دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۵۸ ۳۶ بازديد
يكي از بندگان عمروليث گريخته بود كسان در عقبش برفتند و باز آوردند، وزير را با وي غرضي بود و اشارت به كشتن فرمود تا دگر بندگان چنين فعل روا ندارند. بنده پيش عمرو سر بر زمين نهاد و گفت
هر چه رود بر سرم چون تو پسندي رواست
بنده چه دعوي كند حكم خداوند راست
اما به موجب آن كه پرورده نعمت اين خاندانم نخواهم كه در قيامت به خون من گرفتار آيي اجازت فرماي تا وزير را بكشم آن گه به قصاص او بفرماي خون مرا ريختن تا به حق كشته باشي ملك را خنده گرفت، وزير را گفت چه مصلحت ميبيني؟ گفت اي خداوند جهان از بهر خداي اين شوخ ديده را به صدقات گور پدر آزاد كن تا مرا در بلايي نيفكند .گناه از من است و قول حكما معتبر كه گفتهاند
چو كردي با كلوخ انداز پيكار
سر خود را به ناداني شكستي
چو تير انداختي بر روي دشمن
چنين دان كاندر آماجش نشستي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد