حكايت شمارهٔ ۲۹

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۲۹

۳۶ بازديد
 


دانلود فايل صوتي حكايت ( 88 كيلوبايت )

يكي از وزرا پيش ذوالنون مصري رفت و همت خواست كه روز و شب به خدمت سلطان مشغولم و به خيرش اميدوار و از عقوبتش ترسان ذوالنّون بگريست و گفت اگر من خداي را عزّوجلّ چنين پرستيدمي كه تو سلطان را از جمله صدّيقان بودمي

ور وزير ازخدا بترسيدي
همچنان كز ملك، ملك بودي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد