قطره چون آب شد به تابستان
گشت آن آب سوي بحر روان
وز رواني خود به بحر رسيد
خويشتن را وراي بحر نديد
هستي خويش را در او گم ساخت
هيچ چيزي به غير آن نشناخت
گاه او را عيان به صورت موج
ديد، هم در حضيض و هم در اوج
متراكم شد آن بخار و، از آن
متكاون شد ابر در نيسان
متقاطر شد ابر و باران گشت
رونق افزاي باغ و بستان گشت
قطرهها چون به يكدگر پيوست
سيل شد بر رونده راه ببست
سيل هم كفزنان، خروشكنان
تافت يكسر به سوي بحر، عنان
چون به دريا رسيد، كرد آرام
شد درين دوره سير بحر، تمام
قطره اين را چو ديد، نتوانست
كردن انكار ديده و، دانست
كوست موج و بخار و سيل و سحاب
اوست كف، اوست قطره، اوست حباب
هيچ جز بحر در جهان نشناخت
عشق با هر چه باخت، با او باخت
از چب و راست چون گشاد نظر
غير دريا نديد چيز دگر
همچنين عارفان عشق آيين
در جهان نيستند جز حق بين
ديدهٔ جمله مانده بر يك جاست
ليكن اندر نظر تفاوتهاست
بعد شش سال، معتمر، يا هفت
به سر روضهٔ نبي ميرفت
راه عمدا بر آن ديار افگند
بر سر قبرشان گذار افگند
ديد بر خاك آن دو اندهمند
سر كشيده يكي درخت بلند
چون به عبرت نگاه كرد در آن
ديد خطهاي سرخ و زرد بر آن
بود زردي ز رويشان اثري
سرخي از چشم خونفشان خبري
با كسي گفت ز آن زمين بشگفت:
«چه درختست اين» به حيرت ؟ گفت
كه: «درختيست اين سرشتهٔ عشق
رسته از تربت دو كشتهٔ عشق
بلكه بر خاك آن دو تن علميست
بر وي از شرح حالشان رقميست
ز اهل دل هر كه آن رقم خواند،
حال آن كشتگان غم داند»
جانشان غرق فيض رحمت باد!
كس چو ايشان ازين جهان مرواد!
خسرو صبح چو علم برزد
لشكر شام را به هم برزد
هر دو كردند از آن حرم بشتاب
چارهجو رو به مسجد احزاب
تا به پيشين، قدم بيفشردند
در طلب روز را به سربردند
ناگه از ره نسيم يار رسيد
آن گروه زن آمدند پديد
ليك مقصود كار همره ني
خيل انجم رسيد و آن مه ني
با عتيبه سخنگزار شدند
قصهپرداز آن نگار شدند
كه: «برون برد رخت ازين منزل
راند تا منزل دگر، محمل
روي خورشيد قرب، غيم گرفت
راه حي بني سليم گرفت
گرچه بار رحيل ازين جا بست
طالب وصل توست هر جا هست
چون سمن تازه و چون گل بوياست
نام او از معطري رياست»
نام ريا چو آمدش در گوش
از سرش عقل رفت و از دل هوش
پرده از چهرهٔ حيا برداشت
شرم بگذاشت وين نوا برداشت
كاي دريغا! كه يار محمل بست
بار دل پشت صبر را بشكست
آمدم بر اميد ديدارش
تافت از من زمانه رخسارش
معتمر گفت با وي از دل پاك
كاي عتيبه، مباش اندهناك!
كنچه دارم از ملك و مال به كف
گرچه اسباب حشمت است و شرف
همه صرف تو ميكنم امروز
تا شوي بر مراد خود فيروز
دست او را گرفت مشفقوار
برد يكسر به مجلس انصار
گفت بعد از سلام با ايشان
كاي به ملك صفا وفا كيشان!
اين جوان كيست در ميان شما؟
چيست در حق او گمان شما؟
همه گفتند: «با جمال نسب
هست شمعي ز دودمان عرب»
گفت كاو را بلايي افتادهست
در كمند هوايي افتادهست
چشم ميدارم از شما ياري
و از سر مرحمت مددگاري
بهر مطلوبش اختيار سفر
بر ديار بنيسليم گذر
همه سمعا و طاعة گويان
معتمر را به جان رضا جويان
بر نجيباشتران سوار شدند
متوجه بدان ديار شدند
ميبريدند كوه و صحرا را
پرس پرسان ديار ريا را
تا به منزلگهش پي آوردند
پدرش را از آن خبر كردند
كردشان شاد و خرم استقبال
با كسان گفت تا به استعجال
فرشهاي نفيس افگندند
نطعهاي عجب پراگندند
هر كسي را به جاي وي بنشاند
وز ثنا، گوهرش به فرق فشاند
آنچه حاضر ز گله بود و رمه
كشت و پخت و كشيد پيش، همه
معتمر گفت كاي جمال غرب!
همه كار تو در كمال ادب!
نخورد كس ز سفره و خوانت،
تا ز بحر نوال و احسانت
حاجت جمله را روا نكني،
آرزوي همه عطا نكني!
گفت كاي روي صدق، روي شما
چيست از بنده آرزوي شما؟
گفت: «هست آنكه گوهر صدفت
اختر برج عزت و شرفت
با عتيبه كه فخر انصارست
نيككردار و راست گفتارست،
گوهر سلك اتصال شود
رازدار شب وصال شود»
گفت: «تدبير كار و بار او راست
واندرين كار، اختيار او راست
با وي اين را بگويم از آغاز
آنچه گويد، به مجلس آرم باز»
اين سخن گفت و از زمين برخاست
غضبآميز و خشمگين برخاست
چون درآمد به خانه، ريا گفت
كز چه رو خاطرت چنين آشفت؟
گفت: «از آن رو كه جمعي از انصار
به هوايت كشيدهاند قطار
همه يكدل به دوستداري تو
يكزبان بهر خواستگاري تو»
گفت: «انصاريان كريماناند
در حريم كرم مقيماناند
از براي چه دوستدار مناند؟
وز هواي كه خواستگار مناند؟»
گفت: «بهر يگانهاي ز كرام
عالي اندر نسب، عتيبه به نام»
گفت « من هم شنيدهام خبرش
نسبتي نيست با كسي دگرش
چون كند وعده در وفا كو شد
وز جفاي زمانه نخروشد»
پدرش گفت: «ميخورم سوگند
به خدايي كه نبودش مانند
كه تو را هيچگه به وي ندهم
نقد وصلت به دامنش ننهم
واقفم از فسانهٔ تو و او
وآنچه بوده ميانهٔ تو و او»
گفت: «با وي مرا چه بازارست،
كه از آن خاطر تو دربارست؟
نه خيالي ز روي من ديدهست
نه گياهي ز باغ من چيدهست
ليك چون سبق يافت سوگندت
به اجابت نميكنم بندت
قوم انصار پاك ديناناند
در زمان و زمين اميناناند
بر مقالاتشان مگردان پشت!
رد ايشان مكن به قول درشت!
مكن از منع، كامشان پر زهر!
گر نميبايدت، گران كن مهر!
نرخ كالا ز حد چون در گذرد
رغبت از جان مشتري ببرد»
گفت: « احسنت ، خوب گفتي، خوب
كم فتد نكته اينچنين مرغوب!»
آنگه آمد برون و با ايشان
گفت كاي زمرهٔ وفاكيشان!
كرد ريا قبول اين پيوند
ليك او گوهريست بيمانند
مهر او، هم به قدر او بايد
تا سر او به آن فرو آيد
باشد او گوهري جهانافروز
كيست قائم به قيمتش امروز؟»
معتمر گفت: «آن منم، اينك!
هر چه خواهي ضمان منم، اينك!»
خواست چندان زر تمامعيار
كه مثاقيل آن رسد به هزار
بعد از آن نيز ده هزار درم
سيم خالص، نه بيش از آن و نه كم
جامگي صد ز بردهاي يمن
صد ديگر از آن فزون به ثمن
نافهها مشك و طلبهها عنبر
عقدهاي مرصع از گوهر
معتمر گفت با سه چار نفر
زود كردند بر مدينه گذر
هر چه جستند حاضر آوردند
مجلس عقد منعقد كردند
عقد بستند آن دو مفتون را
شاد كردند آن دو محزون را
بعد چل روز كز نشاط و سرور
حال بگذشتشان بدين دستور
داد اجازت پدر كه ريا را
ماه شهر و غزال صحرا را،
به عروسي سوي مدينه برند
وز غريبي ره وطن سپرند
بهر وي خوش عمارياي پرداخت
برگ گل را ز غنچه محمل ساخت
با دو صد عز و حشمت و جاهش
كرد سوي مدينه همراهش
هر دو با هم عتيبه و ريا
شاد و خرم شدند رهپيما
معتمر با جماعت انصار
تيز بر كار خويش شكرگزار
كه دو عاشق به هم رسانيدند
دل و جانشان ز غم رهانيدند
همه غافل از آن كه آخر كار
بر چه خواهد گرفت كار، قرار
ماند چون با مدينه يك فرسنگ
جمعي از رهزنان بيفرهنگ
بر ميان تيغ و، در بغل نيزه
وز كمر كرده خنجر آويزه
همه خونينلباس و دزدشعار
همه تيغآزماي و نيزه گذار
غافل از گوشهاي كمين كردند
رو در آن قوم پاكدين كردند
چون عتيبه هجوم ايشان ديد
غيرت عاشقي در او پيچيد
شد چو شيران در آن مصاف، دلير
گاه با نيزه، گاه با شمشير
چند تن را به سينه چاك افگند
چون سگانشان به خون و خاك افگند
آخر از زخم تيغ صاعقهبار
داد آن قوم را چو ديو فرار
ليك نامقبلي ز كين داري
ضربتي زد به سينهاش، كاري
قفسآسا، به تن فتادش چاك
مرغ او كرد رو به عالم پاك
دوستان در خروش و گريه، چو ميغ
كه: «برفت از جهان عتيبه، دريغ!»
