سخن در هم آمد و گفت آن دروغ وي پسنديده تر آمد مرا زين راست كه تو گفتي كه روي آن در مصلحتي بود و بناي اين بر خبثي و خردمندان گفتهاند دروغي مصلحت آميز به كه راستي فتنهانگيز
هر كه شاه آن كند كه او گويد
حيف باشد كه جز نكو گويد
بر طاق ايوان فريدون نبشته بود
جهان اي برادر نماند به كس
دل اندر جهان آفرين بند و بس
مكن تكيه بر ملك دنيا و پشت
كه بسيار كس چون تو پرورد و كشت
چو آهنگ رفتن كند جان پاك
چه بر تخت مردن چه بر روي خاك
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد