بخش ۱۴ - حكايت آن زن كه سي سال در مقام حيرت بر يك جاي بماند

۳۴ بازديد


در نواحي مصر شيرزني
همچو مردان مرد خودشكني
به چنين دولتي مشرف شد
نقد هستي تمامش از كف شد
شست از آلودگي به كلي دست
نه به شب خفت و، ني به روز نشست
قرب سي سال ماند بر سر پاي
كه نجنبيد چون درخت از جاي
خفته مرغش به فرق، فارغبال
گشته مارش به ساق پا خلخال
شست و شو داده موي او باران
شانه كرده صبا چو غمخواران
هيچ گه ز آفتاب عالمتاب
سايه‌بانش نگشته غير سحاب
لب فروبسته از شراب و طعام
چون فرشته نه چاشت خورده نه شام
همچو مور و ملخ ز هر طرفي
دام و دد گرد او كشيده صفي
او خوش اندر ميانه واله و مست
ايستاده به پا، نه نيست، نه هست
چشم او بر جمال شاهد حق
جان به توفان عشق، مستغرق
دل به پروازهاي روحاني
گوش بر رازهاي پنهاني
زن مگوي‌اش! كه در كشاكش درد
يك سر موي او به از صد مرد!
مرد و زن مست نقش پيكر خاك
جان روشن بود از اينها پاك
كردگارا ، مرا ز من برهان!
وز غم مرد و فكر زن، برهان!
مردي‌اي ده! كه رادمرد شوم
وز مريد و مراد، فرد شوم
غرقه گردم به موج لجهٔ راز
هرگز از خود نشان نيابم باز


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد