بخش ۹ - در بيان عشق و رهايي از خودپرستي

۳۴ بازديد


قصهٔ عاشقان خوش است بسي
سخن عشق دلكش است بسي
تا مرا هوش و مستمع را گوش
هست، ازين قصه كي شوم خاموش؟
هر بن موي، صد دهانم باد!
هر دهان، جاي صد زبانم باد!
هر زباني به صد بيان گويا
تا كنم قصه‌هاي عشق املا
آنكه عشاق پيش او ميرند،
سبق زندگي از او گيرند،
تا نميري نباشي ارزنده
كه به انفاس او شوي زنده
هست ازين مردگي مراد مرا
آنكه خواهند صوفيان به فنا
نه فنايي كه جان ز تن برود
بل فنايي كه ما و من برود
شوي از ما و من به كلي صاف
نشود با تو هيچ چيز مضاف
نزني هرگز از اضافت دم
از اضافت كني چون تنوين رم
هم ز نو وارهي و هم ز كهن
نگذرد بر زبانت گاه سخن:
«كفش من»، «تاج من»، «عمامهٔ من»
«ركوهٔ من»، «عصا و جامهٔ من»
زآنكه هر كس كه از مني وارست
يك من او را هزار من بارست
صد من‌اش بار بر سر و گردن،
به كه يك بار بر زبانش من!


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد