عشق رخ يار بر من زار مگير
بر خسته دلان رند خمار مگير
صوفي چو تو رسم رهروان ميداني
بر مردم رند نكته بسيار مگير
ماهي كه نظير خود ندارد به جمال
چون جامه ز تن بركشد آن مشكين خال
در سينه دلش ز نازكي بتوان ديد
مانندهٔ سنگ خاره در آب زلال
اي دوست دل از جفاي دشمن دركش
با روي نكو شراب روشن دركش
با اهل هنر گوي گريبان بگشاي
وز نااهلان تمام دامن دركش
چشم تو كه سحر بابل است استادش
يا رب كه فسونها برواد از يادش
آن گوش كه حلقه كرد در گوش جمال
آويزهٔ در ز نظم حافظ بادش
لب باز مگير يك زمان از لب جام
تا بستاني كام جهان از لب جام
در جام جهان چو تلخ و شيرين به هم است
اين از لب يار خواه و آن از لب جام
در باغ چو شد باد صبا دايهٔ گل
بربست مشاطهوار پيرايهٔ گل
از سايه به خورشيد اگرت هست امان
خورشيد رخي طلب كن و سايهٔ گل
من حاصل عمر خود ندارم جز غم
در عشق ز نيك و بد ندارم جز غم
يك همدم باوفا نديدم جز درد
يك مونس نامزد ندارم جز غم
عمري ز پي مراد ضايع دارم
وز دور فلك چيست كه نافع دارم
با هر كه بگفتم كه تو را دوست شدم
شد دشمن من وه كه چه طالع دارم
در آرزوي بوس و كنارت مردم
وز حسرت لعل آبدارت مردم
قصه نكنم دراز كوتاه كنم
بازآ بازآ كز انتظارت مردم
چشمت كه فسون و رنگ ميبازد از او
افسوس كه تير جنگ ميبارد از او
بس زود ملول گشتي از همنفسان
آه از دل تو كه سنگ ميبارد از او
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد