اي شرمزده غنچهٔ مستور از تو
حيران و خجل نرگس مخمور از تو
گل با تو برابري كجا يارد كرد
كاو نور ز مه دارد و مه نور از تو
چون باده ز غم چه بايدت جوشيدن
با لشگر غم چه بايدت كوشيدن
سبز است لبت ساغر از او دور مدار
مي بر لب سبزه خوش بود نوشيدن
اي سايهٔ سنبلت سمن پرورده
ياقوت لبت در عدن پرورده
همچون لب خود مدام جان ميپرور
زان راح كه روحيست به تن پرورده
اي باد حديث من نهانش ميگو
سر دل من به صد زبانش ميگو
ميگو نه بدانسان كه ملالش گيرد
ميگو سخني و در ميانش ميگو
با شاهد شوخ شنگ و با بربط و ني
كنجي و فراغتي و يك شيشهٔ مي
چون گرم شود ز باده ما را رگ و پي
منت نبريم يك جو از حاتم طي
آن جام طرب شكار بر دستم نه
وان ساغر چون نگار بر دستم نه
آن ميكه چو زنجير بپيچد بر خود
ديوانه شدم بيار بر دستم نه
گفتي كه تو را شوم مدار انديشه
دل خوش كن و بر صبر گمار انديشه
كو صبر و چه دل، كنچه دلش ميخوانند
يك قطرهٔ خون است و هزار انديشه
گر همچو من افتادهٔ اين دام شوي
اي بس كه خراب باده و جام شوي
ما عاشق و رند و مست و عالم سوزيم
با ما منشين اگر نه بدنام شوي
اي كاش كه بخت سازگاري كردي
با جور زمانه يار ياري كردي
از دست جوانيام چو بربود عنان
پيري چو ركاب پايداري كردي
قسام بهشت و دوزخ آن عقده گشاي
ما را نگذارد كه درآييم ز پاي
تا كي بود اين گرگ ربايي، بنماي
سرپنجهٔ دشمن افكن اي شير خداي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد