دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۵۸ ۳۶ بازديد
يكي را از ملوك مرضي هايل بود كه اعادت ذكر آن ناكردن اولي طايفه حكماي يونان متفق شدند كه مرين درد را دوايي نيست مگر زهره آدمي به چندين صفت موصوف بفرمود طلب كردن
دهقان پسري يافتند بر آن صورت كه حكيمان گفته بودند، پدرش را و مادرش را بخواند و به نعمت بيكران خشنود گردانيدند و قاضي فتوي داد كه خون يكي از رعيت ريختن سلامت پادشه را روا باشد. جلاد قصد كرد پسر سر سوي آسمان بر آورد و تبسم كرد ملك پرسيدش كه در اين حالت چه جاي خنديدن است؟ گفت ناز فرزندان بر پدران و مادران باشد و دعوي پيش قاضي برند وداد از پادشه خواهند اكنون پدر و مادر به علّت حطام دنيا مرا به خون در سپردند و قاضي به كشتن فتوي داد و سلطان مصالح خويش اندر هلاك من هميبيند، به جز خداي عزّوجل پناهي نميبينم
پيش كه بر آورم ز دستت فرياد
هم پيش تو از دست تو گر خواهم داد
سلطان را دل از اين سخن به هم بر آمد و آب در ديده بگردانيد و گفت هلاك من اولي ترست از خون بي گناهي ريختن سر و چشمش ببوسيد و در كنار گرفت و نعمت بي اندازه بخشيد و آزاد كرد و گويند هم در آن هفته شفا يافت.
همچنان در فكر آن بيتم كه گفت
پيل باني بر لب درياي نيل
زير پايت گر بداني حال مور
همچو حال تست زير پاي پيل
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد