چون سلامان با همه حلم و وقار
كرد در وي عشوهٔ ابسال كار،
در دل از مژگان او، خارش خليد
وز كمند زلف او، مارش گزيد
ز ابروانش طاقت او گشت طاق
وز لبش شد تلخ، شهدش در مذاق
نرگس جادوي او خوابش ببرد
حلقهٔ گيسوي او تابش ببرد
اشك او از عارضش گلرنگ شد
عيشش از ياد دهانش تنگ شد
ديد بر رخسار او خال سياه
گشت از آن خال سيه حالش تباه
ديد جعد بيقرارش بر عذار
ز آرزوي وصل او، شد بيقرار
شوقش از پرده برون آورد، ليك
در درون انديشهاي ميكرد نيك
كه مبادا گر چشم طعم وصال
طعم آن بر جان من گردد وبال
آن نماند با من و، عمر دراز
مانم از جاه و جلال خويش باز
دولتي كن مرد را جاويد نيست
بخردان را قبلهٔ اميد نيست
چون سلامان را شد اسباب جمال
از بلاغت جمع، در حد كمال،
سرو نازش نازكي از سر گرفت
باغ لطفش رونق ديگر گرفت
نارسيده ميوهاي بود از نخست
چون رسيدن شد بر آن ميوه درست،
خاطر ابسال چيدن خواستاش
وز پي چيدن، چشيدن خواستاش
ليك بود آن ميوه بر شاخ بلند
بود كوتاه آرزو را ز آن، كمند
شاهدي پر عشوه بود ابسال نيز
كم نه ز اسباب جمالاش هيچ چيز
با سلامان عرض خوبي ساز كرد
شيوهٔ جولانگري آغاز كرد
گاه بر رسم نغوله پيش سر
بافتي زنجيرهاي از مشك تر
تا بدان زنجيرهٔ داناپسند
ساختي پاي دل شهزاده، بند
گاه مشكين موي را بشكافتي
فرق كرده، ز آن دو گيسو بافتي
گه نهادي چون بتان دلفروز
بر كمان ابروان از وسمه، توز
تا ز جان او به زنگاري كمان
صيد كردي مايهٔ امن و امان
برگ گل را دادي از گلگونه زيب
تا بدان رنگش ز دل بردي شكيب
دانهٔ مشكين نهادي بر عذار
تا بدان مرغ دلش كردي شكار
گه گشادي بند از تنگ شكر
گه شكستي مهر بر درج گهر
تا چو شكر بر دلش شيرين شدي
وز لب گوياش گوهر چين شدي
گه نمودي از گريبان گوي زر
زير آن طوق مرصع از گهر،
تا كشيدي با همه فرخندگي
گردنش را زير طوق بندگي
گه به كاري دس سيمينبر زدي
ز آن بهانه آستين را برزدي
تا نگارين ساعد او آشكار
ديدي و، كردي به خون چهره، نگار
گه چو بهر خدمتي كردي قيام
سختتر برداشتي از جاي گام
تا ز بانگ جنبش خلخال او
تاج در فرقش، شدي پامال او
بودي القصه به صد مكر و حيل
جلوه گر در چشم او در هر محل
صبح و شاماش روي در خود داشتي
يك دماش غافل ز خود نگذاشتي
زآنكه ميدانست كز راه نظر
عشق دارد در دل عاشق اثر
جز به ديدار بتان دلپذير
عشق در دلها نگردد جاي گير
بود در جود و سخا دريا كفي
ملكش از بحر عطا دريا كفي
پر شدي از فيض آن ابر كرم
عرصهٔ گيتي ز دينار و درم
بزم جودش را چو ميآراستم
نسبتش با معن و حاتم خواستم
ليك اندر جنب او بي قال و قيل
معن باشد مبخل و حاتم بخيل
بسكه دستش داشتي با بسط، خوي
تافتي انگشت او از قبض، روي
قبض كف گر خواستي، انگشت او
خم نكردي پشت خود در مشت او
چون سلامان شد حريف ابسال را
صرف وصلش كرد ماه و سال را،
باز ماند از خدمت شاه و حكيم
هر دو را شد دل ز هجر او دو نيم
چون ز حال او خبر جستند باز
محرمان كردندشان داناي راز
بهر پرسش پيش خويشاش خواندند
با وي از هر جا حكايت راندند
شد يقين كن قصه از وي راست بود
داستاني بيكم و بيكاست بود
هر يك اندر كار وي رايي زدند
در خلاصش دستي و پايي زدند
بر نصيحت يافت كار اول قرار
كز نصيحت نيست بهتر هيچ كار
از نصيحت تازه گردد هر دلي
وز نصيحت حل شود هر مشكلي
ناصحان پيغمبراناند از نخست
گشته كار عقل و دين ز ايشان درست
چون سلامان مايل ابسال شد
طالع ابسال فر خفال شد
يافت آن مهر قديم او نوي
شد بدو پيوند اميدش قوي
فرصتي ميجست در بيگاه و گاه
يابد اندر خلوت آن ماه، راه
تا شبي سويش به خلوت راه يافت
نقد جان بر دست، پيش او شتافت
همچو سايه زير پاي او فتاد
وز تواضع رو به پاي او نهاد
شه سلامان نيز با صد عز و ناز
كرد دست مرحمت سويش دراز
چون قبا تنگ اندر آغوشش گرفت
كام جان از چشمهٔ نوشش گرفت
داشت شكر آن يكي، شير اين دگر
شد به هم آميخته شير و شكر
روز ديگر بر همين دستور بود
چشمزخم دهر از ايشان دور بود
روز هفته، هفته شد مه، ماه سال
ماه و سالي خالي از رنج و ملال
همتش آن بود كن عيش و طرب
ني به روز افتد ز يكديگر، نه شب
ليك دور چرخ ميگفت از كمين:
نيست داب من كه بگذارم چنين !
اي بسا صحبت كه روز انگيختم،
چون شب آمد سلك آن بگسيختم!
واي بسا دولت كه دادم وقت شام،
صبحدم را نوبت او شد تمام!
چون سلامان هفتهاي محمل براند
پندگويان را بر او دستي نماند
از ملامت ايمن و فارغ ز پند
بار خود بر ساحل بحري فكند
ديد بحري همچو گردون بيكران
چشمهاي بحريان چون اختران
قاف تا قاف امتداد دور او
تا به پشت گاوماهي غور او
كوه پيكر موجها در اضطراب
گشته كوهستان از آنها روي آب
چون سلامان بحر را نظاره كرد
بهر اسباب گذشتن چاره كرد
كرد پيدا زورقي چون ماه نو
بركنار بحر اخضر، تيزرو
هر دو رفتند اندر او آسودهحال
شد مه و خورشيد را منزل هلال
شد روان، از بادبان پر ساخته
همچو بط سينه بر آب انداخته
راه را بر خود به سينه ميشكافت
روي بر مقصد به سينه ميشتافت
شد ميان بحر پيدا بيشهاي
وصف آن بيرون ز هر انديشهاي
هيچ مرغ اندر همه عالم نبود
كاندر آن عشرتگه خرم نبود
نو درختان شاخ در شاخ اندر او
در نوا مرغان گستاخ اندر او
ميوه در پاي درختان ريخته
خشك و تر بر يكدگر آميخته
چشمهٔ آبي به زير هر درخت
آفتاب و سايه گردش لخت لخت
شاخ بود از باد، دست رعشهدار
مشت پر دينار از بهر نثار
چون نبودي نيك گيرا مشت او
ريختي از فرجهٔ انگشت او
گوييا باغ ارم چون رو نهفت
غنچهٔ پيدايياش آنجا شكفت
چون سلامان ديد لطف بيشه را
از سفر كوتاه كرد انديشه را
با دل فارغ ز هر اميد و بيم
گشت با ابسال در بيشه مقيم
هر دو شادان همچو جان و تن به هم
هر دو خرم چون گل و سوسن به هم
صحبتي ز آويزش اغيار دور
راحتي ز آميزش تيمار دور
ني ملامتپيشه با ايشان به جنگ
ني نفاقانديشه با ايشان دو رنگ
گل در آغوش و، خراش خار ني
گنج در پهلو و، رنج مار ني
هر زمان در مرغزاري كرده خواب
هر نفس از چشمهساري خورده آب
گاه با بلبل به گفتار آمده
گاه با طوطي شكرخوار آمده
گاه با طاووس در جولانگري
گاه در رفتار با كبك دري
قصه كوته، دل پر از عيش و طرب
هر دو ميبردند روز خود به شب
خود چه ز آن بهتر كه باشد با تو يار
در ميان و عيبجويان بر كنار
در كنار تو به جز مقصود ني
مانع مقصود تو موجود ني
هر كجا از عشق جاني در هم است
محنت اندر محنت و غم در غم است
خاصه عشقي كهش ملامت يار شد
گفت و گوي ناصحان بسيار شد
از ملامت سخت گردد كار عشق
وز ملامت شد فزون تيمار عشق
بيملامت عشق ، جانپروردن است
چون ملامت يار شد خون خوردن است
چون سلامان آن ملامتها شنيد
جان شيرينش ز غم بر لب رسيد
مهر ابسال از درون او نكند
ليك شوري در درون او فكند
جانش از تير ملامت ريش گشت
در دل اندوهي كه بودش بيش گشت
ميبكاهد از ملامت جان مرد
صبر بر وي كي بود امكان مرد؟
ميتوان يك زخم خورد از تيغ تيز
چون پياپي شد، چه چاره جز گريز؟
روزها انديشه كاري پيشه كرد
بارها در كار خويش انديشه كرد
با هزار انديشه در تدبير كار
يافت كارش بر فرار آخر قرار
كرد خاطر از وطن پرداخته
محملي از بهر رفتن ساخته
«ديدهٔ اقبال من روشن به توست
عرصهٔ آمال من گلشن به توست
سالها چون غنچه دل خون كردهام
تا گلي چون تو، به دست آوردهام
همچو گل از دست من دامن مكش!
خنجر خار جفا بر من مكش!
در هواي توست تاجم فرقساي
وز براي توست تختم زير پاي
رو به معشوقان نابخرد منه!
افسر دولت ز فرق خود منه!
دست دل در شاهد رعنا مزن!
تخت شوكت را به پشت پا مزن!
منصب تو چيست؟ چوگان باختن
رخش زير ران به ميدان تاختن
ني گرفتن زلف چون چوگان به دست
پهلوي سيمينبران كردن نشست
در صف مردان روي شمشير زن،
وز تن گردان شوي گردنفكن،
به كه از گردان مردافكن جهي
پيش شمشير زني گردن نهي
ترك اين كردار كن! بهر خداي
ورنه خواهم زين غم افتادن ز پاي
سالها بهر تو ننشستم ز پا
شرم بادت كافكني از پا مرا»
چون سلامان آن نصيحت گوش كرد،
بحر طبع او ز گوهر جوش كرد
گفت: «شاها! بندهٔ راي توام
خاك پاي تختفرساي توام
هر چه فرمودي به جان كردم قبول
ليكن از بيصبري خويشام ملول
نيست از دست دل رنجور من
صبر بر فرمودهات مقدور من
بارها با خويش انديشيدهام
در خلاصي زين بلا پيچيدهام
ليك چون يادم از آن ماه آمدهست،
جان من در ناله و آه آمدهست
ور فتاده چشم من بر روي او
كردهام روي از دو عالم سوي او
در تماشاي رخ آن دلپسند
نه نصيحت مانده بر يادم نه پند!»
چون شه از پند سلامان شد خموش
شد حكيم اندر نصيحت سخت كوش
گفت: كاي نوباوهٔ باغ كهن!
آخرين نقش بديع كلك كن!
قدر خود بشناس و مشمر سرسري
خويش را! كز هر چه گويم برتري
آنكه دست قدرتش خاكت سرشت،
حرف حكمت بر دل پاكت سرشت
پاك كن از نقش صورت سينه را!
روي در معني كن اين آيينه را!
تا شود گنج معاني سينهات
غرق نور معرفت آيينهات
چشم خويش از طلعت شاهد بپوش!
بيش ازين در صحبت شاهد مكوش!
بر چنين آلودهاي مفتون مشو!
وز حريم عافيت بيرون مشو!
بودي از آغاز عاليمرتبه
برفراز چرخ بودت كوكبه
شهوت نفسات به زير انداخته
در حضيض خاك بندت ساخته
چون سلامان از حكيم اينها شنيد
بوي حكمت بر مشام او وزيد
گفت: «اي جان فلاطون از تو شاد
صد ارسطو زير فرمان تو باد!
من نهاده روي در راه توام!
كمترين شاگرد در گاه توام!
هر چه گفتي عين حكمت يافتم
در قبول آن به جان بشتافتم
ليك بر راي منيرت روشن است
كاختيار كار بيرون از من است!»
كيست در عالم ز عاشق خوارتر؟
نيست كار از كار او، دشوارتر
ني غم يار از دلش زايل شود
ني تمناي دلش حاصل شود
مايهٔ آزار او بي گاه وگاه
طعنهٔ بدخواه و پند نيكخواه
چون سلامان آن نصيحتها شنيد
جامهٔ آسودگي بر خود دريد
خاطرش از زندگاني تنگ شد
سوي نابود خودش آهنگ شد
چون حيات مرد، ني درخور بود
مردگي از زندگي خوشتر بود
روي با ابسال در صحرا نهاد
در فضاي جانفشاني پا نهاد
پشته پشته هيزم از هر جا بريد
جمله را يك جا فراهم آوريد
جمع شد ز آن پشتهها كوهي بلند
آتشي در پشتهٔ كوه او فكند
هر دو از ديدار آتش خوش شدند
دست هم بگرفته در آتش شدند
شه نهاني واقف آن حال بود
همتش بر كشتن ابسال بود
بر مراد خويشتن همت گماشت
سوخت او را و سلامان را گذاشت
بود آن غش بر زر و اين زر خوش
زر خوش خالص بماند و سوخت غش
چون زر مغشوش در آتش فتد
گر شكستي اوفتد بر غش فتد
كار مردان دارد از مردان نصيب
نيست اين از همت مردان غريب
پيش صاحب همت، اين ظاهر بود
هر كه بيهمت بود، منكر بود
چون پدر روي سلامان را بديد
وز فراق عمر كاه او رهيد،
بوسههاي رحمتش بر فرق داد
دست مهر از لطف بر دوشش نهاد
كاي وجودت خوان احسان را نمك!
چشم انسان را جمالت مردمك!
روضهٔ جان را نهال نوبري
آسمان را آفتاب ديگري
باغ دولت را گل نوخاسته
برج شاهي را مه ناكاسته
عرصهٔ آفاق لشكرگاه توست
سركشان را روي در درگاه توست
پاي تا سر لايق تختي و تاج
نيست تاج و تخت را بي تو رواج
تاج را مپسند بر فرق خسان!
تخت را در زير پاي ناكسان!
ملك، ملك توست، بستان ملك خويش!
ملك را بيرون مكن از سلك خويش!
دست ازين شاهد پرستي باز كش!
شاهي و شاهدپرستي نيست خوش
دور كن حناي اين شاهد ز دست!
شاه بايد بود يا شاهدپرست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد