من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۵ - نزديك شدن مرگ فيلقوس و به حضور خواستن اسكندر

۳۳ بازديد


سكندر چو ز آلايش جهل پاك
شد از علم يونانيان بهره‌ناك،
ز ناسازي روزگار شموس
نگونسار شد دولت فيلقوس
درين وحشت آباد پر قال و قيل
به گوش آمدش بانگ طبل رحيل
فرستاد پيش ارسطو كسي
ستايشگري كرد با او بسي
بدو گفت كاي كوه فر و شكوه!
سر دين‌پرستان دانش پژوه!
مرا بازوي عمر سستي گرفت
تنم كسوت نادرستي گرفت
بيا، زود همراه شاگرد خويش!
پذيرندهٔ كرد و ناكرد خويش
كه بر كار عمر اعتمادي نماند
وز اين بند اميد گشادي نماند
ارسطو چو زين قصه آگاه شد،
به آن قبلهٔ ملك همراه شد
رخ آورد در خدمت فيلقوس
سرافراخت از دولت پاي‌بوس
ملك فيلقوس آن شه سرفراز
به روي سكندر چو شد ديده‌باز
حكيمان آن ناحيت را بخواند
طفيل سكندر به مجلس نشاند
بفرمود تا از پي آزمون
بپرسندش از مشكلات فنون
ز هر نكته كردند او را سؤال
برون آمد از عهدهٔ قيل و قال
به انصاف گردن برافراشتند
به تحسين او بانگ برداشتند
چو شد واقف حال او فيلقوس
بر اهل ممالك، چه روم و چه روس
دگرباره دادش به شاهي رواج
بدو كرد تسليم اورنگ و تاج
همه سركشان خاك راهش شدند
سلاح‌آوران سپاهش شدند


بخش ۴ - آغاز داستان

۳۳ بازديد


شناساي تاريخ‌هاي كهن
چنين رانده است از سكندر سخن
كه مشاطهٔ دولت فيلقوس
چو آراست روي زمين چون عروس
ز دمسازي اين عروسش به بر
خداداد پيرانه‌سر يك پسر
چو بگذشت سال وي از هفت و هشت
وز او فر شاهي فروزنده گشت،
پدر صاحب‌عهد خود ساخت‌اش
به تاج كياني سرافراخت‌اش
چو بيعت گرفت‌اش ز گردن كشان،
به سرچشمهٔ علم دادش نشان
فرستاد پيش ارسطالس‌اش
كه گردد ز نابخردي حارسش
بدو داد پيغام كاي فيلسوف!
كه خورشيد تو رسته است از كسوف،
سپهر خرد را تويي آفتاب
ز فيض تو يونان‌زمين نورياب
اگر در جهان نبود آموزگار،
شود تيره از بي‌خرد روزگار
اگر شاه دوران نباشد حكيم
بود در حضيض جهالت مقيم
سكندر كه پروردهٔ مهدم اوست
بر اورنگ شاهي وليعهدم اوست
به قانون اقبال داناش كن!
بر اسباب دولت تواناش كن!
ز حكمت بدان‌سان كن‌اش بهره‌مند،
كه سازد پس از مرگ نامم بلند!»
ارسطالس اين نكته‌ها چون شنود
به درس سكندر زبان را گشود
به حكمت چراغ دل افروخت‌اش
ره حل هر مشكل آموخت‌اش
سكندر كه طبع هنرسنج داشت
به امكان درون از هنر گنج داشت،
به نقادي فكر روشن كه بود
گذشت از رفيقان به هر فن كه بود
به يزدان‌شناسي علم برفراخت
ز دانش‌پژوهي خدا را شناخت
شد از فسحت خاطر آگهش
رياض رياضي تماشاگهش
ز اقليدس اقليدش آمد به دست
طلسمات گنج مجسطي شكست
شد از گردش چرخ ديرين‌اساس
حقايق‌پذير و دقايق‌شناس
بلي! حكمت آن است پيش حكيم
كه بر راه دانش، شود مستقيم
كشد خامه در دفتر آب و گل
ز دانش دهد زيور جان و دل


بخش ۷ - خردنامهٔ ارسطو

۳۶ بازديد


دبير خردمند دانش‌پژوه
نويسندهٔ قصهٔ هر گروه
نوشت از سكندر شه نامدار
كه چون سلطنت يافت بر وي قرار،
چو نور خرد بودش اندر سرشت
خردنامه‌هاي حكيمان نوشت
گرفتي به دستور آن، كار پيش
به آن راست كردي همه كار خويش
نخست از ارسطو كه‌ش استاد بود
به شاگردي او دلش شاد بود،
خردنامه‌اي نغز عنوان گرفت
كه مغز از قبول دل و جان گرفت
ز نام خداي‌اش سرآغاز كرد
وز آن پس نواي دعا ساز كرد
كه: «شاها! دلت چشمهٔ راز باد!
به روي تو چشم رضا باز باد!
ميفكن به كار رعيت گره!
خدا آنچه دادت، به ايشان بده!
ترحم كن و، عفو و بخشش نماي!
كه اينها رسيدت ز فضل خداي
اگر واگذاري به او كار خويش،
نيايد تو را هيچ دشوار، پيش
وگر جز بدو افكني كار را،
نشانه شوي تير ادبار را
گر اصلاح خلق جهان بايدت،
دل از هر بدي بر كران بايدت
مشو غرهٔ حسن گفتار خويش!
نكو كن چو گفتار، كردار خويش!
بزن شيشهٔ خشم را سنگ حلم!
بشو ظلمت جهل را ز آب علم!
مبادا شود سخت‌تر كار تو
به پشت تو گردد فزون بار تو


بخش ۶ - مرگ فيلقوس و پادشاهي اسكندر

۳۳ بازديد


چنين گفت دانشور روم و روس
كه چون رخت بست از جهان فيلقوس
سكند برآمد به تخت بلند
صلايي به بالغ‌دلان در فكند
كه: «اي واقفان از معاد و معاش!
كه هستيم با يكدگر خواجه‌تاش
سفر كرد ازين ملك، شاه شما
به هر نيك و بد نيكخواه شما
نباشد شما را ز شاهي گزير
كه باشد به فرمان او داروگير
ندارم ز كس پايهٔ برتري،
كه باشد مرا وايهٔ سروري
بجوييد از بهر خود مهتري!
كرم‌پروري معدلت گستري!»
سكندر چو شد زين حكايت خموش
ز جان خموشان برآمد خروش
كه: «شاها! سر و سرور ما تويي!
ز شاهان مه و مهتر ما تويي!»
وز آن پس به بيعت گشادند دست
به سر تاج، بر تخت شاهي نشست
زبان را به تحسين مردم گشاد
كه:«نقد حيات از شما كم مباد!
اميدم چنانست از كردگار
كز آن گونه كز شاهي‌ام ساخت كار،
ز الهام عدلم كند بهره‌مند
نيفتد بجز عدل هيچ‌ام پسند!»


بخش ۱۰ - خردنامهٔ بقراط

۳۲ بازديد


به بقراط شد علم طب آشكار
به او گشت قانون آن استوار
ز هر تار حكمت كه او تافته‌ست
دو صد خرقهٔ تن رفو يافته‌ست
بنه گوش را دل به فهم سليم!
بدان نكته‌هايي كه گفت اين حكيم!
چو خوش گفت كاي مانده در تاب و پيچ!
قناعت كن از خوان گيتي به هيچ!
كشش‌هاي حاجت ز خود دور كن!
ز بي‌حاجتي سينه پر نور كن!
تهي‌دست با ايمني خفته جفت،
به از مالداري كه ايمن نخفت
بود پيش داناي مشكل گشاي
تو مهمان، جهان همچو مهمانسراي
بخور هر چه پيشت نهد ميزبان!
همه تن به شكرانه‌اش شو زبان!
نبيند يكي حال، يزدان شناس
كه واجب نباشد بر آن‌اش سپاس
به هر لقمه زين خوان كه دست آوري
تو را او خورد يا تو او را خوري
مبر چيزها را برون ز اعتدال!
مكن تارك طبع را پايمال!
گر آبت زلال است و نقلت شكر،
به اندازه نوش و به اندازه خور!
فراش ار حريرست و همخوابه حور،
منه پاي بيرون ز خيرالامور


بخش ۹ - خردنامهٔ سقراط

۳۳ بازديد


زهي گنج حكمت كه سقراط بود
مبرا ز تفريط و افراط بود
شد از جودت فكر ظلمت‌زداي
همه نور حكمت ز سر تا به پاي
درين كار شاگرد بودش هزار
فلاطون از آنها يكي در شمار
به حكمت چو در ثمين سفته است
به دانا فلاطون چنين گفته است:
«بر آن دار همت ز آغاز كار،
كه گردي شناساي پروردگار!
ره مرد دانا يكي بيش نيست
بجز طبع نادان دو انديش نيست
نبيني درين شش در ديولاخ
ز شادي دل شش نفر را فراخ
يكي آن حسدور به هر كشوري
كه رنجش بود راحت ديگري
دوم كينه‌ورزي كه از خلق زشت
بود كينهٔ خلق‌اش اندر سرشت
سوم نوتوانگر كه بهر درم
بود روز و شب در دل او دو غم
يكي آنكه: چون چيزي آرد به كف؟
دوم آنكه: ناگه نگردد تلف!
چهارم لئيمي كه با گنج سيم
بود همچو نام زرش، دل دو نيم
بود پنجمين طالب پايه‌اي
كه در خورد آن نبودش مايه‌اي
كند آرزوي مقامي بلند
كه نتواند آنجا فكندن كمند
ششم از ادب خالي انديشه‌اي
كه باشد حريف ادب‌پيشه‌اي
زبان را چو داري به گفتن گرو،
ز هر سر، گشا گوش حكمت شنو!
خدا يك زبان‌ات بداده، دو گوش
كه كم گوي يعني وافزون نيوش!
مكش زير ران مركب حرص و آز!
ز گيتي به قدر كفايت بساز!
بدين حال با حكمت‌اندوزي‌ات
سلوك عمل گر شود روزي‌ات،
بري گوي دولت ز هم‌پيشگان
شوي سرور حكمت‌انديشگان»


بخش ۸ - خردنامهٔ افلاطون

۳۴ بازديد


فلاطون كه فر الهي‌ش بود
ز دانش به دل گنج شاهي‌ش بود،
گشاد از دل و جان يزدان‌شناس
زبان را به تمهيد شكر و سپاس
كه: «اي اولين تخم اين كشتزار!
پسين ميوهٔ باغ هفت و چهار!
به پاي فراست بر آگرد خويش!
به چشم كياست ببين كرد خويش!
به كوي وفا سست اساسي مكن!
ببين نعمت و ناسپاسي مكن!
به نعمت رسيدي، مكن چون خسان
فراموش از انعام نعمت‌رسان
ز بس مي‌رسد فيض انعام ازو
برد بهره هم خاص و هم عام ازو
مكن اينهمه فكر دور و دراز!
پي آنچه نبود به آن‌ات نياز
متاعي است دنيا، پي اين متاع
مكن با حريصان گيتي نزاع!
جهاني شده زين بتان خاكسار
بتان را به آن بت‌پرستان گذار!
به عبرت ز پيشينيان ياد كن!
دل از ياد پيشينيان شاد كن!
مكن همنشيني به هر بدسرشت!
كه گيرد ازو طبع تو خوي زشت
چو دشمن به دست تو گردد اسير،
از او سايهٔ دوستي وامگير!
شه آن دان! كه رسم كرم زنده كرد
صد آزاد را از كرم بنده كرد
دلت را به دانشوري دار هوش!
چو دانستي، آنگاه در كار كوش!
به هر كس ره آشنايي مپوي!
ز هر آشنا روشنايي مجوي!
مگو، تا نپرسد ز تو نكته‌جوي!
چو پرسد، تامل كن، آنگه بگوي!
مگو راستي هم كه صاحب خرد
به روي قبولش نهد دست رد!
چرا راستي گويد آن راست مرد
كه بايد به صد حجت‌اش راست كرد؟»


بخش ۱۱ - خردنامهٔ فيثاغورس

۳۲ بازديد


چنين است در سفرهاي قديم
ز فيثاغرس آن الهي حكيم
كه چون قفل درج سخن باز كرد
جهان را گهرريز ازين راز كرد
كه: «اي چون صدف جمله تن گشته گوش!
گشا يك نفس گوش حكمت‌نيوش!
چو گشتي شناساي يزدان پاك،
كسي گر نبشناسدت ز آن چه باك؟
نگهدار خود را ز هر كار زشت!
كه نيد ز پاكان نيكوسرشت
اگر لب گشايي، به حكمت گشاي!
مشو همچو بي‌حكمتان ژاژخاي!
چو بندد شب تيره مشكين‌نقاب
از آن پيش كافتي ز پا مست خواب،
زماني چراغ خرد برفروز!
ببين در فروغش عمل‌هاي روز!
كه روز تو در نيك و بد چون گذشت
در اشغال روح و جسد چون گذشت
كجا گامت از استقامت فتاد
ز سر حد راه سلامت فتاد
تلافي كن آن را به عجز و نياز!
به آمرزش از ايزد كارساز
چو باشد دو صد حاجت‌ات با خداي،
بر ارباب حاجت مزن پشت پاي!
درين پر دغا گنبد نيلگون
چو خواهي كسي را كني آزمون،
مشو غرهٔ حسن گفتار او!
نظر كن كه چون است كردار او!
بسا كس كه گفتار او دلكش است
ولي فعل و خوي‌اش همه ناخوش است
مكن بيش دندان بر آن طعمه تيز!
كه ناخورده يك لقمه، گويند: خيز!»


بخش ۱۱ - خردنامهٔ فيثاغورس

۳۳ بازديد


چنين است در سفرهاي قديم
ز فيثاغرس آن الهي حكيم
كه چون قفل درج سخن باز كرد
جهان را گهرريز ازين راز كرد
كه: «اي چون صدف جمله تن گشته گوش!
گشا يك نفس گوش حكمت‌نيوش!
چو گشتي شناساي يزدان پاك،
كسي گر نبشناسدت ز آن چه باك؟
نگهدار خود را ز هر كار زشت!
كه نيد ز پاكان نيكوسرشت
اگر لب گشايي، به حكمت گشاي!
مشو همچو بي‌حكمتان ژاژخاي!
چو بندد شب تيره مشكين‌نقاب
از آن پيش كافتي ز پا مست خواب،
زماني چراغ خرد برفروز!
ببين در فروغش عمل‌هاي روز!
كه روز تو در نيك و بد چون گذشت
در اشغال روح و جسد چون گذشت
كجا گامت از استقامت فتاد
ز سر حد راه سلامت فتاد
تلافي كن آن را به عجز و نياز!
به آمرزش از ايزد كارساز
چو باشد دو صد حاجت‌ات با خداي،
بر ارباب حاجت مزن پشت پاي!
درين پر دغا گنبد نيلگون
چو خواهي كسي را كني آزمون،
مشو غرهٔ حسن گفتار او!
نظر كن كه چون است كردار او!
بسا كس كه گفتار او دلكش است
ولي فعل و خوي‌اش همه ناخوش است
مكن بيش دندان بر آن طعمه تيز!
كه ناخورده يك لقمه، گويند: خيز!»


بخش ۱۴ - تحفهٔ حقير فرستادن خاقان چين براي اسكندر

۳۳ بازديد


سكندر ز اقصاي يونان زمين
سپه راند بر قصد خاقان چين
چو آوازهٔ او به خاقان رسيد
ز تسكين آن فتنه درمان نديد
ز لشكرگه خود به درگاه او
رسولي روان كرد و همراه او
كنيزي فرستاد و يك تن غلام
يكي دست جامه، يكي خوان طعام
سكندر چو آن تحفه‌ها را بديد
سرانگشت حيرت به دندان گزيد
به خود گفت كاين تحفه‌هاي حقير
نمي‌افتد از وي مرا دلپذير
فرستادن آن بدين انجمن
نه لايق به وي باشد و ني به من
همانا نهان نكته‌اي خواسته‌ست
كه در چشم‌اش آن را بياراسته‌ست
حكيمان كه در لشكر خويش داشت
كز ايشان دل حكمت‌انديش داشت
به خلوتگه خاص خود خواندشان
به صد گونه تعظيم بنشاندشان
فروخواند راز دل خويش را
كه تا حل كند مشكل خويش را
يكي ز آن ميان گفت كز شاه چين
پيامي‌ست پوشيده سوي تو اين
كه چون آدمي را مرتب بود
كنيزي كه همخوابهٔ شب بود،
غلامي توانا به خدمت‌گري
كه در كار سخت‌ات دهد ياوري،
يكي دست جامه به سالي تمام
پي طعمه هر روز يك خوان طعام،
چرا هر زمان رنج ديگر كشد
به هر كشور از دور لشكر كشد؟
گرفتم كه گيتي بگيرد تمام
به دستش دهد ملك و ملت زمام
به كوشش برآيد به چرخ بلند،
نخواهد شدن بيش ازين بهره‌مند
سكندر چو از وي شنيد اين سخن
درخت اناني شكست‌اش ز بن
بگفت: «آنكه رو در هدايت بود
نصيحت همينش كفايت بود»
وز آن پس به خاقان در صلح كوفت
ز راهش غبار خصومت بروفت
جهان پادشاها! در انصاف كوش!
ز جام عدالت مي صاف نوش!
به انصاف و عدل است گيتي به پاي
سپاهي چو آن نيست گيتي‌گشاي
اگر ملك خواهي، ره عدل پوي!
وگر ني، ز دل آن هوس را بشوي!
چنان زي! كه گر باشدت شرق جاي
كنندت طلب اهل غرب از خداي
نه ز آن سان كه در ري شوي جايگير،
به نفرين‌ات از روم خيزد نفير
شد از دست ظلم تو كشور خراب
به ملك دگر پا مكن در ركاب
به ملك خودت نيست جز ظلم، خوي
چه آري به اقليم بيگانه روي؟
رعيت به ظلم تو چون عالم‌اند
ز ظلم تو بر يكدگر ظالم‌اند
به عدل آر رو! تا كه عادل شوند
همه با تو در عدل يكدل شوند