(۲) حكايت باز با مرغ خانگي

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۲) حكايت باز با مرغ خانگي

۳۵ بازديد


ز مرغ خانگي بازي برآشفت
بمرغ خانگي آنگه چنين گفت
كه مَردُم داردت تيمارخانه
دمي نگذاردت بي آب و دانه
نگه مي‌دارد از اعدات پيوست
كه تابر تو نيابد دشمني دست
تو پيوسته ز مردم مي‌گريزي
چنين بد عهد از بهر چه چيزي
وفاي تست مردم را هميشه
ترا جز بي‌وفائي نيست پيشه
نياميزي تو با مردم زماني
چو تو نشنيده‌ام نامهرباني
مرا باري اگر مردم بصد بار
ز پيش خويش بفرستد بصد كار
درآيم عهد ايشان را بپرواز
بزودي هم بر ايشان رسم باز
وفايي نيست مرغ خانگي را
كه پيشه مي‌كند بيگانگي را
چو مرغ خانگي بشنيد اين راز
جواب باز داد اندر زمان باز
كه اي بي دانش بي قدر و مقدار
نه بيني باز كُشته سر نگون سار
ولي صد مرغ بيني سر بريده
به پاي آويخته سينه دريده
وفاي آدمي گر اين چنينست
ازان بيزار گشتم اين يقينست
چنين عهد و وفا را در زمانه
چه بهتر، خاك بر سر جاودانه
چه گر اين ساعتم مي‌پرورد ليك
براي كشتنم مي‌پرورد نيك
تو گر اين را وفا داني جفا بِه
بسي كفر از چنين مهر و وفا به
ز ديري گه ترا اي چرخ گردان
روانست آسيا برخون مردان
شگفتا كارِ تو اي چرخ ناساز
كه در خاك افكني پروردهٔ ناز
جهانا حاصل پروردن ما
چه خواهد بود جز خون خوردن ما
كس از خون خوردن تو نيست آگاه
كه پنهان مي‌كني در خاك و در چاه
جهانا چون حيات تو مماتست
وفا ازتو طمع كردن وفاتست
جفات اوّل مرا در شور انداخت
وفات آخر مرا در گور انداخت
نمي‌دانم كه تا اين بي در وبام
براي چيست گردان بام تا شام
عجايب نامهٔ اين هفت پرگار
مرا در خون بگردانيد صد بار
ز سر تا پاي رفتم هر زمان من
نمي‌دانم سراپاي جهان من
چو گوئي بي سر و بي پاي ازانم
كه سر از پاي و پاي از سر ندانم
چو جان اينجا نفس از خود نهان زد
چگونه لاف دانش مي‌توان زد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد