حكايت شمارهٔ ۲۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۲۷

۳۵ بازديد

يكي در صنعت كشتي گرفتن سر آمده بود، سيصد و شصت بند فاخر بدانستي و هر روز به نوعي از آن كشتي گرفتي. مگر گوشه خاطرش با جمال يكي از شاگردان ميلي داشت سيصد و پنجاه و نه بندش در آموخت مگر يك بند كه در تعليم آن دفع انداختي و تأخير كردي. في الجمله پسر در قوت و صنعت سر آمد و كسي را در زمان او با او امكان مقاومت نبود تا به حدي كه پيش ملك آن روزگار گفته بود استاد را فضيلتي كه بر من است از روي بزرگي است و حق تربيت و گرنه به قوت ازو كمتر نيستم و به صنعت با او برابرم ملك را اين سخن دشخوار آمد فرمود تا مصارعت كنند.
مقامي متسع ترتيب كردند و اركان دولت و اعيان حضرت زور آوران روي زمين حاضر شدند پسر چون پيل مست اندر آمد به صدمتي كه اگر كوه رويين بودي از جاي بر كندي استاد دانست كه جوان به قوت ازو برتر است، بدان بند غريب كه از وي نهان داشته بود با او در آويخت پسر دفع آن ندانست به هم بر آمد، استاد به دو دست از زمينش بالاي سر برد و فروكوفت. غريو از خلق برخاست ملك فرمود استاد را خلعت و نعمت دادن و پسر را زجر و ملامت كرد كه با پرورده خويش دعوي مقاومت كردي و به سر نبردي گفت اي پادشاه روي زمين بزور آوري بر من دست نيافت بلكه مرا از علم كشتي دقيقه اي مانده بود و همه عمر از من دريغ همي‌داشت امروز بدان دقيقه بر من غالب آمد.
گفت از بهر چنين روزي كه زيركان گفته‌اند دوست را جندان قوت مده كه اگر دشمني كند تواند، نشنيده‌اي كه چه گفت آن كه از پرورده خويش جفا ديد؟

كس نياموخت علم تير از من
كه مرا عاقبت نشانه نكرد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد