بخش ۱۵ - قصهٔ عتيبه و ريا

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۵ - قصهٔ عتيبه و ريا

۳۵ بازديد


معتمر نام، مهتري ز عرب
رفت تا روضهٔ نبي يك شب
رو در آن قبلهٔ دعا آورد
ادب بندگي بجا آورد
ناگه آمد به گوشش آوازي
كه همي گفت غصه‌پردازي،
كاي دل امشب تو را چه اندوه است؟
وين چه بار گران‌تر از كوه است؟
مرغي از طرف باغ ناله كشيد
بر تو داغي بسان لاله كشيد،
واندرين تيره‌شب ز نالهٔ زار
ساخت از خواب خوش تو را بيدار؟
يا نه، ياري درين شب تاريك
از برون دور و از درون نزديك
بر تو درهاي امتحان بگشود
خوابت از چشم خون‌فشان بر بود،
بست هجرش كمر به كينه تو را
سنگ غم زد بر آبگينه تو را؟
چه شب است اين چو زلف يار دراز؟
چشم من ناشده به خواب فراز؟
قير شب قيد پاي انجم شد
مهر را راه آمدن گم شد
اين نه شب، هست اژدهاي سياه
كه كند با هزار ديده نگاه
تا به دم دركشد غريبي را
يا زند زخم بي‌نصيبي را
منم اكنون و جان آزرده
زو دو صد زخم بر جگر خورده
زخم او، جا درون جان دارد
گر كنم ناله، جاي آن دارد
كو رفيقي كه بشنود رازم؟
واندرين شب شود هم آوازم؟
كو شفيقي كه بنگرد حالم
كز جدايي چگونه مي‌نالم؟
هرگزم اين گمان نبود به خويش
كيدم اينچنين بلايي پيش
ريخت بر سر بلاي دهر، مرا
داد ناآزموده زهر، مرا
هر كه ناآزموده زهر خورد
چه عجب گر ره اجل سپرد؟
چون بدين جا رساند نالهٔ خويش
كرد با خامشي حوالهٔ خويش
آتش او درين ترانه فسرد
شد خموش آنچنان كه گويي مرد
معتمر چون بديد صورت حال
بر ضميرش نشست گرد ملال
كنهمه نالش از زبان كه بود؟
و آنهمه سوزش از فغان كه بود؟
چيست اين ناله، كيست نالنده؟
باز در خامشي سگالنده؟
آدمي؟ يا نه آدمي‌ست، پري‌ست
كدمي وار گرد نوحه‌گري‌ست؟
كاش چون خاست از دلش ناله
ناله را رفتمي ز دنباله
تا به نالنده راه يافتمي
پردهٔ راز او شكافتمي
كردمي غور در نظاره‌گري
دست بگشادمي به چاره‌گري
چون بدين حال يك دو لحظه گذشت
حال آن دل‌رميده باز بگشت
تيز برداشت همچو چنگ آواز
غزلي جانگداز كرد آغاز
غزلي سينه‌سوز و دردآميز
غزلي صبركاه و شوق‌انگيز
حرف حرفش همه فسانهٔ درد
نغمهٔ محنت و ترانهٔ درد
اولش نور عشق را مطلع
و آخرش روز وصل را مقطع
در قوافي‌ش شرح سينهٔ تنگ
بحر او رهنما به كام نهنگ
گه در او ذكر يار و منزل او
وصف شيريني شمايل او
گه در او عجز و خواري عاشق
قصهٔ خاكساري عاشق
گه در او محنت درازي شب
عمر كاهي و جانگدازي شب
گه در او داستان روز فراق
حرقت داغ شوق و سوز فراق
آن بزرگ عرب چو آن بشنيد
جانب او شدن غنيمت ديد
تا شود واقف از حقيقت راز
رفت آهسته از پي آواز
ديد موزون جواني افتاده
روي زيبا به خاك بنهاده
لعل او غيرت عقيق يمن
شكر مصر را رواج‌شكن
جبهه رخشنده در ميان ظلام
همچو پر نور آبگينهٔ شام
بر رخش از دو چشم اشك‌فشان
مانده از رشحهٔ جگر دو نشان
داد بر وي سلام و يافت جواب
كرد بر وي ز روي لطف خطاب
كه «بدين رخ كه قبلهٔ طلب است
به كدامين قبيله‌ات نسب است؟
بر زبان قبيله نام تو چيست؟
آرزويت كدام و كام تو چيست؟
دلت اين گونه بي‌قرار چراست؟
همدمت ناله‌هاي زار چراست؟
چيست چندين غزل‌سرايي تو؟
وز مژه خون دل گشايي تو؟»
گفت: «از انصار دارم اصل و نژاد
پدرم نام من، عتيبه نهاد
وآنچه از من شنيدي و ديدي
موجب آن ز من بپرسيدي،
بنشين دير! تا بگويم باز
زآنكه افسانه‌اي‌ست دور و دراز
روزي از روزها به كسب ثواب
رو نهادم به مسجد احزاب
روي در قبلهٔ وفا كردم
حق مسجد كه بود ادا كردم
بستم از جان نماز را احرام
كردم اندر مقام صدق قيام
به دعا دست بر فلك بردم
پا به راه اجابت افشردم
عفوجويان شدم به استغفار
از همه كارها و، آخر كار
از ميان با كناره پيوستم
به هواي نظاره بنشستم
ديدم از دور يك گروه زنان
سوي آن جلوه گاه، گام‌زنان
نه زنان بل ز آهوان رمه‌اي
هر يكي را ز ناز زمزمه‌اي
از پي رقصشان به ربع و دمن
بانگ خلخال‌ها جلاجلزن
بود يك تن از آن ميان ممتاز
پاي تا سر همه كرشمه و ناز
او چو مه بود و ديگران انجم
او پري بود و ديگران مردم
پاي از آن جمع بر كناره نهاد
بر سرم ايستاد و لب بگشاد
كاي عتيبه! دل تو مي‌خواهد
وصل آن كز غم تو مي‌كاهد؟
هيچ داري سر گرفتاري
كز غمت بر دلش بود باري؟
با من اين نكته گفت و زود برفت
در من آتش زد و چون دود برفت
نه نشاني ز نام او دارم
نه وقوف از مقام او دارم
يك زمان هيچ‌جا قرارم نيست
ميل خاطر به هيچ كارم نيست
نه ز سر خود خبر مرا، نه ز پاي
مي‌روم كوبه كوي و جاي به جاي»
اين سخن گفت و زد يكي فرياد
يك زماني به روي خاك افتاد
بعد ديري به خويش باز آمد
رخ به خون تر، ترانه‌ساز آمد
شد خروشان به دلخراش آواز
غزلي سينه‌سوز كرد آغاز
كاي ز من دور رفته صد منزل!
كرده منزل چو جانم اندر دل!
گرچه راه فراق مي‌سپري،
سوي خونين‌دلان نمي‌گذري
خواهشم بين، مباش ناخواه‌ام!
كز دو عالم همين تو را خواهم
بي‌تو بر من بلاي جان باشد
گرچه فردوس جاودان باشد
چون بزرگ عرب بديد آن حال
به ملامت كشيد تير مقال
كاي پسر، زين ره خطا بازآي!
جاي گم كرده‌اي، به جا بازآي!
توبه كن از گناهكاري خويش
شرم‌دار از نه شرم‌داري خويش!
نه مبارك بود هوس بر مرد
مردي‌اي كن، ازين هوس برگرد!
گفت كاي بي‌خبر ز ماتم عشق!
غافل از جانگدازي غم عشق!
عشق هر جا كه بيخ محكم كرد
شاخ از اندوه و ميوه از غم كرد
به ملامت نشايدش كندن
به نصيحت ز پايش افگندن
مشك ماند ز بوي و، لعل از رنگ
فلك از جنبش و، زمين ز درنگ،
ليك حاشا كه يار دل‌گسلم
رخت بربندد از حريم دلم
حرف مهرش كه در دل تنگ است
همچو نقش نشسته در سنگ است
آمد از عشق شيشه بر سنگ‌ام
به ملامت مزن به سر سنگ‌ام!


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد