اي به يادت تازه جان عاشقان!
ز آب لطفت تر، زبان عاشقان!
از تو بر عالم فتاده سايهاي
خوبرويان را شده سرمايهاي
عاشقان افتادهٔ آن سايهاند
مانده در سودا از آن سرمايهاند
تا ز ليلي سر حسنش سر نزد
عشق او آتش به مجنون در نزد
تا لب شيرين نكردي چون شكر
آن دو عاشق را نشد خونين، جگر
تا نشد عذرا ز تو سيمينعذار
ديدهٔ وامق نشد سيماببار
تا به كي در پرده باشي عشوهساز
عالمي با نقش پرده عشقباز؟
وقت شد كين پرده بگشايي ز پيش
خالي از پرده نمايي روي خويش
در تماشاي خودم بيخود كني
فارغ از تمييز نيك و بد كني
عاشقي باشم به تو افروخته
ديده را از ديگران بردوخته
گرچه باشم ناظر از هر منظري
جز تو در عالم نبينم ديگري
در حريم تو دويي را بار نيست
گفت و گوي اندك و بسيار نيست
از دويي خواهم كه يكتايام كني
در مقامات يكي، جايام كني
تا چو آن سادهٔ رميده از دويي
«اين منم» گويم «خدايا! يا توئي؟»
گر منم اين علم و قدرت از كجاست؟
ور تويي اين عجز و سستي از كه خاست؟
جامي! از شعر و شاعري بازآي!
با خموشي ز شعر دمساز آي!
شعر، شعر خيال بافتن است
بهر آن شعر، مو شكافتن است
به عبث، شغل مو شكافي چند؟
شعرگويي و شعربافي چند؟
هست همت چو مغز و كار چو پوست
كار هر كس به قدر همت اوست
نه، چه گفتم؟ چه جاي اين سخن است؟
راي دانا وراي اين سخن است
كار، فرخنده گشته از فرهنگ
كارگر را در او چه تهمت و ننگ؟
همت مرد چون بلند بود
در همه كار ارجمند بود
كار كيد ز كارخانهٔ خير
در دو عالم بود نشانهٔ خير
مدح دونان به نغز گفتاري
خردهدان را بود نگونساري
همه ملك جهان، حقير بود
زآنكه آخر فناپذير بود
با دهاني ز قيل و قال خموش
ميكنم از زبان حال، خروش
آن خروشي كه گوش جان شنود
بلكه اهل خرد به آن گرود
بر همين نكته ختم شد مقصود
للهالحمد والعلي والجود
بود در عهد بوعلي سينا
آن به كنه اصول طب بينا
ز آل بويه يكي ستوده خصال
شد ز ماخوليا پريشانحال
بانگ ميزد كه:«كم بود در ده
هيچ گاوي بسان من فربه
آشپز گر پزد هريسه ز من
گرددش گنج سيم، كيسه ز من
زود باشيد حلق من ببريد!
به دكان هريسهپز سپريد!»
صبح تا شام حال او اين بود
با حريفان مقال او اين بود
نگذشتي ز روز و شب دانگي
كه چو گاوان نبودياش بانگي
كه: «بزودي به كارد يا خنجر
بكشيدم كه ميشوم لاغر!»
تا به جايي رسيد كو نه غذا
خورديي از دست هيچ كس، نه دوا
اهل طب راه عجز بسپردند
استعانت به بوعلي بردند
گفت: «سويش قدم نهيد از راه
مژدهگويان! كه بامداد پگاه
ميرسد بهر كشتنات به شتاب
دشنه در دست، خواجهٔ قصاب»
رفت ازين مژده زو گرانيها
كرد اظهار شادمانيها
بامدادان كه بوعلي برخاست
شد سوي منزلش كه: «گاو كجاست؟»
آمد و خفت در ميان سراي
كه، «منم گاو، هان و هان، پيش آي!»
بوعلي دست و پاش سخت ببست
كارد بر كارد تيز كرد و نشست
برد قصابوار كف، سوياش
ديد هنجار پشت و پهلويش
گفت كاين گاو لاغر است هنوز
مصلحت نيست كشتناش امروز
چند روزيش بر علف بنديد!
يك زماناش گرسنه مپسنديد!
تا چو فربه شود، برانم تيغ
نبود افسوس ذبح او و، دريغ
دست و پايش ز بند بگشادند
خوردنيهاش پيش بنهادند
هر چه دادندش از غذا و دوا
همه را خورد بيخلاف و ابا
تا چو گاوان از آن شود فربه
شد خود او از خيال گاوي، به!
چون رسيدم شب بدين جا زين خطاب
در ميان فكر تم بربود خواب
خويش را ديدم به راهي بس دراز
پاك و روشن چون ضمير اهل راز
ناگه آواز سپاهي پرخروش
از قفا آمد در آن راهم به گوش
بانگ چاووشان دلم از جا ببرد
هوشم از سر، قوتم از پا ببرد
چاره ميجستم پي دفع گزند
آمد اندر چشمم ايواني بلند
چون شتابان سوي او بردم پناه
تا شوم ايمن ز آسيب سپاه،
از ميان شان والد شاه زمن
آن به نام و صورت و سيرت حسن
جامههاي خسرواني در برش
بسته كافوري عمامه بر سرش
تافت سوي من عنان، خندان و شاد
بر من از خنده در راحت گشاد
چون به پيش من رسيد آمد فرود
بوسه بر دستم زد و پرسش نمود
خوش شدم ز آن چارهسازيهاي او
شاد از آن مسكيننوازيهاي او
در سخن با من بسي گوهر فشاند
ليك ازينها هيچ در گوشم نماند
صبحدم كز روي بستر خاستم
از خرد تعبير آن درخواستم
گفت: اين لطف و رضاجويي زشاه،
بر قبول نظم من آمد گواه
يك نفس زين گفت و گو منشين خموش!
چون گرفتي پيش، در اتمام كوش!
چون شنيدم از وي اين تعبير را
چون قلم بستم ميان، تحرير را
بو كز آن سرچشمهاي كين خواب خاست
آيد اين تعبير ازينجا نيز راست
ضعف پيري قوت طبعم شكست
راه فكرت بر ضمير من ببست
در دلم فهم سخنداني نماند
بر لبم حرف سخنراني نماند
به كه سر در جيب خاموشي كشم
پا به دامان فراموشي كشم
نسبتي دارد به حال من قوي
اين دو بيت از مثنوي مولوي:
«كيف ياتي النظم لي و القافيه؟
بعد ما ضعفت اصول العافيه»
«قافيه انديشم و، دلدار من
گويدم: منديش جز ديدار من!»
كيست دلدار؟ آنكه دلها دار اوست
جمله دلها مخزن اسرار اوست
دارد او از خانهٔ خود آگهي
به كه داري خانهٔ او را تهي
تا چون بيند دور ازو بيگانه را
جلوهگاه خود كند آن خانه را
خاصه نظم اين كتاب از بهر اوست
مظهر آيات لطف و قهر اوست
در ثنايش نغز گفتاري كنم
در دعايش ناله و زاري كنم
چون ندارم دامن قربش به دست
بايدم در گفت و گوي او نشست
كرد چون دانا حكيم نيكخواه
شهوت و زن را نكوهش پيش شاه
ساخت تدبيري به دانش كاندر آن
ماند حيران فكرت دانشوران
نطفه را بيشهوت از صلبش گشاد
د رمحلي جز رحم آرام داد
بعد نه مه گشت پيدا ز آن محل
كودكي بيعيب و طفلي بي خلل
غنچهاي از گلبن شاهي دميد
نفحهاي از ملك آگاهي وزيد
تاج شد از گوهر او سربلند
تخت گشت از بخت او فيروزمند
صحن گيتي بي وي و چشم فلك
بود آن بيمردم، اين بيمردمك
زو به مردم صحن آن معمور شد
چشم اين از مردمك پر نور شد
چون ز هر عيباش سلامت يافتند
از سلامت نام او بشكافتند
سالم از آفت، تن و اندام او
ز آسمان آمد سلامان نام او
چون نبود از شير مادر بهرهمند
دايهاي كردند بهر او پسند
دلبري در نيكويي ماه تمام
سال او از بيست كم، ابسال نام
نازكاندامي كه از سر تا به پاي
جزو جزوش خوب بود و دلرباي
بود بر سر، فرق او خطي ز سيم
خرمني از مشك را كرده دو نيم
گيسويش بود از قفا آويخته
زو به هر مو صد بلا آويخته
قامتش سروي ز باغ اعتدال
افسر شاهان به راهش پايمال
بود روشن جبههاش آيينه رنگ
ابروي زنگارياش بر وي چو زنگ
چون زدوده زنگ ازو آيينهوار
شكل نوني مانده از وي بر كنار
چشم او مستي كه كرده نيمخواب
تكيه بر گل، زير چتر مشك ناب
گوشهاي خوش نيوش از هر طرف
گوهر گفتار را سيمينصدف
بر عذارش نيلگون خطي جميل
رونق مصر جمالش همچو نيل
ز آن خط او چه بهر چشم بد كشيد
چشم نيكان را بلا بيحد كشيد
رشتهٔ دندان او در خوشاب
حقهٔ در خوشابش لعل ناب
در دهان او ره انديشه كم
گفت و گوي عقل فكرت پيشه كم
از لب او جز شكر نگرفته كام
خود كدام است آن لب و ، شكر كدام؟
رشحي از چاه زنخدانش گشاد
وز زنخدانش معلق ايستاد
زو هزاران لطفها آمد پديد
غبغباش كردند نام، ارباب ديد
همچو سيمينلعبت از سيماش تني
چون صراحي، بركشيده گردني
بر تنش بستان چو آن صافي حباب
كهش نسيم انگيخته از روي آب
زير بستانش دلش رخشنده نور
در سپيدي عاج و، در نرمي سمور
هر كه ديدي آن ميان كم ز مو
جز كناري زو نكردي آرزو
مخزن لطف از دو دست او دو نيم
آستين از هر يكي هميان سيم
آرزوي اهل دل در مشت او
قفل دلها را كليد، انگشت او
خون ز دست او درون عاشقان
رنگ حنايش ز خون عاشقان
هر سر انگشتش خضاب و ناخضاب
فندق تر بود يا عناب ناب
ناخنانش بدرهاي مختلف
بدرهاي او ز حنا منخسف
شكل او مشاطه چون آراسته
از سر هر يك هلالي كاسته
چون سخن با ساق و پاي او رسيد
ز آن، زبان در كام ميبايد كشيد
زآنكه ميترسم رسد جايي سخن
كن سخن آيد گران بر طبع من
بود آن سري ز نامحرم نهان
هيچ كس محرم نه آن را در جهان
بل، كه دزدي پي به آن آورده بود
هر چه آنجا بود، غارت كرده بود
در، بر آن سيمينصدف بشكافته
گوهر كام خود آنجا يافته
هر چه باشد ديگري را دست زد،
بهتر از چشم قبولش، دست رد
شاه چون دايه گرفت ابسال را
تا سلامان همايون فال را
آورد در دامن احسان خويش
پرورد از رشحهٔ پستان خويش
روز تا شب جد او و جهد او
بود در بست و گشاد مهد او
گه تنش را شستي از مشك و گلاب
گه گرفتي پيكرش در شهد ناب
مهر آن مه بس كه در جانش نشست
چشم مهر از هر كه غير از او ببست
گر ميسر گشتياش بي هيچ شك
كردياش جا در بصر چون مردمك
بعد چندي چون ز شيرش باز كرد
نوع ديگر كار و بار آغاز كرد
وقت خفتن راست كردي بسترش
سوختي چون شمع بالاي سرش
بامداد از خواب چون برخاستي
همچو زرين لعبتاش آراستي
سرمه كردي نرگس شهلاي او
چست بستي جامه بر بالاي او
كردي آنسان خدمتاش بيگاه و گه
تا شدش سال جواني، چارده
چارده بودش به خوبي ماه رو
سال او هم چارده، چون ماه او
پايهٔ حسنش بسي بالا گرفت
در همه دلها هوايش جا گرفت
شد يكي، صد حسن او و آن صد، هزار
صد هزاران دل ز عشقش بيقرار
با قد چون نيزه، بود آن دلپسند
آفتابي، گشته يك نيزه بلند
نيزهواري قد او چون سر كشيد،
بر دل هر كس ازو زخمي رسيد
ز آن بلندي هر كجا افگند تاب،
سوخت جان عالمي ز آن آفتاب
ملك خوبي را به رخها شاه بود
شوكت شاهي (به) او همراه بود
گردن او سرفراز مهوشان
در كمندش گردن گردنكشان
پاكبازان از پي دفع گزند
از دعا بر بازويش تعويذبند
پنجهاش داده شكست سيم ناب
دست هر فولادباز و داده تاب
گوش جان را كن به سوي من گرو!
شمهاي از ديگر احوالش شنو!
