من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

مثنوي (الا اي آهوي وحشي)

۳۵ بازديد


الا اي آهوي وحشي كجايي
مرا با توست چندين آشنايي
دو تنها و دو سرگردان دو بيكس
دد و دامت كمين از پيش و از پس
بيا تا حال يكديگر بدانيم
مراد هم بجوييم ار توانيم
كه مي‌بينم كه اين دشت مشوش
چراگاهي ندارد خرم و خوش
كه خواهد شد بگوييد اي رفيقان
رفيق بيكسان يار غريبان
مگر خضر مبارك پي درآيد
ز يمن همتش كاري گشايد
مگر وقت وفا پروردن آمد
كه فالم لا تذرني فردا آمد
چنينم هست ياد از پير دانا
فراموشم نشد، هرگز همانا
كه روزي رهروي در سرزميني
به لطفش گفت رندي ره‌نشيني
كه اي سالك چه در انبانه داري
بيا دامي بنه گر دانه داري
جوابش داد گفتا دام دارم
ولي سيمرغ مي‌بايد شكارم
بگفتا چون به دست آري نشانش
كه از ما بي‌نشان است آشيانش
چو آن سرو روان شد كارواني
چو شاخ سرو مي‌كن ديده‌باني
مده جام مي و پاي گل از دست
ولي غافل مباش از دهر سرمست
لب سر چشمه‌اي و طرف جويي
نم اشكي و با خود گفت و گويي
نياز من چه وزن آرد بدين ساز
كه خورشيد غني شد كيسه پرداز
به ياد رفتگان و دوستداران
موافق گرد با ابر بهاران
چنان بيرحم زد تيغ جدايي
كه گويي خود نبوده‌ست آشنايي
چو نالان آمدت آب روان پيش
مدد بخشش از آب ديدهٔ خويش
نكرد آن همدم ديرين مدارا
مسلمانان مسلمانان خدا را
مگر خضر مبارك‌پي تواند
كه اين تنها بدان تنها رساند
تو گوهر بين و از خر مهره بگذر
ز طرزي كن نگردد شهره بگذر
چو من ماهي كلك آرم به تحرير
تو از نون والقلم مي‌پرس تفسير
روان را با خرد درهم سرشتم
وز آن تخمي كه حاصل بود كشتم
فرحبخشي در اين تركيب پيداست
كه نغز شعر و مغز جان اجزاست
بيا وز نكهت اين طيب اميد
مشام جان معطر ساز جاويد
كه اين نافه ز چين جيب حور است
نه آن آهو كه از مردم نفور است
رفيقان قدر يكديگر بدانيد
چو معلوم است شرح از بر مخوانيد
مقالات نصيحت گو همين است
كه سنگ‌انداز هجران در كمين است


شماره ۱۹

۳۵ بازديد


اي از فروغ رويت روشن چراغ ديده
خوشتر ز چشم مستت چشم جهان نديده
همچون تو نازنيني سر تا قدم لطافت
گيتي نشان نداده ، ايزد نيافريده


شماره ۱۸

۳۵ بازديد


استاد غزل سعديست نزد همه‌كس ليكن
دارد سخن حافظ طرز غزل خواجو


برچسب هاي موضوع اشعار جامي

۳۵ بازديد

جامي

لينك ورود به اشعار جامي

جامي - هفت اورنگ - هفت اورنگ جامي - هفت اورنگ اثر جامي - كتاب هفت اورنگ - كتاب هفت اورنگ جامي - كتاب هفت اورنگ اثر جامي - اشعار هفت اورنگ - سلسله الذهب اثر جامي - كتاب سلسله الذهب - اشعار كتاب سلسله الذهب - اشعار سلسله الذهب - سلامان و ابسال - كتاب سلامان و ابسال - اشعار سلامان و ابسال - اشعار كتاب سلامان و ابسال - سلامان و ابسال جامي - كتاب سلامان و ابسال اثر جامي - تحفه الاحرار - كتاب تحفه الاحرار - اشعار كتاب تحفه الاحرار - تحفه الاحرار جامي - اشعار كتاب تحفه الاحرار اثر جامي - سبحه الابرار - كتاب سبحه الابرار - اشعار كتاب سبحه الابرار اثر جامي - سبحه الابرار اثر جامي - اشعار سبحه الاحرار جامي - خردنامه اسكندري - كتاب خردنامه اسكندري - اشعار كتاب خردنامه اسكندري - اشعار خردنامه اسكندري اثر جامي - اشعار خردنامه اسكندري جامي - ليلي و مجنون اثر جامي - ليلي و مجنون جامي - اشعار ليلي و مجنون جامي - كتاب ليلي و مجنون جامي - اشعار منظومه ليلي و مجنون جامي - منظومه ليلي و مجنون جامي - يوسف و زليخا - اشعار منظومه يوسف و زليخا جامي - وبلاگ جامي - وبلاگ هفت اورنگ - وبلاگ هفت مثنوي - هفت اورنگ جامي - اشعار جامي - اشعار كامل جامي - وبلاگ سلسله الذهب - وبلاگ سلامان و ابسال - وبلاگ تحفه الاحرار - وبلاگ سبحه الابرار - وبلاگ خردنامه اسكندري - وبلاگ ليلي و مجنون - وبلاگ يوسف و زليخا - وبلاگ اشعار كامل شاعران - وبلاگ شعر - وبلاگ عبدالرحمن جامي

لينك ورود به اشعار جامي


ساقي نامه

۳۴ بازديد


بيا ساقي آن مي كه حال آورد
كرامت فزايد كمال آورد
به من ده كه بس بي‌دل افتاده‌ام
وز اين هر دو بي‌حاصل افتاده‌ام
بيا ساقي آن مي كه عكسش ز جام
به كيخسرو و جم فرستد پيام
بده تا بگويم به آواز ني
كه جمشيد كي بود و كاووس كي
بيا ساقي آن كيمياي فتوح
كه با گنج قارون دهد عمر نوح
بده تا به رويت گشايند باز
در كامراني و عمر دراز
بده ساقي آن مي كز او جام جم
زند لاف بينايي اندر عدم
به من ده كه گردم به تاييد جام
چو جم آگه از سر عالم تمام
دم از سير اين دير ديرينه زن
صلايي به شاهان پيشينه زن
همان منزل است اين جهان خراب
كه ديده‌ست ايوان افراسياب
كجا راي پيران لشكركشش
كجا شيده آن ترك خنجركشش
نه تنها شد ايوان و قصرش به باد
كه كس دخمه نيزش ندارد به ياد
همان مرحله‌ست اين بيابان دور
كه گم شد در او لشكر سلم و تور
بده ساقي آن مي كه عكسش ز جام
به كيخسرو و جم فرستد پيام
چه خوش گفت جمشيد با تاج و گنج
كه يك جو نيرزد سراي سپنج
بيا ساقي آن آتش تابناك
كه زردشت مي‌جويدش زير خاك
به من ده كه در كيش رندان مست
چه آتش‌پرست و چه دنياپرست
بيا ساقي آن بكر مستور مست
كه اندر خرابات دارد نشست
به من ده كه بدنام خواهم شدن
خراب مي و جام خواهم شدن
بيا ساقي آن آب انديشه‌سوز
كه گر شير نوشد شود بيشه‌سوز
بده تا روم بر فلك شير گير
به هم بر زنم دام اين گرگ پير
بيا ساقي آن مي كه حور بهشت
عبير ملايك در آن مي سرشت
بده تا بخوري در آتش كنم
مشام خرد تا ابد خوش كنم
بده ساقي آن مي كه شاهي دهد
به پاكي او دل گواهي دهد
مي‌ام ده مگر گردم از عيب پاك
بر آرم به عشرت سري زين مغاك
چو شد باغ روحانيان مسكنم
در اينجا چرا تخته‌بند تنم
شرابم ده و روي دولت ببين
خرابم كن و گنج حكمت ببين
من آنم كه چون جام گيرم به دست
ببينم در آن آينه هر چه هست
به مستي دم پادشاهي زنم
دم خسروي در گدايي زنم
به مستي توان در اسرار سفت
كه در بيخودي راز نتوان نهفت
كه حافظ چو مستانه سازد سرود
ز چرخش دهد زهره آواز رود
مغني كجايي به گلبانگ رود
به ياد آور آن خسرواني سرود
كه تا وجد را كارسازي كنم
به رقص آيم و خرقه‌بازي كنم
به اقبال داراي ديهيم و تخت
بهين ميوهٔ خسرواني درخت
خديو زمين پادشاه زمان
مه برج دولت شه كامران
كه تمكين اورنگ شاهي از اوست
تن آسايش مرغ و ماهي از اوست
فروغ دل و ديدهٔ مقبلان
ولي نعمت جان صاحبدلان
الا اي هماي همايون نظر
خجسته سروش مبارك خبر
فلك را گهر در صدف چون تو نيست
فريدون و جم را خلف چون تو نيست
به جاي سكندر بمان سالها
به دانادلي كشف كن حالها
سر فتنه دارد دگر روزگار
من و مستي و فتنهٔ چشم يار
يكي تيغ داند زدن روز كار
يكي را قلمزن كند روزگار
مغني بزن آن نوآيين سرود
بگو با حريفان به آواز رود
مرا با عدو عاقبت فرصت است
كه از آسمان مژدهٔ نصرت است
مغني نواي طرب ساز كن
به قول وغزل قصه آغاز كن
كه بار غمم بر زمين دوخت پاي
به ضرب اصولم برآور ز جاي
مغني نوايي به گلبانگ رود
بگوي و بزن خسرواني سرود
روان بزرگان ز خود شاد كن
ز پرويز و از باربد ياد كن
مغني از آن پرده نقشي بيار
ببين تا چه گفت از درون پرده‌دار
چنان بركش آواز خنياگري
كه ناهيد چنگي به رقص آوري
رهي زن كه صوفي به حالت رود
به مستي وصلش حوالت رود
مغني دف و چنگ را ساز ده
به آيين خوش نغمه آواز ده
فريب جهان قصهٔ روشن است
ببين تا چه زايد شب آبستن است
مغني ملولم دوتايي بزن
به يكتايي او كه تايي بزن
همي‌بينم از دور گردون شگفت
ندانم كه را خاك خواهد گرفت
دگر رند مغ آتشي ميزند
ندانم چراغ كه بر مي‌كند
در اين خونفشان عرصهٔ رستخيز
تو خون صراحي و ساغر بريز
به مستان نويد سرودي فرست
به ياران رفته درودي فرست


بخش ۲ - در نعمت سيدالمرسلين و خاتم‌النبيين (ص)

۳۳ بازديد


جامي از گفت و گو ببند زبان!
هيچ سودي نديده، چند زيان؟
پاي كش در گليم گوشهٔ خويش!
دست بگشا به كسب توشهٔ خويش!
روي دل در بقاي سرمد باش!
نقد جان زير پاي احمد پاش!
فيض ام‌الكتاب پروردش
لقب امي خداي از آن كردش
لوح تعليم ناگرفته به بر
همه ز اسرار لوح داده خبر
قلم و لوح بودش اندر مشت
ز آن نفر سودش از قلم انگشت
از گنه شست دفتر همه پاك
ورقي گر سيه نكرد چه باك؟
بر خط اوست انس و جان را سر
گر نخواند خطي، از آن چه خطر؟
جان او موج خيز علم و يقين
سر لاريب فيه اينست، اين!
قم فانذر ، حديث قامت او
فاستقم، شرح استقامت او
جعبهٔ تير مارميت، كفش
چشم تنگ سيه دلان، هدفش
وصف خلق كسي كه قرآن است
خلق را وصف او چه امكان است؟
لاجرم معترف به عجز و قصور
مي‌فرستم تحيتي از دور


بخش ۱ - از دفتر اول سلسلةالذهب تقديس حضرت حق سبحانه تعالي

۳۴ بازديد


لله الحمد قبل كل كلام
به صفات الجلال و الاكرام
هر چه مفهوم عقل و ادراك است
ساحت قدس او از آن پاك است
به هوا و هوس در او نرسي
تا ز لا نگذري به هو نرسي
اي همه قدسيان قدوسي
گرد كوي تو در زمين بوسي!
پرتو روي توست از همه سو
همه را رو به توست از همه رو
قطع اين ره به راه‌پيمايي
كي توان گر تو راه ننمايي ؟
بنما ره! كه طالب راهيم
ره به سوي تو از تو مي‌خواهيم
احدي، ليك مرجع اعداد
واحدي، ليك مجمع اضداد
اولي و تو را بدايت ني
آخري و تو را نهايت ني
ذات تو در سرادقات جلال
از ازل تا ابد به يك منوال
بر تو كس نيست آمر و ناهي
همه آن مي‌كني كه مي‌خواهي
اي جهاني به كام، از در تو!
كام خواهم نه دام از در تو
به جوار خودم رهي بنماي!
در حريم دلم دري بگشاي!
غايب از من، مرا حضوري بخش!
به سروري رسان و نوري بخش!
هر چه غير از تو، ز آن نفورم كن!
پاي تا فرق غرق نورم كن!
چند باشم ز خودپرستي خويش
بند، در تنگناي هستي خويش؟
وارهانم ز ننگ اين تنگي!
برسانم به رنگ بي‌رنگي!
مي‌پرد مرغ همتم گستاخ
در رياض اميد، شاخ به شاخ
كه ز بام تو دانه‌اي چينم
يا ز نامت نشانه‌اي بينم
اي كه پيش تو راز پنهانم
آشكارست! تا به كي خوانم
بر تو اين نامهٔ پريشاني؟
چون تو حرفا به حرف مي‌داني
چون كند دست قهرمان اجل
طي اين نامهٔ خطا و خلل،
ز آب عفوش ورق بشوي نخست!
پس به كلك كرم كه در كف توست،
بهر آزادي‌ام برات نويس!
وز خطاها خط نجات نويس!


زندگينامه جامي

۳۵ بازديد

"براي جستجو در اشعار جامي كليك كنيد"

جامي

نورالدين عبدالرحمن ابن نظام الدين احمد ابن محمد متخلص به جامي در سال 817 هجري قمري در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد . وي بعدها همراه پدرش به سمرقند وهرات رفت و در آن ديار به كسب علم و ادب پرداخت . سپس به سير و سلوك مشغول و از بزرگان طريقت شد . او نزد سلطان حسين ميرزا بايقرا و وربر فاضل او امير عليشير نوايي تقربي خاص داشت . او در محرم 898 هجري قمري وفات يافت و در هرات با احترام فراوان به خاك سپرده شد . از جامي بيش از چهل اثر و تأليف سودمند و گرانبها به جاي مانده است . معروفترين آثار او عبارت از هفت مثنوي به نام هفت اورنگ است .

  سلسله الذهب ( 26 بخش )

  سلامان و ابسال ( 25 بخش )

  تحفه الاحرار ( 18 بخش )

  سبحه الابرار ( 31 بخش )

  خردنامه اسكندري ( 21 بخش )

  ليلي و مجنون ( 22 بخش )

  يوسف و زليخا ( 45 بخش )


بخش ۴ - در مراقبت حال

۳۳ بازديد


سر مقصود را مراقبه كن!
نقد اوقات را محاسبه كن!
باش در هر نظر ز اهل شعور!
كه به غفلت گذشته يا به حضور!
هر چه جز حق ز لوح دل بتراش!
بگذر از خلق و، جمله حق را باش!
رخت همت به خطهٔ جان كش
بر رخ غير، خط نسيان كش!
در همه شغل باش واقف دل!
تا نگردي ز شغل دل غافل!
دل تو بيضه‌اي‌ست ناسوتي
حامل شاهباز لاهوتي
گر ازو تربيت نگيري باز
آيد آن شاهباز در پرواز
ور تو در تربيت كني تقصير
گردد از اين و آن فسادپذير
تربيت چيست؟ آنكه بي گه و گاه
داري‌اش از نظر به غير نگاه
بگسلي خويش از هوا و هوس
روي او در خداي داري و بس!


بخش ۳ - گفتار در ترغيب مسترشدان آگاه بر مداومت تكرار لا اله الا الله

۳۴ بازديد


اي كشيده به كلك وهم و خيال
حرف زايد به لوح دل همه سال!
گشته در كارگاه بوقلمون
تختهٔ نقش‌هاي گوناگون!
چند باشد ز نقش‌هاي تباه
لوح تو تيره، تختهٔ تو سياه؟
حرف‌خوان صحيفهٔ خود باش!
هر چه زائد، بشوي يا بتراش!
دلت آيينهٔ خداي‌نماست
روي آيينهٔ تو تيره چراست؟
صيقلي‌وار صيقلي مي‌زن!
باشد آيينه‌ات شود روشن
هر چه فاني، از او زدوده شود
وآنچه باقي، در او نموده شود
صيقل آن اگر نه‌اي آگاه
نيست جز لا اله الا الله
لا نهنگي‌ست كاينات آشام
عرش تا فرش دركشيده به كام
هر كجا كرده آن نهنگ آهنگ
از من و ما، نه بوي مانده، نه رنگ
هست پرگار كارگاه قدم
گرد اعيان كشيده خط عدم
نقطه‌اي زين دواير پركار
نيست بيرون ز دور اين پرگار
چه مركب، درين فضا، چه بسيط
هست حكم فنا به جمله محيط
گر برون آيي از حجاب تويي
مرتفع گردد از ميانه، دويي
در زمين و زمان و كون و مكان
همه او بيني آشكار و نهان
هست از آن برتر، آفتاب ازل
كه در او افتد از حجاب، خلل
تو حجابي، ولي حجاب خودي
پردهٔ نور آفتاب خودي
گر زماني ز خود خلاص شوي،
مهبط فيض نور خاص شوي
جذب آن فيض، يابد استيلا
هم ز لا وارهي هم از الا
نفي و اثبات، بار بربندند
خاطرت زير بار نپسندند
گام بيرون نهي ز دام غرور
بهره‌ور گردي از دوام حضور
هم به وقت شنيدن و گفتن
هم به هنگام خوردن و خفتن
از همه غايب و به حق حاضر
چشم جانت بود به حق ناظر
سكر و هشياري‌ات يكي گردد
خواب و بيداري‌ات يكي گردد
ديدهٔ ظاهر تو بر دگران
ديدهٔ باطنت به حق نگران