گوش ريا چو آن خروش شنيد،
موكنان بر سر عتيبه دويد
ديد نقش زمين، نگارش را
غرق خون، نازنين شكارش را
گشته از چشمهسار سينهٔ تنگ،
خلعت سروش ارغواني رنگ
دست سيمين، خضاب از آن خون كرد
چهره گلگونه، جامه گلگون كرد
چهر بر خون و خاك ميماليد
وز دل دردناك ميناليد
كاي عتيبه! تو را چه حال افتاد
كآفتاب تو را زوال افتاد؟
سيرم از عمر، بيلقاي تو، من
كاشكي بودمي بجاي تو، من!
عقل بر عشق من زند خنده
كه بميري تو زار و من زنده
اين بگفت و ز جان برآورد آه
رفت با آه، جان او همراه
زندگي بيوي از وفا نشمرد
روي با روي او نهاد و بمرد
ترك هجرانسراي فاني كرد
روي در وصل جاوداني كرد
دوستان از ره وفاداري
برگرفتند نوحه و زاري
ليكن از نوحه، در كشاكش درد
هر چه كردند، هيچ سود نكرد
چون كند طوطي از قفس پرواز
به خروش و فغان نيايد باز
عاقبت لب ز نوحه دربستند
بهر تجهيزشان كمر بستند
ديده از غم پرآب و ، سينه كباب
پاك شستندشان به مشك و گلاب
از حرير و كتان كفن كردند
در يكي قبرشان وطن كردند
در ته خاك غرق خونابه
تا قيامت شدند همخوابه
بود در دل چنان، كه اين دفتر
نبود از نصف اولين كمتر
ليك خامه از جنبش پيوست
چون بدين جا رسيد سر بشكست
چرخ اگر باز بگذرد ز ستيز
سازدم گزلك عزيمت تيز،
دهم از سر، تراش آن خامه
برسانم به مقطع، اين نامه
ورنه آن را كه خاطر صافيست
اينقدر هم كه گفته شد كافيست
هم برين حرف، اين خجسته كلام
ختم شد، والسلام والاكرام!
زنگياي روي چون در دوزخ
بينياي همچو موري مطبخ
ننمودي به پيش رويش زشت
لاف كافوري ار زدي انگشت
دو لبش طبعكوب و دل رنجان
همچو بر روي هم دو بادنجان
دهنش در خيال فرزانه
فرجهاي در كدوي پردانه
ديد آيينهاي به ره، برداشت
بر تماشاي خويش ديده گماشت
هر چه از عيب خود معاينه ديد
همه را از صفات آينه ديد
گفت: «اگر روي بوديات چون من،
صد كرامت فزوديات چون من
خواري تو ز بدسرشتي توست!
بر ره افگندنت ز زشتي توست!»
اگرش چشم تيزبين بودي
گفت و گويش نه اينچنين بودي
عيبها را همه ز خود ديدي
طعن آيينه كم پسنديدي
مرد دانا به هر چه درنگرد
عيب بگذارد و هنر نگرد
در رهي ميگذشت پيغمبر
با گروهي ز دوستان، همبر
ديد قومي گرفته تيشه به دست
گرد سنگي بزرگ، كرده نشست
گفت كاين دست و پا خراشيدن
چيست؟ و اين سنگ را تراشيدن؟
قوم گفتند: «ما جوانانيم
زورمندان و پهلوانانيم
چون به زورآوري كنيم آهنگ
هست ميزان زور ما اين سنگ»
گفت: «گويم كه پهلواني چيست؟
مرد دعوي پهلواني كيست؟
پهلوان آن بود كه گاه نبرد
خشم را زير پا تواند كرد!
خشم اگر كوه سهمگين باشد
پيش او پشت بر زمين باشد»
بود در مرو شاه جان زالي
همچون زال جهان كهنسالي
روزي آمد ز خنجر ستمي
بر وي از يك دو لشكري المي
از تظلم زبان چو خنجر كرد
روي در رهگذار سنجر كرد
ديد كز راه ميرسد سنجر
برده از سركشي به كيوان سر
بانگ برداشت كاي پريشان كار
كوش خود سوي سينهريشان دار!
گوش سنجر چو آن نفير شنيد
بارگي سوي گندهپير كشيد
گفت كاي پيرزن! چه افتادت
كه ز گردون گذشت فريادت؟
گفت: «من رنجكش يكي زالام
كمتر از صد به اندكي سالام
خفته در خانهام سه چار يتيم
دلشان بهر نيم نان به دو نيم
غير نان جوين نخورده طعام
كرده شيرين دهان ز ميوه به نام
با من امسال گفت و گو كردند
وز من انگور آرزو كردند
سوي ده جستم از وطن دوريي
تن نهادم به رنج مزدوري
دستم اينك چو پنجهٔ مزدور
ز آبله پر، چو خوشهٔ انگور
چون ز ده دستمزد خود ستدم
پر شد از آرزويشان سبدم
با دل خرم و لب خندان
رو نهادم به سوي فرزندان
يك دو بيدادگر ز لشكر تو
در ره عدل و ظلم ياور تو
بر من خسته غارت آوردند
سبدم ز آرزو تهي كردند
اين چه شاهي و مملكتداريست؟
در دل خلق، تخم غم كاريست؟
دست از عدل و داد داشتهاي
ظالمان بر جهان گماشتهاي
گرچه امروز نيست حد كسي
كه برآرد ز ظلم تو نفسي،
چون هويدا شود سراي نهفت
چه جواب خداي خواهي گرفت؟
دي نبودت به تارك سر، تاج
وز تو فردا اجل كند تاراج
به يك امروزت اين سرور، كه چه؟
در سر اين نخوت و غرور، كه چه؟
قبهٔ چتر تو گشت بلند
سايهٔ ظلم بر جهان افگند
تو نهاده به تخت، پشت فراغ
ميوهٔ عيش ميخوري زين باغ
بيوگان در فغان ز ميوهبري
تو گشاده دهان به ميوهخوري
چشم بگشا! چون عاقبتبينان
بنگر حال زار مسكينان!»
شاه سنجر چون حال او دانست
صبر بر حال خويش نتوانست
دست بر رو نهاد و زار گريست!!!
گفت با خود كه اين چه كارگريست؟
تف برين خسروي و شاهي ما!!
تف برين زشتي و تباهي ما!!
شرم ما باد از اين جهانداري!!
شرم ما باد از اين جهانخواري!!
ما قوي شاد و ديگران ناشاد!!
ما خوش آباد و ملك، ناآباد!!
حمد ايزد نه كار توست، اي دل!
هر چه كار تو، بار توست، اي دل!
پشت طاقت به عاجزي خم ده!
و اعترف بالقصور عن حمده!
حاتم آن بحر جود و كان عطا
روزي از قوم خويش ماند جدا
اوفتادش گذر به قافلهاي
ديد اسيريي به پاي سلسلهاي
پيشش آمد اسير، بهر گشاد
خواست زو فديه تا شود آزاد
حاتم آنجا نداشت هيچ به دست
بر وي از بر آن رسيد شكست
حالي از لطف پاي پيش نهاد
بند او را به پاي خويش نهاد
ساخت ز آن بند سخت، آزادش
اذن رفتن بجاي خود دادش
قوم حاتم ز پي رسيدندش
چون اسيران به بند ديدندش
فديهٔ او ز مال او دادند
پاي او هم ز بند بگشادند
پيش سوداييان تخت جلال
نيست جز تاج جود، راسالمال
گر نه سرمايه تاج جود كنند
كي ز سوداي خويش سود كنند؟
معني جود جيست؟ بخشيدن!
عادت برق چيست؟ رخشيدن!
برق رخشان، كند جهان روشن
جود و احسان، جهان جان روشن!
پرتو برق هست تا يك دم
پرتو جود، تا بود عالم!
گرچه يك مرد در زمانه نماند،
وز جوانمرد جز فسانه نماند،
تا بود دور گنبد گردان،
ما و افسانهٔ جوانمردان!
رفت حاتم ازين نشيمن خاك
ماند نامش كتابهٔ افلاك
هر چه داري ببخش و، نام برآر
به نكويي و نام نيك گذار!
زآنكه زير زمردين طارم
نام نيكو بود حيات دوم
هر چه دادي، نصيب آن باشد
وآنچه ني، حظ ديگران باشد
بهرهٔ خود به ديگران چه دهي؟
مال خود بهر ديگران چه نهي؟
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد