حكايت شمارهٔ ۲۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۲۸

۳۶ بازديد
 


دانلود فايل صوتي حكايت ( 260 كيلوبايت )

درويشي مجرد به گوشه اي نشسته بود پادشاهي برو بگذشت درويش از آن جا كه فراغ ملك قناعت است سر نياورد و التفات نكرد. سلطان از آن جا كه سطوت سلطنت است برنجيد و گفت اين طايفه خرقه پوشان امثال حيوان اند و اهليت و آدميت ندارند وزير نزديكش آمد و گفت اي جوان مرد سلطان روي زمين بر تو گذر كرد چرا خدمتي نكردي و شرط ادب به جاي نياوردي؟ گفت سلطان را بگوي توقع خدمت از كسي دار كه توقع نعمت از تو دارد و ديگر بدان كه ملوك از بهر پاس رعيت اند نه رعيت از بهر طاعت ملوك گرچه رامش به فرّ دولت اوست.

يكي امروز كامران بيني
ديگري را دل از مجاهده ريش
فرق شاهي و بندگي برخاست
چون قضاي نبشته آمد پيش

ملك را گفت درويش استوار آمد گفت از من تمنا بكن. گفت آن همي‌خواهم كه دگر باره زحمت من ندهي گفت مرا پندي بده گفت

درياب كنون كه نعمتت هست به دست
كين دولت و ملك مى رود دست به دست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد