من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۷ - در مذمت شعراي روزگار

۳۴ بازديد


«شعر در نفس خويشتن بد نيست»
پيش اهل دل اين سخن رد نيست
«نالهٔ من ز خست شركاست»
تن چو نال‌ام ز شر ايشان كاست
پيش از اين فاضلان شعر شعار
كسب كردي فضايل بسيار
مستمر بر مكارم اخلاق
مشتهر در مجامع آفاق
همه را دل ز همت عالي
از قناعت پر، از طمع خالي
وه كز ايشان بجز فسانه نماند
جز سخن هيچ در ميانه نماند
لفظ شاعر اگر چه مختصرست
جامع صد هزار شين و شرست
نيست يك خلق و سيرت مذموم
كه نگردد ازين لقب مفهوم
شاعري گرچه دلپذيرم نيست
طرفه حالي كز آن گزيرم نيست
مي‌كنم عيب شعر و، مي‌گويم!
مي‌زنم طعن مشك و، مي‌بويم!
طعنه بر شعر، هم به شعر زنم
قيمت و قدر آن ، بدو شكنم
چكنم؟ در سرشت من اينست!
وز ازل سرنوشت من اينست!


بخش ۶ - در بيان به عيب خود پرداختن و نظر به عيب ديگران نينداختن

۳۴ بازديد


شيوهٔ واعظ آن بود كه نخست
فعل خود را كند به قول، درست
چون شود كار او موافق گفت
گرد دهد پند غير، نيست شگفت
زشت باشد كه عيب خودپوشي
واندر افشاي ديگران كوشي
شب عمرت به وقت صبح رسيد
صبح شيب از شب شباب دميد
چرخ گردان جز اين نمي‌داند
كسيا بر سر تو گرداند
به طبيبان ميار روي و، مجوي!
دارويي كان سياه سازد موي
هست عيبي به هر سر مو، شيب
اينت يك پيري و هزاران عيب!
مي‌كني از بياض شعر اعراض
روز و شب شعر مي‌بري به بياض
گاه مي‌خواهي از مداد، امداد
مي‌كني شعر را چو شعر، سواد
چون زمانه سواد شعر ربود
خود بگو از سواد شعر چه سود؟
چه زني در رديف قافيه چنگ؟
كار بر خود كني چو قافيه تنگ؟
هست نظمي لطيف، عمر شريف
كه‌ش مرض قافيه‌ست و مرگ رديف
دل گرو كرده‌اي به نظم سخن
فكر كار رديف و قافيه كن
كاملان چون در سخن سفتند
اعذب الشعر كذبه گفتند
آنچه باشد جمال آن ز دروغ
پيش اهل بصيرتش چه فروغ؟


بخش ۵ - در تحقيق معني اختيار و جبر

۴۱ بازديد


آن بود اختيار در هر كار
كه بود فاعل اندر آن مختار
معني اختيار فاعل چيست؟
آنكه فاعل چو فعل را نگريست،
ايزد اندر دلش به فضل و رشاد
درك خيريت وجود نهاد
يعني آن‌اش به ديده خير نمود،
كيد آن علم از عدم به وجود
منبعث شد از آن ارادت و خواست
كرد ايجاد فعل، بي كم و كاست
درك خيريت، اختيار بود
و آن به تعليم كردگار بود
هر چه اين علم و خواست، شد سبب‌اش
اختياري نهد خرد لقب‌اش
وآنچه باشد بدون اين اسباب
اضطراري‌ست نام آن، درياب!
باشد از اختيار قدرت دور
فاعل آن بود بر آن مجبور
هر كه در فعل خود بود مختار
فعل او دور باشد از اجبار
گرچه از جبر، فعل او دورست
اندر آن اختيار مجبورست
ورچه بي‌اختيار كارش نيست
اختيار اندر اختيارش نيست


بخش ۱۰

۳۴ بازديد


خرسي از حرص طعمه بر لب رود
بهر ماهي گرفتن آمده بود
ناگه از آب ماهي‌اي برجست
برد حالي به صيد ماهي دست
پايش از جاي شد، در آب افتاد
پوستين ز آن خطا در آب نهاد
آب بس تيز بود و پهناور
خرس مسكين در آب شد مضطر
دست و پا زد بسي و سود نداشت
عاقبت خويش را به آب گذاشت
از بلا چون به حيله نتوان رست
بايد آنجا ز حيله شستن دست
بر سر آب چرخ‌زن مي‌رفت
دست شسته ز جان و تن مي‌رفت
دو شناور ز دور بر لب آب
بهر كاري همي شدند شتاب
چشمشان ناگهان فتاد بر آن
از تحير شدند خيره در آن
كن چه چيز است، مرده يا زنده‌ست؟
پوستي از قماش آگنده‌ست؟
آن يكي بر كناره منزل ساخت
و آن دگر خويش را در آب انداخت
آشنا كرد تا به آن برسيد
خرس خود مخلصي همي طلبيد
در شناور دو دست زد محكم
باز ماند از شنا، شناور هم
اندر آن موج، گشته از جان سير
گاه بالا همي شد و، گه زير
يار چون ديد حال او ز كنار
بانگ برداشت كاي گرامي يار!
گر گران است پوست، بگذارش!
هم بدان موج آب بسپارش!
گفت: «من پوست را گذشته‌ام
دست از پوست بازداشته‌ام»
پوست از من همي ندارد دست
بلكه پشتم به زور پنجه شكست!»
جهد كن جهد، اي برادر! بوك
پوست داني ز خرس و خيك ز خوك
نبري خرس را ز دور گمان
پوستي پر قماش و رخت گران
نكني خوك را ز جهل، خيال
خيكي از شهد ناب، مالامال
گر تو گويي: «ستوده نيست بسي
كه نهي خرس و خوك نام كسي»
گويم: «آري، ولي بدانديشي
كه‌ش نباشد بجز بدي كيشي،
جز بدي و ددي نداند هيچ
مركب بخردي نراند، هيچ،
خرس يا خوك اگر نهندش نام
باشد آن خرس و خوك را دشنام!»
اي خدا دل گرفت ازين سخن‌ام!
چند بيهود گفت و گوي كنم؟
زين سخن مهر بر زبانم نه!
هر چه مذموم، از آن امانم ده!
از بدي و ددي، مده سازم!
وز بدان و ددان رهان بازم!


بخش ۹ - در بيان عشق و رهايي از خودپرستي

۳۳ بازديد


قصهٔ عاشقان خوش است بسي
سخن عشق دلكش است بسي
تا مرا هوش و مستمع را گوش
هست، ازين قصه كي شوم خاموش؟
هر بن موي، صد دهانم باد!
هر دهان، جاي صد زبانم باد!
هر زباني به صد بيان گويا
تا كنم قصه‌هاي عشق املا
آنكه عشاق پيش او ميرند،
سبق زندگي از او گيرند،
تا نميري نباشي ارزنده
كه به انفاس او شوي زنده
هست ازين مردگي مراد مرا
آنكه خواهند صوفيان به فنا
نه فنايي كه جان ز تن برود
بل فنايي كه ما و من برود
شوي از ما و من به كلي صاف
نشود با تو هيچ چيز مضاف
نزني هرگز از اضافت دم
از اضافت كني چون تنوين رم
هم ز نو وارهي و هم ز كهن
نگذرد بر زبانت گاه سخن:
«كفش من»، «تاج من»، «عمامهٔ من»
«ركوهٔ من»، «عصا و جامهٔ من»
زآنكه هر كس كه از مني وارست
يك من او را هزار من بارست
صد من‌اش بار بر سر و گردن،
به كه يك بار بر زبانش من!


بخش ۸ - در مذمت كم آزاري و نكوهش آزار مسلمانان

۳۵ بازديد


ترك آزار كردن خواجه
دفتر كفر راست ديباجه
منكر آمد به پيش او معروف
شد به منكر عنان او مصروف
نفس محنت گريز راحت‌جوي
داردش در ره اباحت روي
گاه لافش ز مذهب تجريد
گه گزافش ز مشرب توحيد
از علامات عقل و دين عاري
مذهبش حصر در كم آزاري
ورد او از مباحيان كهن:
كس ميازار و هر چه خواهي كن!
نسبت خود كند به درويشان
دم زند از ارادت ايشان
هر كه درويش، از او بود بيزار
كي ز درويش آيد اين كردار؟
نيست درويشي اين، كه زندقه است
نيست جمعيت اين، كه تفرقه است
دلش از سر كار واقف نه
معرفت بي‌شمار و عارف نه
همچو جوز تهي نمايد نغز
ليك چون بشكني، نيابي مغز
لفظ‌ها پاك و معني‌اش گرگين
نافهٔ چين ، لفافهٔ سرگين
نافه نگشاده، مشك افشاند
ور گشايي، جهان بگنداند
آنكه شرع خداي ازوست تباه
نيست گويا ز سر شرع آگاه
كرده در كوي و خانه و بازار
شرع و دين را بهانهٔ آزار
كار باطل كند به صورت حق
برد از شرع مصطفي رونق
مي‌كند پايهٔ شريعت پست
تا دهد دايهٔ طبيعت، دست
مير بازار و شحنهٔ شهر است
شرع از او، او ز شرع، بي‌بهره‌ست
في المثل گر يكي ز عام الناس
بفروشد سه چار گز كرباس
خالي از داغ صاحب تمغا،
در همه شهر افكند غوغا
اول از شرع دست موزه كند
زو سؤال نماز و روزه كند
بعد از آن‌اش سوي عسس خانه
بفرستد براي جرمانه
خصم دين شد به حيله و دستان
اي خدا داد دين از او بستان
شرع را خوار كرد، خوارش كن!
شرم بگذاشت، شرمسارش كن!


بخش ۱۲ - از دفتر دوم سلسلةالذهب در خلق اسماء باري و پيداش عشق

۳۴ بازديد


بشنو، اي گوش بر فسانهٔ عشق!
از صرير قلم ترانهٔ عشق!
قلم اينك چو ني به لحن صرير
قصهٔ عشق مي‌كند تقرير
عشق، مفتاح معدن جودست
هر چه بيني، به عشق موجودست
حق چو حسن كمال اسما ديد
آنچنان‌اش نهفته نپسنديد
خواست اظهار آن كمال كند
عرض آن حسن و آن جمال كند
خواست تا در مجالي اعيان
سر مستور او رسد به عيان
چون ز حق يافت انبعاث اين خواست
فتنهٔ عشق و عاشقي برخاست
هست با نيست، عشق در پيوست
نيست، ز آن عشق، نقش هستي بست
سايه و آفتاب را با هم
نسبت جذب عشق شد محكم


بخش ۱۱ - گفتار در ختم دفتر اول از كتاب سلسلةالذهب

۳۴ بازديد


چون شد اين اعتقادنامه درست
باز گردم به كار و بار نخست
كار من عشق و بار من عشق است
حاصل روزگار من عشق است
سر رشته كشيده بود به عشق
دل و جان آرميده بود به عشق
به سر رشتهٔ خود آيم باز
سخن عاشقي كنم آغاز
آن نه رشته، سلاسل ذهب است
نام رشته بر آن نه از ادب است
اين مسلسل سخن كه مي‌خواني
هم از آن سلسله‌ست، تا، داني!
تا نجوشد ز سينه عشق سخن
نتوان داد شرح عشق كهن
مي‌زند جوش، عشق‌ام از سينه
تا دهم شرح عشق ديرينه
گر مددگار من شود توفيق
كه كنم درس عشق را تحقيق،
بهر آن دفتري ز نو سازم
داستاني دگر بپردازم


بخش ۱۵ - قصهٔ عتيبه و ريا

۳۴ بازديد


معتمر نام، مهتري ز عرب
رفت تا روضهٔ نبي يك شب
رو در آن قبلهٔ دعا آورد
ادب بندگي بجا آورد
ناگه آمد به گوشش آوازي
كه همي گفت غصه‌پردازي،
كاي دل امشب تو را چه اندوه است؟
وين چه بار گران‌تر از كوه است؟
مرغي از طرف باغ ناله كشيد
بر تو داغي بسان لاله كشيد،
واندرين تيره‌شب ز نالهٔ زار
ساخت از خواب خوش تو را بيدار؟
يا نه، ياري درين شب تاريك
از برون دور و از درون نزديك
بر تو درهاي امتحان بگشود
خوابت از چشم خون‌فشان بر بود،
بست هجرش كمر به كينه تو را
سنگ غم زد بر آبگينه تو را؟
چه شب است اين چو زلف يار دراز؟
چشم من ناشده به خواب فراز؟
قير شب قيد پاي انجم شد
مهر را راه آمدن گم شد
اين نه شب، هست اژدهاي سياه
كه كند با هزار ديده نگاه
تا به دم دركشد غريبي را
يا زند زخم بي‌نصيبي را
منم اكنون و جان آزرده
زو دو صد زخم بر جگر خورده
زخم او، جا درون جان دارد
گر كنم ناله، جاي آن دارد
كو رفيقي كه بشنود رازم؟
واندرين شب شود هم آوازم؟
كو شفيقي كه بنگرد حالم
كز جدايي چگونه مي‌نالم؟
هرگزم اين گمان نبود به خويش
كيدم اينچنين بلايي پيش
ريخت بر سر بلاي دهر، مرا
داد ناآزموده زهر، مرا
هر كه ناآزموده زهر خورد
چه عجب گر ره اجل سپرد؟
چون بدين جا رساند نالهٔ خويش
كرد با خامشي حوالهٔ خويش
آتش او درين ترانه فسرد
شد خموش آنچنان كه گويي مرد
معتمر چون بديد صورت حال
بر ضميرش نشست گرد ملال
كنهمه نالش از زبان كه بود؟
و آنهمه سوزش از فغان كه بود؟
چيست اين ناله، كيست نالنده؟
باز در خامشي سگالنده؟
آدمي؟ يا نه آدمي‌ست، پري‌ست
كدمي وار گرد نوحه‌گري‌ست؟
كاش چون خاست از دلش ناله
ناله را رفتمي ز دنباله
تا به نالنده راه يافتمي
پردهٔ راز او شكافتمي
كردمي غور در نظاره‌گري
دست بگشادمي به چاره‌گري
چون بدين حال يك دو لحظه گذشت
حال آن دل‌رميده باز بگشت
تيز برداشت همچو چنگ آواز
غزلي جانگداز كرد آغاز
غزلي سينه‌سوز و دردآميز
غزلي صبركاه و شوق‌انگيز
حرف حرفش همه فسانهٔ درد
نغمهٔ محنت و ترانهٔ درد
اولش نور عشق را مطلع
و آخرش روز وصل را مقطع
در قوافي‌ش شرح سينهٔ تنگ
بحر او رهنما به كام نهنگ
گه در او ذكر يار و منزل او
وصف شيريني شمايل او
گه در او عجز و خواري عاشق
قصهٔ خاكساري عاشق
گه در او محنت درازي شب
عمر كاهي و جانگدازي شب
گه در او داستان روز فراق
حرقت داغ شوق و سوز فراق
آن بزرگ عرب چو آن بشنيد
جانب او شدن غنيمت ديد
تا شود واقف از حقيقت راز
رفت آهسته از پي آواز
ديد موزون جواني افتاده
روي زيبا به خاك بنهاده
لعل او غيرت عقيق يمن
شكر مصر را رواج‌شكن
جبهه رخشنده در ميان ظلام
همچو پر نور آبگينهٔ شام
بر رخش از دو چشم اشك‌فشان
مانده از رشحهٔ جگر دو نشان
داد بر وي سلام و يافت جواب
كرد بر وي ز روي لطف خطاب
كه «بدين رخ كه قبلهٔ طلب است
به كدامين قبيله‌ات نسب است؟
بر زبان قبيله نام تو چيست؟
آرزويت كدام و كام تو چيست؟
دلت اين گونه بي‌قرار چراست؟
همدمت ناله‌هاي زار چراست؟
چيست چندين غزل‌سرايي تو؟
وز مژه خون دل گشايي تو؟»
گفت: «از انصار دارم اصل و نژاد
پدرم نام من، عتيبه نهاد
وآنچه از من شنيدي و ديدي
موجب آن ز من بپرسيدي،
بنشين دير! تا بگويم باز
زآنكه افسانه‌اي‌ست دور و دراز
روزي از روزها به كسب ثواب
رو نهادم به مسجد احزاب
روي در قبلهٔ وفا كردم
حق مسجد كه بود ادا كردم
بستم از جان نماز را احرام
كردم اندر مقام صدق قيام
به دعا دست بر فلك بردم
پا به راه اجابت افشردم
عفوجويان شدم به استغفار
از همه كارها و، آخر كار
از ميان با كناره پيوستم
به هواي نظاره بنشستم
ديدم از دور يك گروه زنان
سوي آن جلوه گاه، گام‌زنان
نه زنان بل ز آهوان رمه‌اي
هر يكي را ز ناز زمزمه‌اي
از پي رقصشان به ربع و دمن
بانگ خلخال‌ها جلاجلزن
بود يك تن از آن ميان ممتاز
پاي تا سر همه كرشمه و ناز
او چو مه بود و ديگران انجم
او پري بود و ديگران مردم
پاي از آن جمع بر كناره نهاد
بر سرم ايستاد و لب بگشاد
كاي عتيبه! دل تو مي‌خواهد
وصل آن كز غم تو مي‌كاهد؟
هيچ داري سر گرفتاري
كز غمت بر دلش بود باري؟
با من اين نكته گفت و زود برفت
در من آتش زد و چون دود برفت
نه نشاني ز نام او دارم
نه وقوف از مقام او دارم
يك زمان هيچ‌جا قرارم نيست
ميل خاطر به هيچ كارم نيست
نه ز سر خود خبر مرا، نه ز پاي
مي‌روم كوبه كوي و جاي به جاي»
اين سخن گفت و زد يكي فرياد
يك زماني به روي خاك افتاد
بعد ديري به خويش باز آمد
رخ به خون تر، ترانه‌ساز آمد
شد خروشان به دلخراش آواز
غزلي سينه‌سوز كرد آغاز
كاي ز من دور رفته صد منزل!
كرده منزل چو جانم اندر دل!
گرچه راه فراق مي‌سپري،
سوي خونين‌دلان نمي‌گذري
خواهشم بين، مباش ناخواه‌ام!
كز دو عالم همين تو را خواهم
بي‌تو بر من بلاي جان باشد
گرچه فردوس جاودان باشد
چون بزرگ عرب بديد آن حال
به ملامت كشيد تير مقال
كاي پسر، زين ره خطا بازآي!
جاي گم كرده‌اي، به جا بازآي!
توبه كن از گناهكاري خويش
شرم‌دار از نه شرم‌داري خويش!
نه مبارك بود هوس بر مرد
مردي‌اي كن، ازين هوس برگرد!
گفت كاي بي‌خبر ز ماتم عشق!
غافل از جانگدازي غم عشق!
عشق هر جا كه بيخ محكم كرد
شاخ از اندوه و ميوه از غم كرد
به ملامت نشايدش كندن
به نصيحت ز پايش افگندن
مشك ماند ز بوي و، لعل از رنگ
فلك از جنبش و، زمين ز درنگ،
ليك حاشا كه يار دل‌گسلم
رخت بربندد از حريم دلم
حرف مهرش كه در دل تنگ است
همچو نقش نشسته در سنگ است
آمد از عشق شيشه بر سنگ‌ام
به ملامت مزن به سر سنگ‌ام!


بخش ۱۴ - حكايت آن زن كه سي سال در مقام حيرت بر يك جاي بماند

۳۳ بازديد


در نواحي مصر شيرزني
همچو مردان مرد خودشكني
به چنين دولتي مشرف شد
نقد هستي تمامش از كف شد
شست از آلودگي به كلي دست
نه به شب خفت و، ني به روز نشست
قرب سي سال ماند بر سر پاي
كه نجنبيد چون درخت از جاي
خفته مرغش به فرق، فارغبال
گشته مارش به ساق پا خلخال
شست و شو داده موي او باران
شانه كرده صبا چو غمخواران
هيچ گه ز آفتاب عالمتاب
سايه‌بانش نگشته غير سحاب
لب فروبسته از شراب و طعام
چون فرشته نه چاشت خورده نه شام
همچو مور و ملخ ز هر طرفي
دام و دد گرد او كشيده صفي
او خوش اندر ميانه واله و مست
ايستاده به پا، نه نيست، نه هست
چشم او بر جمال شاهد حق
جان به توفان عشق، مستغرق
دل به پروازهاي روحاني
گوش بر رازهاي پنهاني
زن مگوي‌اش! كه در كشاكش درد
يك سر موي او به از صد مرد!
مرد و زن مست نقش پيكر خاك
جان روشن بود از اينها پاك
كردگارا ، مرا ز من برهان!
وز غم مرد و فكر زن، برهان!
مردي‌اي ده! كه رادمرد شوم
وز مريد و مراد، فرد شوم
غرقه گردم به موج لجهٔ راز
هرگز از خود نشان نيابم باز