لطف طبعش در سخن مو ميشكافت
لفظ نشنيده، به معني ميشتافت
در لطايف، لعل او حاضر جواب
در دقايق فهم او صافي، چو آب
چون گرفتي خامهٔ مشكين رقم
آفرين كردي بر او لوح و قلم
جانش از هر حكمتي محفوظ بود
نكتههاي حكمتاش محظوظ بود
چون به تدبير حكيم نامدار
يافت گيتي بر شه يونان قرار
يك نگينوار از همه روي زمين
خارجش نگذاشت از زير نگين
شه شبي در حال خويش انديشه كرد
شيوهٔ نعمتشناسي پيشه كرد
خلعت اقبال بر خود چست يافت
هر چه از اسباب دولت جست، يافت
غير فرزندي كه از عز و شرف
از پس رفتن، بود او را خلف
در ضمير شه چون اين انديشه خاست
گفت با داناي حكمتپيشه، راست
گفت: اي دستور شاهي پيشهات!
آفرين بادا! بر اين انديشهات!
هيچ نعمت بهتر از فرزند نيست
جز به جان فرزند را پيوند نيست
حاصل از فرزند گردد كام مرد
زنده از فرزند ماند نام مرد
چشم تو تا زندهاي روشن بدوست
خاك تو چون مردهاي، گلشن بدوست
دستت او گيرد، اگر افتي ز پاي
پايت او باشد، اگر ماني به جاي
پشت تو از پشتياش گردد قوي
عمرت از ديدار او يابد نوي
دشمنت را شيوه از وي شيون است
خاصه، گويي بهر قهر دشمن است
شهرياري بود در يونان زمين
چون سكندر صاحب تاج و نگين
بود در عهدش يكي حكمتشناس
كاخ حكمت را قوي كرده اساس
اهل حكمت يك به يك شاگرد او
حلقه بسته جمله گرداگرد او
شاه چون دانست قدرش را شريف
ساختاش در خلوت صحبت، حريف
جز به تدبيرش نرفتي نيمگام
جز به تلقينش نجستي هيچ كام
در جهانگيري ز بس تدبير كرد
قاف تا قافاش همه تسخير كرد
شاه چون نبود به نفس خود حكيم
يا حكيمي نبودش يار و نديم،
قصر ملكش را بود بنياد، سست
كم فتد قانون حكم او درست
ظلم را بندد به جاي عدل، كار
عدل را داند بسان ظلم، عار
عالم از بيداد او گردد خراب
چشمهسار ملك دين از وي سراب
نكتهاي خوش گفته است آن دوربين:
«عدل دارد ملك را قائم، نه دين»
كفر كيشي كو به عدل آيد فره
ملك را از ظالم ديندار، به
گفت با داوود پيغمبر، خداي
كامت خد را بگو اي نيك راي!
كز عجم چون پادشاهان آورند
نام ايشان جز به نيكي كم برند
گر چه بود آتش پرستي دينشان
بود عدل و راستي آيينشان
قرنها زايشان جهان معمور بود
ظلمت ظلم از رعايا دور بود
بندگان فارغ ز غم فرسودگي
داشتند از عدلشان آسودگي
از كمانداران خاص اندر زمان
خواستي ناكرده زه چاچي كمان
بي مدد آن را به زه آراستي
بانگ زه از گوشهها برخاستي
دست ماليدي بر آن چالاك و چست
تا بن گوشاش كشيدي از نخست
گاه بنهادي سه پر مرغي بر آن
رهسپر گشتي به هنجار نشان
ورگشادي تير پرتابي ز شست
بودياش خط افق جاي نشست
گرنه مانع سختي گردون شدي
از خط دور افق بيرون شدي
صبحدم چون شاه اين نيلي تتق
بارگي راندي به ميدان افق
شه سلامان، مست و نيم خواب
پاي كردي سوي ميدان در ركاب
با گروهي از نژاد خسروان
خردسال و تازهروي و نوجوان
هر يكي در خيل خوبان سروري
آفت ملكي بلاي كشوري
صولجان بر كف، به ميدان تاختي
گوي زرين در ميان انداختي
يك به يك چوگانزنان جوياي حال
گرد يك مه حلقه كرده صد هلال
گرچه بودي زخم چوگان از همه
بود چابكتر سلامان از همه
گوي بردي از همه با صد شتاب
گوي مه بود و سلامان آفتاب
آري، آن كس را كه دولت يار شد
وز نهال بخت برخوردار شد،
هيچ چوگان زير اين چرخ كبود
گوي نتواند ز ميدانش ربود
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد