من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

شماره ۹

۳۳ بازديد


در هر هوا كه جز برق اندر طلب نباشد
گر خرمني بسوزد چندان عجب نباشد
مرغي كه با غم دل شد الفتيش حاصل
بر شاخسار عمرش برگ طرب نباشد
در كارخانهٔ عشق ازكفر ناگزير است
آتش كه را بسوزد گر بولهب نباشد
در كيش جان‌فروشان فضل و شرف به رنديست
اينجا نسب نگنجد آنجا حسب نباشد
در محفلي كه خورشيد اندر شمار ذره‌ست
خود را بزرگ ديدن شرط ادب نباشد
مي خور كه عمر سرمد گر درجهان توان يافت
جز بادهٔ بهشتي هيچش سبب نباشد
حافظ وصال جانان با چون تو تنگدستي
روزي شود كه با آن پيوند شب نباشد


شماره ۸

۳۱ بازديد


كارم ز دور چرخ به سامان نمي‌رسد
خون شد دلم ز درد، به درمان نمي‌رسد
با خاك ره ز روي مذلت برابرم
آب رخم همي‌رود و نان نمي‌رسد
پي‌پاره‌اي نمي‌كنم از هيچ استخوان
تا صدهزار زخم به دندان نمي‌رسد
سيرم ز جان خود به سر راستان ولي
بيچاره را چه چاره چو فرمان نمي‌رسد
از آرزوست گشته گر انبار غم دلم
آوخ كه آرزوي من ارزان نمي‌رسد
يعقوب را دو ديده ز حسرت سپيد گشت
وآوازه‌اي ز مصر به كنعان نمي‌رسد
از حشمت اهل جهل به كيوان رسيده‌اند
جز آه اهل فضل به كيوان نمي‌رسد
از دستبرد جور زمان اهل فضل را
اين غصه بس كه دست سوي جان نمي‌‎رسد
حافظ صبور باش كه در راه عاشقي
هر كس كه جان نداد به جانان نمي‌رسد


شماره ۱۲

۳۳ بازديد
 

دلا چندم بريزي خون ز ديده شرم دار آخر
تو نيز اي ديده خوابي كن مراد دل بر آر آخر
منم يا رب كه جانان را ز ساعد بوسه مي‌چينم
دعاي صبحدم ديدي كه چون آمد به كار آخر
مراد دنيي و عقبي به من بخشيد روزي‌بخش
به گوشم قول جنگ اول به دستم زلف يار آخر
چو باد از خرمن دونان ربودن خوشه‌اي تا چند
ز همت توشه‌اي بردار و خود تخمي بكار آخر
نگارستان چين دانم نخواهد شد سرايت ليك
به نوك كلك رنگ‌آميز نقشي مي‌نگار آخر
دلا در ملك شبخيزي گر از اندوه نگريزي
دم صبحت بشارتها بيارد زآن ديار آخر
بتي چون ماه زانو زد ميي چون لعل پيش آورد
تو گويي تائبم حافظ ز ساقي شرم دار آخر


شماره ۱۱

۳۴ بازديد


مژده اي دل كه مسيحا نفسي مي‌آيد
كه ز انفاس خوشش بوي كسي مي‌آيد
از غم هجر مكن ناله و فرياد كه دوش
زده‌ام فالي و فريادرسي مي‌آيد
زآتش وادي ايمن نه منم خرم و بس
موسي آنجا به اميد قبسي مي‌آيد
هيچ كس نيست كه دركوي تواش كاري نيست
هركس آنجا به طريق هوسي مي‌آيد
كس ندانست كه منزلگه معشوق كجاست
اين قدر هست كه بانگ جرسي مي‌آيد
جرعه‌اي ده كه به ميخانهٔ ارباب كرم
هر حريفي ز پي ملتمسي مي‌آيد
دوست را گر سر پرسيدن بيمار غم است
گو بران خوش كه هنوزش نفسي مي‌آيد
خبر بلبل اين باغ بپرسيد كه من
ناله‌اي مي‌شنوم كز قفسي مي‌آيد
يار دارد سر صيد دل حافظ ياران
شاهبازي به شكار مگسي مي‌آيد


شماره ۱۰

۳۲ بازديد


صورت خوبت نگارا خوش به آيين بسته‌اند
گوييا نقش لبت از جان شيرين بسته‌اند
از براي مقدم خيل و خيالت مردمان
زاشك رنگين در ديار ديده آيين بسته‌اند
كار زلف توست مشك‌افشاني و نظارگان
مصلحت را تهمتي بر نافهٔ چين بسته‌اند
يارب آن روي است و در پيرامنش بند كلاه
يا به گرد ماه تابان عقد پروين بسته‌اند


شماره ۱۴

۳۳ بازديد


جانا تو را كه گفت كه احوال ما مپرس
بيگانه گرد و قصهٔ هيچ آشنا مپرس
ز آنجا كه لطف شامل و خلق كريم توست
جرم نكرده عفو كن و ماجرا مپرس
خواهي كه روشنت شود احوال سوز ما
از شمع پرس قصه ز باد هوا مپرس
من ذوق سوز عشق تو دانم نه مدعي
از شمع پرس قصه ز باد هوا مپرس
هيچ آگهي ز عالم درويشيش نبود
آن كس كه با تو گفت كه درويش را مپرس
از دلق‌پوش صومعه نقد طلب مجوي
يعني ز مفلسان سخن كيميا مپرس
در دفتر طبيب خرد باب عشق نيست
اي دل به درد خو كن و نام دوا مپرس
ما قصهٔ سكندر و دارا نخوانده‌ايم
از ما به جز حكايت مهر و وفا مپرس
حافظ رسيد موسم گل معرفت مگوي
درياب نقد وقت و ز چون و چرا مپرس


شماره ۱۳

۳۵ بازديد


صبا به مقدم گل راح روح بخشد باز
كجاست بلبل خوشگوي؟ گو برآر آواز!
چه حلقه‌ها كه زدم بر در دل از سر سوز
به بوي روز وصال تو در شبان دراز
دلا! ز هجر مكن ناله، زان كه در عالم
غم است و شادي و خار و گل و نشيب و فراز
شبي وصال سحرگه ز بخت خواسته‌ام
كه با تو شرح سرانجام خود كنم آغاز
به هيچ در نروم بعد از اين ز حضرت دوست
چو كعبه يافتم آيم ز بت‌پرستي باز
ز طرهٔ تو پريشاني دلم شد فاش
ز مشك نيست غريب آري ار بود غماز
هزار ديده به روي تو ناظرند و تو خود
نظر به روي كسي بر نمي‌كني از ناز
اميد قد تو مي‌داشتم ز بخت بلند
نسيم زلف تو مي‌خواستم ز عمر دراز
غبار خاطر ما چشم خصم كور كند
تو رخ به خاك نه اي حافظ و بر آر نماز


شماره ۱۷

۳۳ بازديد


روز عيد است و من امروز در آن تدبيرم
كه دهم حاصل سي‌روزه و ساغر گيرم
چند روزيست كه دورم ز رخ ساقي و جام
بس خجالت كه به روي آمد ازين تقصيرم
من به خلوت ننشينم پس از اين، ور به مثل
زاهد صومعه بر پاي نهد زنجيرم
پند پيرانه دهد واعظ شهرم ليكن
من نه آنم كه دگر پند كسي بپذيرم
آن كه بر خاك در ميكده جان داد كجاست
تا نهم در قدم او سر و پيشش ميرم
مي به زير كش و سجادهٔ تقوي بر دوش
آه اگر خلق شوند آگه از اين تزويرم
خلق گويند كه حافظ سخن پير نيوش
سالخورده ميي امروز به از صد پيرم


شماره ۱۶

۳۵ بازديد


رهروان را عشق بس باشد دليل
آب چشم اندر رهش كردم سبيل
موج اشك ما كي آرد در حساب
آن كه كشتي راند بر خون قتيل
بي مي و مطرب به فردوسم مخوان
راحتي في الراح لا في السلسبيل
اختياري نيست بدنامي من
ضلني في العشق من يهدي السبيل
آتش روي بتان در خود مزن
ور نه در آتش گذر كن چون خليل
يا بنه بر خود كه مقصد گم كني
يا منه پاي اندرين ره بي‌دليل
با رسوم پيلبانان ياد گير
يا مده هندوستان با ياد پيل
يا مكش بر چهره نيل عاشقي
يا فرو بر جامهٔ تقوي به نيل
حافظا گر معنيي داري بيار
ورنه دعوي نيست غير از قال و قيل


شماره ۱۵

۳۴ بازديد


به جد و جهد چو كاري نمي‌رود از پيش
به كردگار رها كرده به مصالح خويش